مسمط بهاریه در نعت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه فرماید
از شاخ سرو و مرغ سحرخیز زد صفیربرخیز من غلام تو ای ترک بینظیر
سلطان سرخ گل زد زنگارگون سریرای لاله تو رهزن و مشک تو دستگیر
با گونه چو لاله بیاور شراب پیردر پای گل که عالم فرتوت شد جوان
شد روزگار تازه و خرداد ماه شدگیتی به دیده دی و بهمن سیاه شد
بر گاه سبزه خسرو گل پادشاه شددر پای گل زدن می چون لاله گاه شد
ای ماه ارغوان من از رنج کاه شداین کاه را به لاله توان کرد ارغوان
قد تو چون صنوبر و رویت چو لاله استبر لاله تو کشته دو مشکین کلاله است
عقل از کلاله تو پریشان و واله استصد سالخورده بندهات ای خرد ساله است
خطت نرسته نوبت خط پیاله استمیده ز خط جور که باشد خط امان
از کاخ سر پس از مه اردیبهشت زنخرداد شد تو خیمه بر اطراف کشت زن
زاب فسرده نار کف زرد هشت زنبردار خشت خم سر گردون به خشت زن
آن خاک خشک بر سر آن پیر زشت زنای خوبتر به گونه ز خورشید آسمان
زلف تو مشک ناب فروهشته بر پرندبر پای دل ز یک سر مویت هزار بند
تا شد لوای عشق تو از بام دل بلندبنیان هستی من و ما را ز بیخ کند
ای طره تو فتنه دلهای دردمندای گونه تو آفت جانهای ناتوان
دست صبا به طره شمشاد شانه زدقمری به شاخ سرو ز وحدت ترانه زد
بر گل هزاردستان چنگ و چغانه زدبایدم دم سپیده شراب شبانه زد
بیدار کن دو فتنه که باید نشانه زددل را به ناوک مژه و ابروی چون کمان
نخلی که دست صانع کل کشت داد برخاک سیه ز لاله و گل گشت کان زر
شد پست پیش سرو چمن سرو کاشمرگلبن نهاد افسر پرویز گل به سر
از شاخ ریخت بر سر گل گنج ناموراز خاک رست از فر گل گنج شایگان
در زیر ظل رایت سلطان نوبهاربنشست خسرو گل سوری چو شهریار
نرگس نهاد بر سر دیهیم زرنگاربر خاک ریخت ابر گهرهای شاهوار
در جام گوهری ز خزف ریز آب نارچون آتش ترای لب لعلت چو ناردان
هدهد فراخت رایت و قمری نواخت کوسسارویه در ترانه وحدت علی الرؤس
گل را هزار دستان زد بر به پایبوسرویی مراست بیتو به کردار سندروس
ای گونه تو سرختر از دیده خروسافکن به ساغر از دل بط خون ماکیان
از پر فراشت مرغ سلیمان به سر لویبر تارک چکاوه بود تاج خسروی
در آستین گل ید بیضای موسویموسیجه موسیست و چمن وادی طوی
قمری دری سراید و دراج پهلویطوطی فسانه گوید و طاوس داستان
مرغان شد آنکه باز به وجد ابتدای کننددر صحن باغ دلشدگان را ندی کنند
دل دستگیر زمزمه داودی کننددر شاعری به سبک صفا اقتدی کنند
احیای شعر عنصری و عسجدی کنندکز عسجدی نمانده و از عنصری نشان
ساقی بیا که چون بط آهنگ شط کنیمدر شط می شنا چو شتابنده بط کنیم
ادراک سر جام جم از هفت خط کنیماز نای بط شهود دم بار بط کنیم
جان را رهین خون گرانبار بط کنیمدر پیشگاه میکده صاحب الزمان
ختم ولایت نبوی پادشاه عصرذاتی که سر سر نبوت به دوست حصر
آن شاه کش به بام الوهیتست قصرباب امم امام مسلم خدای نصر
موجود بیبدایت و بیانتها و حصرمولود در مکان پدر پیر لامکان
طفلی که پیر بود و فلک بود در قماطسری که ملک را به ملک داد ارتباط
کویش بهشت و رهگذر کوی او صراطساریست همچو نقطه توحید از نقاط
در صورت سلیمان در کسوت بساطدر عقل و نفس و طبع و هیولی و جسم و جان
عقل نخست با همه حشمت گدای اوستخورشید آسمان برین خاک پای اوست
نه آسمان مظله ظل همای اوستآن وجهه کز فناست منزه لقای اوست
فانیست در خدای و بزرگی روای اوستمقهور قاهرست و با شیاست قهرمان
مشکوه سر اوست ولی نعمت مسیحاز دولت گدای درش دولت مسیح
در کیش اوست پیش امم دعوت مسیحاز خوان اوست ریزه خوری حضرت مسیح
روحی که جلوه کرد درو صورت مسیحآمد برون ز خلوت و شد عیسی زمان
ای دل که بنده در نفس مقیدیآزاده مؤید و حبس مؤبدی
بشکن قفس که باز سفید مؤیدیدر جو خویش صاحب سلطان سوددی
دارای سر قائم آل محمدیکز صورت تو سر ولایت بود عیان
پیداست پیش دیده بینا ولی امرسر نشست و صورت بالا ولی امر
ساریست در ضعیف و توانا ولی امرجاری بود به قطره و دریا ولی امر
سرست بس که باشد پیدا ولی امرپیدا و پیش دیده دجال خونهان
ذاتیست کز علو تجلیست در صفاتاسمای امهات مر او راست اسم ذات
طفلی کزو رسیده بام و باب حیاتباب جماد و جانور حادث و نبات
در بحر بیکران فنا کشتی نجاتبر گوهر ثمین بقا بحر بیکران
محبوب عاشقان دل از دست داده اوستمطلوب سالکان ز پا در افتاده اوست
بری که بر فراشته این سقف ساده اوستطفلی که عقل پیرش از اندیشه زاده اوست
شاهی که آسمانش بر در ستاده اوستچون بنده در مجره کمر بسته بر میان
ختم ولایت آیت کل خسرو وجودسلطان چار حضرت از غیب و از شهود
آن جلوه کش برند بدیر و حرم سجودآن شاه کز جبلت او جلوه گرد جود
قوسین را نزول نمود آن شه و صعوداز بینشان بیامد و شد سوی بینشان
قومی ولایت تو به عیسی کنند ختمختمست آیت تو به عیسی کنند ختم
راه هدایت تو به عیسی کنند ختمقدر کفایت تو به عیسی کنند ختم
خواهند رایت تو به عیسی کنند ختمای خاتم ولایت احمد مخواه هان
عیسی پیادهایست به ظل لوای توتو پادشاه امری و عیسی گدای تو
من با زبان عیسی گویم ثنای توای مهدی وجود که جانها فدای تو
دجال شرک خانه گرفتست جای توتوحید کن که جای بپردازد این عوان
خورشید آسمان ولایت کجا و ظلخیر البشر کجا و بشر دل کجا و گل
روح الله آیتیست زانسان معتدلعیسی لطیفهایست از آن لطف متصل
ای فتنه مشاهده دلبر کجا و دلمهدی کجا و عیسی جانان کجا و جان
مهدی ظهور جمع جمیع حقایقستبر بدو و ختم قادر و قیوم و فائقست
اسما شقیق و مهدی باغ شقایقستهست این حدیقهای که محیط حدایقست
عیسی دقیقهایست که از آن دقایقستمهدیست مظهر کل در محضر عیان
مهدی فراز قصر الوهی کند کنامعیسی به چرخ چارم فرقست زین دو گام
بسیار راه باشد از حال تا مقامسر مست خاص میدهد از می تمیز جام
این باده نیست در خور مینای جان عاماوج یقین کجا و پر طائر گمان
ازاین و آن ببر که به قطبت مدار نیستقطب مدیر ما به مدار استوار نیست
ذات ولی هفت و چهار آشکار نیستیک وحدتست بسته هفت و چهار نیست
رندی که بر تکاور وحدت سوار نیستگو گام زن که باز نمانی از این و آن
ای جامع لطیف که در هر دلیت جاستدر دل نشستهای تو و دل خانه خداست
یک کشور و دو سلطان در عهده خطاستحق را دویی نگنجد این مسلک صفاست
توحید سر خاص سلاطین اولیاستیک پادشاست بر همه عالم خدایگان
یعنی تویی که نیست و رای تو جزو و کلای مهدی ولایت و ای هادی سبل
فعال عقل و نفس هیولای خار و گلتا کی زنیم زیر گلیم دغا دهل
هم خالق عقولی و هم رازق مثلهم سر لامکانی و هم صورت مکان
با آنکه بینشانی در هر کرانهایاز تست ای ولی ولایت نشانهای
هم در میان نهای و تو و هم در میانهایای خانه خدا که خداوند خانهای
ای پاسبان دین که به دولت یگانهایبیرون بیا ز پرده که شد دزد پاسبان