مسمط در منقبت حضرت شاه اولیا علی مرتضی روحی و ارواحنا فداه
بریز ماه من ای آفتاب آفاقیز خط جام جم دل شراب اشراقی
بیار ساقی ای فیض اقدست ساقیاز آن رحیق که بخشد به زهر تریاقی
مرا که فانی عشقم ز باده باقیبدار باقی یعنی ز خویش کن فانی
بیا که سنگ شد از سرخ گل به سان شقیقبیار باده به بوی گلاب و رنگ عقیق
نه بل میی که زرنگ است و بوی صاف و رحیقرحیق مانده به مینای دل ز عهد عتیق
کدام دل دل عارف که باده تحقیقاز او کشند حریفان بزم عرفانی
دوباره تازه شد از باد روزگار کهنمی کهن غم نو میبرد ز خاطر من
بت منا که چو لعل تو نیست سنگ یمنبریز لعل که بارد سحاب در عدن
به رنگ لاله و سنگ عقیق و بوی سمنبه روی سرختر از بهرمان سیلانی
نگار من که سر زلف توست ظل همایبه سلطنت رسد ار اوفتد به فرق گدای
که عود غالیهبیز است و دود لخلخهسایحدیث طرهات ار بگذرد به چین و ختای
ختا تبه شود و چین شود چو نقش سرایکه بسته بیجان تصویر پنجه مانی
مرا به دل غمت ای آفت چگل خوشتربه دست زلف تو ای ماه معتدل خوشتر
ز سینهای که در او نیست عشق گل خوشترسر فسرده جماد است مشتعل خوشتر
هوای قد تو در بوستان دل خوشترهزار مرتبه زین سروهای بستانی
میی که تاکش در لامکان دل شده کشتصنوبر دل کامل درخت باغ بهشت
که خاک طوبی با آب زندگیش سرشتخم شراب حقیقت که گر به خاک و به خشت
زنند و ریزند از خاک و خشت طرح کنشتکنشت خندد بر قبله مسلمانی
به ساتگین من آن لعلگون شراب بریزبه ماه نو ز سهیل خم آفتاب بریز
به آتشی که زدی بر دل من آب بریزز طره در قدح باده مشک ناب بریز
ز لعل در می عنابگون گلاب بریزوز آن گلاب بخر مغز را ز حیرانی
بتا عصاره تاک کف کلیم بیاربه شکر دست جواد و دل کریم بیار
بیار مایه امید و دفع بیم بیارمی جلال و جمال از خم حکیم بیار
بط وجوب ز خمخانه قدیم بیارکه وا رهانی ما را ز قید امکانی
درآمد از در من دوش با پیام سروشبتی ز غالیه بر ماه گشته مرزنگوش
نموده حلقه ز مشک تتار و کرده به گوشفکنده در بنه کائنات جوش و خروش
نمود جلوه و ما را نه عقل ماند و نه هوششدند هر دو به شمشیر عشق قربانی
درآمد از در و ما را ز هوش کرد بریمهی که داشت به گلبرگ تازه مشک طری
به روی لاله خودرو بنفشه طبریبه سرو ماند و رفتار او به کبک دری
لطیفتر ز ملک دلربایتر ز پریکه چون پری ره دل میزند به پنهانی
به کفر زلف مرا چاک زد به دامن کیشز خسروان نظر افکند بر من درویش
به نوشداروی جان کرد مرهم دل ریشبگفتمش به ازین هست منزلی در پیش
میان جمع بتان دست زد به زلف پریشاشاره کرد به سرمنزل پریشانی
نهاد ساتکنی پر ز باده انواربه دست من که بنوش این می تجلی یار
دلم که بود ز اندوه همچو بوتیمارکشید باده و شد باز جبرئیل شکار
ز خود برون شد و منصوروار بر سر دارزد از تسلط توحید کوس سبحانی
سپس که گشت تنم در جناب عشق فدیبه گوش جان من آمد ز عرش ذات ندی
که ای منصه انوار آفتاب هدیخدای جستن جستن بود ز خوی خودی
به دوش کرد ز توحید خاص خاص ردیکسی که اطلس و اکسون اوست عریانی
شنید گوش دلم چون ز غیب نغمه رازچو باز از قفس اسم زد در پرواز
گشود بال بجوی که از نشیب و فرازگذشت و اسم و صفت ماند و ناز مرد و نیاز
به ظل رایت توحید پر فکند چو بازبه بام قصر جلال علی عمرانی
شهی که عرش دل اوست مستوی الرحمنمکان عرش که باشد بر از زمان و مکان
چو در نوردد فراش امر فرش زمانتجلی احدی کون را کند بنیان
ز سمت غرب خفا آفتاب شرق عیانکند طلوع و شود کائنات را بانی
شهی که عقل هیولای استقامت اوستقیامت من و دل در قیام قامت اوست
قیام قامت موزون او قیامت اوستامام ملک و ملک بنده امامت اوست
ز یک تجلی مولود با کرامت اوستچهار و هفت اب و ام و عالی و دانی
کسی که گام نهد در قفای سالک عدلتواند آنکه برد راه در مسالک عدل
بود ملیک رقاب ملوک مالک عدلبه دولت علوی محو شد مهالک عدل
که بندگان در خسرو ممالک عدلبه دست گرگ سپارند چوب چوپانی
گدای سر ولی خسرویست دایه گنجبود دلی که خراب خداست مایه گنج
نهاده بر در سلطان فقر پایه گنجفتاده بر سر درویش دوست سایه گنج
ندیده وحدت جمع از هزار جایه گنجدلی که نیست در او دستگاه ویرانی
علیست گوهر دریای بیکرانه دلهمای عشقش عنقای آشیانه دل
ولایت او دام دل است و دانه دلز دست خیمه درویش او به خانه دل
من ار بگویم در عشق او فسانه دلکفاف ندهد صد سال زاد کیوانی
دلی که بسته تجرید پایبند خداستسری که پوید آزاده در کمند خداست
نیوش پند من ای راهرو که پند خداستبه عشق کوش که عشق اختر بلند خداست
سوار عشق ولی راکب سمند خداستکه در نوردد هفت آسمان به آسانی
خدای امر شه اولیا علی ولیظهور ذات ابد سر وحدت ازلی
که وصف ذاتی او قائمی و لم یزلیز بس کمال محلاستی به بیبدلی
ز فرط علو مسمی بود به اسم علیکه قائم است به ذاتش صفات ربانی
شهی که جامه خورشید در غمش چاک استمهی که ذره او آفتاب افلاک است
ز شرک دور و ز شک خالی و ز غش پاک استزر وجودش کبریت احمر خاک است
حقیقت او مقصود سر لولاک استطریقت او قیوم راه انسانی
بدین صراط من و دل دو پیر و سلفیمبه عشق او پدر خویش را نکو خلفیم
شهید شاه به ادراک سر من عرفیمعلی معاینه دریاستی و ماش کفیم
دو گوهریم وز دریای شحنه النجفیمز فیض آن کف کز اوست ابر نیسانی
خدای گشت چو ظاهر به ذات مصطفوینواخت نوبت شاهی به دولت علوی
حقیقت احدی در لباس مرتضویبه جلوه آمد و زد بر فراز عرش لوی
لوای وحدت و شد ماسوی به نفی سوینماند غیر خدایی که نیستش ثانی
شه منا که سیهل و سماک زنده توستتو پادشاهی و خورشید و ماه بنده توست
تویی که گریه ابراز هوای خنده توستحجاب چهره برافکن اگر پسنده توست
که آفتاب گذارد که سر فکنده توستبه پیش پای تو بر خاک راه پیشانی
حدیث نفس مرا گفت ترک عرفان کنببند طرف ز دولت ز فقر کتمان کن
چه گفت گفت که ترک وصال جانان کنبیار روی به تن پشت بر دل و جان کن
بشوی دفتر توحید و مدح دیوان کنمرا چه کار به دیوانگان دیوانی
ز جان چگونه دل خویش را به تن بندمز دوست چون دل خود را به خویشتن بندم
چرا ز یزدان خاطر به اهرمن بندمکه بست طرف ازین سلطنت که من بندم
حدیث عشق تو را بر پر سخن بندمکه عرش و فرش بگیرم به عون یزدانی
منم گدای تو و آسمان گدای من استچو آشنای توام دولت آشنای من است
سخن سماست ولی مزد شست پای من استستاره آینه صیقل صفای من است
به چشم او ز ثنای تو توتیای من استتبارک الله ازین سرمه صفاهانی
به خاک پای تو کز اوست وحدت جانمبه گرد کثرت آلوده نیست دامانم
به جان سوارم و ملک دل است میدانممن ار به صورت آشفته و پریشانم
گدای عشقم و بر عقل و نفس سلطانمببین شرافت این جوهر هیولانی