گنج

مسمط بهاریه در نعت حضرت حجه عصر عجل الله تعالی فرجه

شد وقت آنکه باز بانوار یاسمینپهلو بفر سینه سینا زند زمین
چون وادی طوی شد بستان و کرد هینموسی گل برون ید بیضا ز آستین
گل را بماء قبطی ممزوج کرد طینزد چون شبان سرخ سر از طور شاخسار
خاک سیه شد از گل سوری شقیق رنگچون آبگینه شد ز صفای شقیق سنگ
بر سرخ گل چرد بستاک جبال رنگبزدای ای چو ماه دو روی تو بی درنگ
ز آئینه من از می چون آفتاب زنگای آفتابت آینه ماه میگسار
دارم سری گران و نژند از خمار دوشترکا بطشت دختر رز را بریز هوش
آور دوباره خون سیاوش را بجوشآن می که هست صاف تر از سیرت سروش
افکن بجام خسروی ایماه میفروشغم دیو و تو تهمتن و بط گرز گاو سار
خرداد ماه داد ببستان بهشت راهشت افسر هما شکم خاک زشت را
موری صفای ساغر جم داد خشت رادانا بتخت کی ندهد طرف کشت را
بهمن تو باش نار کف زر دهشت رادر جام جم بسوز برسم سفندیار
ای ترک خلخی بمه از مشک هله کنبر گونه چو لاله ز سنبل کلاله کن
بپریش مشک تر خرد پیر واله کناین شنبلید زار مرا باغ لاله کن
چون لاله بهار دو روی پیاله کنای گونه ات معاینه چون لاله بهار
خیز ای پسر که راه غم از باده طی کنیموز زور می بناخن اندوه نی کنیم
ساغر ز کاسه سر کاوس و کی کنیمجان را سوار مرکب اقبال پی کنیم
جا بر هلال توسن خورشید می کنیماز می شویم توسن خورشید را سوار
امسال نوبهار ز پیرار و پار بهآری ز بهمن و دی خرم بهار به
در دیده ئی که یار درو نیست خار بهاز هر چه آیدت بنظر روی یار به
از منبری که بی دم منصور دار بهبا این ترانه تازه تر از منبرست دار
مرغان بدستگاه سلیمان زنند کوسبلبل نمود بر سر اورنگ گل جلوس
هدهد نهاد تاج تبارک علی الرؤسدر پای سرو و لاله چون دیده خروس
ساری بخاکساری و قمری بپای بوسدر رقص و در ترنم از صعوه تا هزار
ما نیز خوشتر آنکه بگیریم زلف دوستآن رشته ئی که محکم از آن عهد ماست اوست
خاص اینکه با دغالیه سای و عبیر بوستگوئی بباغ رهگذرش زان شکنج موست
حیفست باد در خور مغز آدمی بپوستبشکاف پوست تا دهدت زلف دوست بار
ما ای پسر بعشق تو از مام زاده ایمسر در کمند زلف تو از جان نهاده ایم
دل را بیاد وصل تو از دست داده ایمدر دور چشم مست تو سر گرم باده ایم
از هر چه غیر سینه صاف تو ساده ایمای سینه تو صاف تر از عقل هوشیار
شاه منی تو ماه گرفتار بندتستخورشید سر نهاده بسرو بلند تست
بر جان لاله داغ لب نوشخند تستگردون عشق سایه گرد سمند تست
ای پادشاه حسن که سر در کمند تستامروز نیست غیرتو سلطان درین دیار
بر سیم ساده غالیه تر نهاده ئیگل را بسر زغالیه افسر نهاده ئی
در خسروی تو عادت دیگر نهاده ئیبر سر و جوی خسرو خاور نهاده ئی
یکپایه زافتاب فراتر نهاده ئیای آفتاب سرزده از سر و جویبار
برخیز تا من و تو دم از جام جم زنیموقت سپیده دم می چون سرخ دم زنیم
ما را که گفت از قدر دوست دم زنیمدر جبر و اختیار دم از بیش و کم زنیم
توحید خوش دمیست بیا تا به هم زنیمزین دم نظام سلسله جبر و اختیار
مائیم سر راهروان طریق عشقدرد یکشان مست سفال رحیق عشق
بیگانه از جمیع جهات و رفیق عشقبا آنکه سوختیم بنار حریق عشق
محکم گرفته رشته عهد عتیق عشقدر دست دل که چرخ چو او نیست استوار
ایدر بموی عهد امانت مقیدماز هر چه جز علاقه این مو مجردم
درویش خانقاهم و شاه مؤیدمدر کوی فقر صاحب سلطان سوددم
دائر بامر قائم آل محمدمکز دور اوست دائره امر را مدار
مولود مام دهر که سرمد قماط اوستآبا و امهات برقص از نشاط اوست
در جیب جان غیب و شهود ارتباط اوستجم زیر امر مور ضعیف بساط اوست
این فیض منبسط اثر انبساط اوستکز او ز عقل تا بهیولیست آشکار
طفلی که از تجلی او زاد عقل پیرپیری که عقل طفل سبق خوان و او خبیر
عقلی که شمس تابدش از مشرق ضمیرنفسی که اوست دائره چرخ را مدیر
چرخی که کائنات بچوگان او اسیرسر زد ز آسمان وجود آفتاب وار
ای آفتاب بنده این خاک و آب باشوانگه ب آسمان ابد آفتاب باش
با گرد شهسوار قدم هم رکاب باشاز ذره گان شمس ولایت م آب باش
بر روشنان جان شه مالک رقاب باشبا تخت آبنوسی و دیهیم زرنگار
شاهی که از میامن اقبال اوست بختسست است عهد هستی و پیمان اوست سخت
در طور دل چو موسی سالک کشید رختاو کرد یک تجلی و شد کوه لخت لخت
بانگی که بر بگوش کلیم آمد از درختبود از زبان مهدی بر تیغ کوهسار
بر کوهسار انی انا الله ندای کیستدر کثرت این ترانه وحدت صدای کیست
آواز آشناست ولی آشنای کیستاز هر چه هست کرده ظهور این لقای کیست
جز خاتم ولایت کل در هوای کیستاین محمدت که میشنوم من ز مور و مار
سلطان خلق و امر خدای شهود و غیبشاه یقین که نیست دران شاه شک و ریب
مورش تجلی کف موسی کند ز جیبمارش چو مار موسی بی یاری شعیب
شد اژدر کمال و فرو برد مار عیبدجال شرک مرد و بمهدی کشید کار
ما بنده طریقت این آستانه ایمدر خانه فناش خداوند خانه ایم
چونانکه قطره غرق یم بیکرانه ایمعشق ولی چو مرغ و من و دل دو دانه ایم
مارا بخوان که در غم عشقش فسانه ایمای همنفس که میطلبی درس عشق یار
رندان راهرو که سه و سیصد و دهندابدال بی بدیل که پرورده شهند
همدست و هم حقیقت و همراز و همرهندایدل بهوش باش که ابدال آگهند
از هر طرف که میگذری در گذر گهندغیر از ولی مبین که نرانندت از قطار
ای صاحب ولایت نه عقل پست تستشست قضا و دست قدر زیر دست تست
بر صدر بارگاه الوهی نشست تستخمخانه احد تو و کونین مست تست
جز کون جامع آنچه سرایم شکست تستای پنج حضرت از تو بتحقیق برقرار
ای سایه حقیقت سلطان دل توئیبهتر ز ماه تبت و ترک چگل توئی
در شهر عشق پادشه مستقل توئیبر عرش انکه برد سر آب و گل توئی
اظلال را نگر که خداوند ظل توئیای سایه تو بر سر اظلال پایدار
ای دل تو از زخم گل صهبای جان مجوآنکس که آسمان کند از آسمان مجو
سلطان لامکان دلی از مکان مجودر هر چه هست هست هم از لامکان مجو
جز صاحب الزمان بزمین و زمان مجوبفکن حجاب این فلک پیر پرده دار
این راه راز راهروان وفا طلباین می ز میکشان سبوی ولا طلب
با غیر کم نشین سخن از آشنا طلبذوالامر را ز خود بدر آی از خدا طلب
مرآت این لطیفه ز سر صفا طلبکش صیقلیست آینه از فیض هشت و چار
من هر چه یافتم ز ولی یافتم بصبررستم بیمن وحدتش از اختیار و جبر
جستم ز جوی تن که بدی پرده دار قبرببریدم از علاقه این نفس شوم گبر
گل را بلطف تربیت بحر داد و ابررحمت باوستاد من آن ابر بحر بار
دستی به تیغ داد گرای شاهزاده کناز شاخ شرک باغ دل کون ساده کن
در جام جمع از خم توحید باده کنگودال باش قافیه ای شه اراده کن
ما را بجان سوار کن از تن پیاده کنچون راکب براق و خداوند ذوالفقار
ما را بحق خویشتن از خویش کن بریما باب خیبریم و تو بازوی حیدری
تن ذره و تو خسرو خورشید خاوریای آفتاب وحدت کن ذره پروری
شد اژدهای گنج تو این جسم عنصریمار تو شد بر آورش از دو دمان دمار