گنج

شمارهٔ ۲۲۲

۹ بیت
در گلستان رخ ار گشاید بارگلبن اید خجل ز روی هزار
خاک بیزد صبا به فرق چمنچون کشدپرده ماهم از رخسار
تا شد از چشم و لب نهان و پدیدروز و شب باده بخش و باده گمار
تا ز رخسار و خط بهم پیوستانگبین با کبست وگل با خار
زان لب و چشم دیده ها خون ریززان خط و چهر سینه ها افگار
لب و زلفش بتی است در زنجیررخ و خطش مهی است در زنجار
گر بدین سان بود کشاکش حسنجان بدر ناورد یکی ز هزار
وگر این است موج قلزم عشقعجب ار کشتی ای رسد به کنار
دل صفایی دگر به کف نایدبرد او را نبودمی انکار