گنج

شمارهٔ ۲۵۷

۱۲ بیت
به مهر روی ماهی عهد بستمکه عهد مهر مه رویان شکستم
شدم تابنده ی آن سرو آزادز بند بنده و آزاد رستم
مرا تنها کجا بود اینقدر دلکه چندین دل بهر عضو تو بستم
نظر نتوانم از روی تو برداشتبخوان گو شیخ و صوفی بت پرستم
خوشم کاین خاکساری سربلندی استاگر بالای سروت ساخت پستم
چو دامن سر به پایت سودمی بازرسیدی گر به دامان تو دستم
به یاد آید ترا ز اول که گفتیچو دیی ر کمندت پای بستم
ز نوش وصل مرهم خواهمت ساختچو از نیش فراقت سینه خستم
بدین امید در راهت شب و روزگهی برخاستم گاهی نشستم
به جان تن زندگی دارد دریغاعجب دارم که من چون بی تو هستم
دگر ننهم ز خلوت پای بیرونگر از دست تو ای صیاد جستم
روا نبود ملامت بر صفاییکه من هم رشته طاقت گسستم