شمارهٔ ۱۸
بهار آمد صبا زد چاک پیراهن به بر گل راچرا چون فصل دی آهنگ خاموشی است بلبل را
من ازسودای زلف و طره ات مفتون، دلا تعجیلتو بر بازو زنی زنجیر و پر گردن نهی غل را
گره شد در گلو گریه ز سیل دیده آسودماگر دانستمی ز اول به ره می بستم این پل را
دلم در کنج تنهایی به جان آمد ز تطویلشمگر آموخت از زلفت شب هجران تطاول را
نه سر آویخت بر فتراک و نه خون ریخت بر خاکمبه دل چاک این تعلق را، به سر خاک این توسل را
نما خود نوری از تاب جمال خویشتن ورنهکه دارد در دوگیتی تاب دیدار آن تحمل را
به رحمت باز دارم چشم با صد محشر آلایشاگر در روز فصلم چشم بگشایی تفضل را
صفایی اهل تسلیم است چون صوفی معاذ اللهبه پیرامون نگردد کافری آن سان توکل را