گنج

در منقبت و مدح حضرت خاتم النبیین و سید المرسلین صلی الله علیه و آله و سلم

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)۹۰ بیت
نیم شب از بام دل اول و بانگ خروساز گلوی مرغ عشق زد ملک العرش کوس
کرد بعرش وجود خسرو وحدت جلوسغیبت شمس سما از فلک آبنوس
گشت سوید ای دل مطلع شمس الشموسدر دل ظلمت دمید از دل من آفتاب
آمد مست شراب آن پسر نوش لببر سر طالب فکند سایه بوقت طلب
سلطنت نیمروز داد بمن نیم شبدر طرب از جام عشق صافی مینای رب
زمزمه لا اله الا الله در طرباز خم توحید ذات بر کف جام شراب
چونان کبک دری وقت خرامش بفرکاخ مرا داد زیب چون دم طاوس نر
زلفش زاغی سیاه شسته بشاخ گهربیضه خورشید و ماه در زده زیر دو پر
خال چنو خون خشک لعل چو یاقوت ترروی چو چشم خروس موی چو پر غراب
داد بمن بی سئوال خوردم فرمود نوشآمد بانگ خدای زان لب و گفتم بگوش
هرگز نشنیده بود سامعه حق نیوشاین کلمات بدیع در نغمات سروش
جز عم لولو شکن لعلش گوهر فروشلولوی من زود سیر گوهر او دیر یاب
جزع بدان باده ریخت لعل بدامن همیگوهر در پای او ریخت بخرمن همی
عشق تجلی نمود از گهر من همیمن زدم از بیخودی بر من و ماتن همی
شد حجب کائنات صافی روشن همییعنی برداشت عشق از نظر من حجاب
بر سر هستی زدم پای بجز هو نبودنیستی اوصاف ماست هستی جز او نبود
جز قد یک سرو راست بر لب این جو نبودچندی چشمم گریست زین من و ما کو نبود
رسته بد از چشم من گرچه بجز مو نبودموی چو از چشم رست چشم فرو ریخت آب
هر که بساحل فکند غائله شک و ظنیافت ز بحر یقین گوهر دریای من
دل که خدا جوی شد کرد سفر از وطنجان شد سر تا بپای رست از اوصاف تن
از خم وحدت کشید جام شراب کهنبی لب و کام و دهن بی عدد و بی حساب
در همه بالا و پست غیر یکی دوست کوهست خدا آشکار آنکه خداجوست کو
سرو بسی کشته اندانکو خودروست کوآنکه درین جویبار سرو لب جوست کو
در بر من هر چه هست مغز بود پوست کوباید افکند پوست دوست شود بی نقاب
کرده تجلی بذات از درو دیوار منواتش خورشید اوست گرمی بازار من
در سر این چار سوق اوست خریدار مننیست بجز عشق او کیش من و کار من
عاشقم و جاذبست حسن رخ یار منعشق بحد کمال حسن بحد نصاب
ساقی وقت مناخیز که وقت دیستخون بعروقم فسرد وقت کرامت کیست
موسم بهمن بکاخ فصل بهار میستهر که نشد مست می مرده مطلق ویست
صاف حقیقت بیار دردی مرگ از پیستآب زمستان مبر روی زمستان متاب
ایکه تمنا کنی دولت رو سوی فقرباشد دریای جود قطره از جوی فقر
میشکند پشت شیر صولت آهوی فقرپیچد دست قضا قوت بازوی فقر
باشد اگر طالبی بندگی کوی فقرمکرمت بی زوال سلطنت مستطاب
سلطنت ار طالبست سلطان آنجا رودخواهد دریا شود قطره بدریا رود
آنکه بود دردمند پیش مسیحا رودبگذرد از خویشتن بی من و بی ما رود
پای بدولت زند یکه و تنها رودتا در سلطان فقر احمد ختمی م آب
احمد مرسل کزوست سلطنت جزو و کلرهسپر مستقیم راهنمای رسل
آنکه بمیزان اوست سنگ تمام سبلجاری در خلق و امر ساری در خار و گل
مالک بالا و پست سیر عقول و مثلسر حدوث و قدم شاه شهود و غیاب
سید امی که هست زنده بدو باب وامسیر تمام نفوس در سیر اوست گم
سایه شبدیز او بر سر جبریل سمهست دم رفرفش سر فلک پیر دم
صبح سعادت دمید ساقی سر مست قمپشت مگردان ز صبح روی بگردان ز خواب
بنده مردی چنین عنصر کل چون عروبمرد بری از زوال زن متعال از عیوب
طفل موالید را زادکش و نغز و خوبشد ز وجوب آشکار کرد بامکان غروب
مغرب او در شمال مشرق او از جنوبباز ز مغرب دمید شمس که زاد آنجناب
عقل نخستین بزاد زاد چو خیر الانامهرگز نشنیده کس عقل بزاید ز مام
شد ز مشیت پدید سید فوق التمامساغر وحدت کشید کرد قیامت قیام
باده توحید نیست در خور مینای عامعام چه داند که چیست سیرت اهل صواب
امت ختمی زدند تکیه بتوحید ذاتبی سر و بی پا شدند جامع جمع صفات
مردند از خویشتن پیشتر از این مماتتا که شدندی یموت واقف سر حیات
ساری مانند سر در حرم و سومناتجاری مانند بحر در کف موج و حباب
نوبت دولت زنید شاه مؤید رسیدای ملکوت سما دولت سرمد رسید
کوس مسیحا مزن نوبت احمد رسیداز حد بحر وجود گوهر بیحد رسید
سید لاهوتیان فرد و مجرد رسیداز خودی خود کنید ای جبروت اجتناب
سید صاحبقران کرد ظهور از قریشدر جلو و اولیا از عقبش جیش جیش
طبل فنا زد کرب کوس بقا کوفت عیششعله زد از شرق ذات شمس حقیقت بطیش
زد در غرب خفا چرخ و سهاش و جدیشخور بهزیمت کشید جانب مغرب رکاب
هستی چون حلقه ئیست ذات محمد نگینجای نگین عرش ذات نقش نگین سر دین
حلقه زن مصطفی است حلقه حق الیقیناز جبروت سما تا ملکوت زمین
از خدم او بپاست این طبقات بریناین قبب بی ستون این خیم بی طناب
دید پس از نیستی دیده من ذات اودست من از نفی من زد در اثبات او
هر که خراب از خودیست اوست خرابات اونفی اضافات دل صیقل مرآت او
دل شه شطرنج ماست کون و مکان مات اوکون و مکان پاسبان دل شه مالک رقاب
این دل با این شکوه مظهر پیغمبرستاین علم لا مکان اختر پیغمبرست
مسند توحید ماست منبر پیغمبرستاین در دریای ژرف گوهر پیغمبرست
خلوت خاص خدا منظر پیغمبرستصورت غیب الغیوب معنی فصل الخطاب
این قبسات حکم از شجر مصطفی استسالک سینای مدح موسی سر صفاست
چرخ صفاهان دهر مشرق خورشید ماستفیض الوهی پدید بیحد و بی انتهاست
با همه پایندگی در بر احمد فناستبا همه آبادیست پیش محمد خراب
داد ز اعیان ری ای شه ذو الاعتمادگشت ازین قوم دون طهران شر البلاد
جز دل درویش نیست در همه کشور جوادوحدت بی آب و رنگ کثرت بی اعتقاد
مشرک مطلق مرید منکر وحدت مرادمنتظر رحمتند خلق بعین عذاب
اسم امیر وجود رسم غلام عدمبنده دنیای دون بر عدمستش قدم
سجده بت دیده ئی بین بوجوه عجمصد بت در آستین روی بسمت حرم
از لبشان تا بناف خانه خدای صنماز سرشان تا بپای خفتن جای دواب
هر که دل خویش را فتنه دیوان کنندقافیه شد شایگان سجده دیوان کند
شاه چو خواهد که کار روی بسامان کندگوهر پند حکیم سلسله جان کند
خاک در عدل را افسر کیوان کندخانه توحید را سجده کند بوتراب
وحدت اگر شد پدید خلق مساوی شودچون طبقات فلک محوی و حاوی شود
سیر تمام نفوس سیر سماوی شودکفر بایمان رسد طی دعاوی شود
از کف سلطان عصر دریا وادی شوداز دل شاه زمین شیر کند اضطراب
کثرت اگر چیره شد چیره شود کافریجان که بتوحید زاد گردد از ایمان بری
از جم دل دیو جهل دزدد انگشتریمذهب جعفر شود دستخوش پادری
روی نهد در زوال حکمت پیغمبریجیفه بت جان شود پیش که پیش کلاب
ای شه معراج سیر فرق مرا تاج دهذره بی مایه را پایه معراج ده
گوهر شاداب سر زان یم مواج دهاین خزف سوده را خاک بتاراج ده
رحم با شکسته کن فیض بمحتاج دهدعوت اشکستگان زود شود مستجاب
زود شود مستجاب دعوت اشکستگانخواهد فیاض صرف رستگی بستگان
کرد چو شاه وجود تقویت خستگانرست ز مصر هوی موسی وارستگان
جست ز نیل خودی از اثر جستگانادهم فرعونیان خفت چو خر در خلاب