شمارهٔ ۱
فلک سرگشته تر گردد که با ماندارد هرگز آهنگ مدارا
چو بختم باژگون افتد که چون خویشبه دوران داردم پیوسته دروا
نه ازتوحید آسودم نه از شرکنه طرف از کعبه بستم نه کلیسا
ز مستوری چه لافم یا ز مستینه کام از فسق حاصل شد نه تقوی
مرا کیشی برون از کفر و دین بهنه مسلم رهبرم باید نه ترسا
خدا را ناید از بیدل صبوریدلی باید که تا پاید شکیبا
به صد جهد آخر از سودای عشقششدم چون حسن او در پرده رسوا
به کیش عشقم این زشت است باریکه بر دوزم نظر زان روی زیبا
نبندم دیده از دیدار خورشیدروا نبود که وامانم ز حربا
سراپا در منش بین تا بدانیتهی از خود پرم از وی سراپا
صفایی من کیم کز عشق سرکشخرد را گشت مشت خودسری را