شمارهٔ ۲۵۱
به پای تا سر تسلیم سودمت برخاکگرفت پایه ی من دست برتری ز افلاک
سرت به پای نهم تا مگر به دست گریمکنی زگونه ی زردم سرشک گلگون پاک
به ناز و قهر و عتاب از تو برنتابم رویولا اتکاء بغیرک و ما ارید سواک
نه با زلال وصالم به عذب کوثر شوقنه در عذاب فراقم ز تاب دوزخ باک
تویی که هر نگهت کرد صد خم میفدای خاک رهت باد خون دختر تاک
مرا به کار تو جز کام خشک و دامن ترچه حاصل از دل غمگین و دیده ی نمناک
نسود دست به دامان دوست تا صد رهنکردم از پی او چون قبا گریبان چاک
خوشم که کرد چو تن پایمال سم سمندپس از هلاکم اگر سر نبست برفتراک
خلاص کن چو صفایی به قتلم از غم هجرکه از حیات مرا بهتر است بی تو هلاک