در مدح رکن الدوله والی خراسان
صبح عیان گشت باز خلق به خواب اندرونسر ز خمار شراب برده به جیب سکون
مرغ صراحی ز حلق در دل بط ریخت خوناز دل بط خون مرغ باید خوردن کنون
قومو اضاق المجال یا ایها النائمونهبوا طال الرقود یا معشرا الراقدین
ساقی تا ماه من روی نشسته ز خوابگیر بکف ماه نو ریز درو آفتاب
چون رخ او بر فروز شعله آتش بر آببرسم هر روزه می ریز بساغر شراب
برنگ آزرم گل ببوی رشک گلابصاف چو یاقوت تر پاک چو در ثمین
وقت صبوحی سبو دوش بدوش آوریدآذر زردشت را ز اذرنوش آورید
خون سیاوش را باز بجوش آوریدمی زدگان را ز می باز بهوش آورید
رامش جان بر زنید جان بخروش آوریدتا ببرید از نشاط دل ز کف رامتین
آذر ما هست می با دل خرم بیاراز بط عیسی بطون طینت مریم بیار
در غم خرداد ماه باده بی غم بیارخرمی ماه را رطل دمادم بیار
طور دلم را بجان زلزله یم بیارنور کف موسوی جلوه ده از آستین
نیست اگر گل چه باک ای پسر گلعذارآرمل اندر میان کار گل اندر کنار
خیز و بیارا ز روی بزم چو روی بهارمل ز لب می پرست گل ز رخ لاله سار
می چو یمانی عقیق لاله چو چینی نگارعقیق چونان شهاب نگار چون حور عین
گر ندهی می مرا دل ببرد جان ز پیدلبر من کن بجام تا خط سر شارمی
روح دم از آن شراب در رگ و در خون و پیرسته کن آئین جم شسته کن آثار کی
در گذر از این و آن تا کی و تا چندهیگوئی از کیقباد جوئی از آبتین
نقش یمانی ز جام ای پسر ساده آریعنی یک ساتکین عقیق وش باده آر
زمردین خط بتا ز لعل بیجاده آرکرده جم آنچ از نخست بهر من آماده آر
باده اگر آوری بیاد شهزاده آرچو شعر من روح بخش چو گفته من متین
رکن الدوله مهین شهزاده کامگارآنکه همال پدر اوست پس از شهریار
کشور ازو بر دوام لشکر ازو برقراردولت ازو در قوام ملک ازو استوار
آنکه بعدلش نمود آب ز آتش فرارچنانکه در روز جنگ گرگ ز شیر عرین
هم اثر آفتاب هم قدر آسمانشاه عطارد دبیر ماه زحل پاسبان
بعقل و تدبیر پیر ببخت و دولت جوانعدلش سنجی اگر بعدل نوشیروان
بسبک کاه ضعیف بسنگ کوه گرانبر شود آن بر سپهر سر نهد این بر زمین
غره غرای اوست قالی بدر منیرزرای بیضا ضیاش خود بفلک مستشیر
شه صفت و شه نژاد شیر دل و شیر گیربهتر جمع کبار مهتر جم غفیر
بعزم چون پور زال بحزم چون زال پیرببخت چون کیقباد بتخت چون کی نشین
چو شه بر اندام اوست قبای فرماندهیچو جم در انگشت اوست خاتم فر و بهی
بر زده بر بام چرخ رایت عز و مهیهمت والاش را وهم کند کوتهی
الحق او را سریست در خور تاج شهیاینش چتر و علم آنش تاج و نگین
بتیر شاهین شکار بتیغ خارا شکافبوقر هم وزن کوه بوقع همسنگ قاف
روبه او راست ننگ ز شیر نر در مصافچرخ با جلال وی کر نکند اعتراف
تیرویش چون شهاب سینه بدوزد بنافسینه آن چون حریر ناوک این آتشین
شوکت او در فکند بکوه زلزال راصولت او زنده ساخت سطوت آجال را
ز تیغ پاینده داشت خمسه و خلخال راز تیر افکند گرد خیوق و آخال را
آری مهدی کند چاره دجال راجان دهد آری بخاک عیسی گردون نشین
شاه فرا آسمان همت والای تستبر ز برش ماه و مهر روی تو و رای تست
زینت تاج ملوک گوهر یکتای تسترشته نظم و خلل در کف ایمای تست
گر نه خطا گفته ام تخت شهی جای تستآری گاه مهان در خور شاه مهین
بفر و تاء/یید و بخت بیمن تشریف شاهبسای کاندر خورست کلاه عزت بماه
ز چرخ بر ساز تخت ز ماه بر زن کلاهز چرخ مه بگذران حشمت این بار گاه
خلعت شاهی بپوش بعون و لطف الهباش همی مستدام بتخت عزت مکین
شد ز ثنا کستریت شهره چنان نام منکه گشته گوئی سخن ختم بایام من
گشت بایام شاه بخت حرون رام منرخت ثنای تو دید در خور اندام من
تا بخراسان کشید چرخ سرانجام منبسیرت راستان بعادت راستین
من ز چه تقدیر را تجاوز از خط کنمخود نه ظهیرم که چشم ز خون دل شط کنم
ز دل باظهار فقر ناله چو بر بط کنمزانکه بانشاد شعر چو خامه را اقط کنم
بمدح شهزاده تا رای مسمط کنمروح منوچهریم همی کند آفرین
صفا نه خاقانیست تا کند اظهار فضلگوهر نغزش بود در خور بازار فضل
کم بود از خردلی آری خروار فضلنقطه موهوم گشت مرکز پرگار فضل
پیشکش آورده است پیش خریدار فضلهستی دارای آن باش خریدار این
غضائری سان همی تا که بشکر نوالثنای شه را نهم بکتف باد شمال
ببحر دارم دوان یکی چو در لالبکوه سازم روان یکی چو آب زلال
بشعر گویم مدیح ز شاه جویم منالچنانکه استاد ری ز فیض شاه تکین
هست بر اندام روز تا سلب عنصریتا فکند شب بدوش جامه نیلوفری
تا که بود برقرار این فلک اخضریلاله کند تا بسر مقنعه آذری
تا که باطفال باغ ابر کند مادریسپس کند چون جنان ز شیر پستان زمین
روز نکو خواه شاه خرم و فیروز بادشام عدو بین وی شام غم اندوز باد
همچو فلک برقرار آن شب و این روز بادبزم ترا روی یار شمع شب افروز باد
چون رخ اطفال باغ روز تو نوروز بادشام تا یکجا چنان روز تو یک سر چنین