شمارهٔ ۱۱
شهره نه از عشق ما حدیث تو یاراحسن تو مشهور ساخت قصه ی ما را
نکهت زلف تو خود خبر بردیک مو از این ره خطا نرفت صبا را
با دل ما کرد ترک چشم تو یک روورنه چه تقصیر بود زلف دوتا را
بگذر از این دست و پای مهر به سر نهچشم به ره ماندگان سر و پا را
عاشق صادق کجا به فکر خود افتددرد دگر بوده طالبان دوا را
نیش به از نوش در حریم وصالتدردگمارندگان جام صفا را
زخم تو بالله ز مرهم دگران بهدر ره ی عشقت مجاهدین ولا را
رحم کن ار ایستاده بر سر عهدیرحم بر افتادگان خسته خدا را
جور نزیبد ز جانب تو کز اولما زتو آموختیم رسم وفا را
پاس محبت نکوست وزتو نکوترباد گران واگذار کیش جفا را
هست صفایی غلام همت آنانکز پی قربت به جان خرند بلا را