شمارهٔ ۲۳۶
بیا ساقی عرق در جام زر ریزدر آب خشک مروارید تر ریز
هلالی جام را شکل قمر کشبه بزم می کشان طرح دگر ریز
حریفان را به قدر وسع پیمایچو دور افتاد با من بیشتر ریز
ز پا دامان زنگاری به بر زنز سر گیسوی مشکین برکمر ریز
وگر خواهی مرا محروم و ناکامبیا وز فرقتم نقشی بتر ریز
به عین وصل هجرانم به یاد آرنشاط و اندهم بر یکدگر ریز
مرا گر آه سوزان از جگر کشمرا گر اشک غلطان از بصر ریز
ز آب دیده دامانم شمر سازز تاب سینه نیرانم به بر ریز
ترا چندانکه شکر ریزد از لعلمرا از جزع دریازا گهر ریز
پس از آن مایه زاریها به پاداشبه کام از بوسه ام تنگی شکر ریز
صفایی غافل از مژگان به پایشاگر دستت دهد خاکی به سر ریز