گنج

مسمط در نعت صدیقه کبری فاطمه زهرا سلام الله علیها

برخاست به آیین کهن مرغ شب‌آویزای ترک ختاخیز به طبع طرب انگیز
بر بند طرب را زین بر توسن شبدیزکن جام جم از گوهر می مخزن پرویز
ای خط تو پاکیزه‌تر از سبزهٔ نوخیزبر سبزهٔ نوخیز که شد باغچه مینو
بنهاد به سر گلبن نو اختر جمشیدتابید ز گل بر فلک باغچه ناهید
بگشای در میکده یعنی در امیدبردار ز رخ پرده که تا دیدهٔ من دید
چون روی تو رخشنده ندیدم من خورشیدچون موی تو آشفته ندیدم من هندو
بگذشت مه آذر و پیش آمد آزارابر آمد و بیژادهٔ تر ریخت به کهسار
باد آمد و بگشود در دکهٔ عطارآراسته شد باغ چو روی بت فرخار
نرگس که بود پادشه کوچه و بازارزد خیمه سلطانی در برزن و در کو
دانی به چه می‌ماند ارکان دمن رااز لاله نعمانی تر کان یمن را
ای ترک ختایی که بلایی دل من راای موی تو بشکسته بها مشک ختن را
از لالهٔ می تازه کن آثار کهن راای روی و برت تازه‌تر از لالهٔ خودرو
آراست به تن باغ ز دیبا سلب نوخورشید گل افکند به چار ارکان پرتو
از ماه سمن بر مه و خورشید رسد ضودهقان سمن زار من است اختر شبرو
گلبن به سر باغ نهاد افسر خسرونسرین بپراکند به گل مخزن منکو
ای ماه من ای چون تو نیاراسته مانیتو اول و خورشید بلند اختر ثانی
شد خاک سیه از گل سوری زر کانیای لعل تو شاداب تو از سنگ یمانی
گر باده چون سوده یاقوت رمانیدر ده که زد از سرو سهی فاخته کوکو
سار و بسر سرودم از دین بهی زدبازیر ستا بر زبر سرو سهی زد
طاوس سرا نوبت نوروز مهی زدهدهد به سر از پر علم پادشهی زد
بلبل غزلی خواند و بدو راه رهی زدآباد بدان مرغ غزل‌خوان غزل‌گو
ماهی چو تو من دلبر جانانه ندیدمشاهی چو تو در برزن و کاشانه ندیدم
ترکی چو تو در تبت و فرغانه ندیدمرندی چو تو در مسجد و میخانه ندیدم
هر دل که من از عشق تو دیوانه ندیدمدل نیست جمادست گران سنگ ترازو
بر روی فروهشته سر زلف تو زنجیرزنجیر تو بگسسته مرا رشتهٔ تدبیر
مفتون سر زلف جوانت فلک پیرمویی که توان بست بدو پنجهٔ تقدیر
زلفی که چو پرواز گرفت از پی نخجیرزد بر دل سودا زده چون باز به تیهو
روزی که درِ میکدهٔ عشق گشادندبر من رقم بندگی عشق تو دادند
جان و دل سودایی‌ام از عشق تو زادنداین است که بس پاک‌رو و پاک‌نهادند
در بادیهٔ عشق تو هم‌پویهٔ بادندور گرگ هوا حمله کند هم تک آهو
خورشید چو رویت به سما و به سمک نیستچون روی تو پیداست که خورشید فلک نیست
از جشن تو در سینهٔ عشاق تو شک نیستشور لب شیرین تو در کان نمک نیست
ای زادهٔ انسان که به خوبیت فلک نیستاز عشق تو برپاست به کونین هیاهو
ابر هنری گوهر تر ریخت به هاموناز خاک برون آمد گنجینه قارون
مرغ از زبر شاخ زند گنج فریدونای روت چو آیینهٔ اسکندر ایدون
در پیش غم از باده چون عقل فلاطونآراسته کن سدی چون رای ارسطو
قمری به کلیسای چمن راهب ترساستزُنّار به گردن پی تعظیم کلیساست
این بلبل شوریده چو ناقوس به آواستای ماه مسیحی که اسیرت همه دل‌هاست
آن شیشه که مرغ طرب بزم مسیحاستپیش آر که زد مرغ چو نصرانی مولو
ای گوهر یکدانه بریز از خم لاهوتدر ساغر بلور صفا سوده یاقوت
مرغ ملکوت است زجاجی که دهد قوتقوت جبروتی‌ست که در خطهٔ ناسوت
نوشم می مدح گهر نه یم فرتوتصدیقهٔ کبری صدف یازده لؤلؤ
مشکات چراغ ازلی مهبط تنزیلخوانندهٔ تورات و سرایندهٔ انجیل
دانندهٔ اسرار قدیم بی‌دم جبریلفیاض بری از علل و رسته ز تعطیل
مولود نبوت که به طفلی شده تکمیلتولید ولایت که به سفلی زده پهلو
انسیهٔ حورا سبب اصل اقامتاصلی که ببالید بدو نخل امامت
نخلی که ز تولید قدش زاد قیامتگنجینهٔ عرفان گهر بحر کرامت
در باغ نبی طوبی افراخته قامتدر ساحت بستان ولی سرو لب جو
سر سند کل اثر صادر اولنه عقل درین یک اثر پای معطل
نفس فلک پیر درین مرحله مختلبرتر بودش پایه ز موهوم و مخیل
بالاتر ازین چار خشیجان بهی یلصد مرتبه بالاتر ازین گنبد نه تو
این گنبد نه توی بدان پایه نباشداین عقل و خیالات بدان مایه نباشد
آن را که ز خورشید فلک سایه نباشدبر عرش به جز نورش پیرایه نباشد
قطبی که کراماتش اگر دایه نباشدنز معجزه پیداست علامت نه ز جادو
مرآت خدا عالمهٔ نکته توحیدکش خیمه عصمت زده بر عرصهٔ تجرید
آن جلوه که بالذات برون است ز تحدیدمولود محمد که بدان نادره تابید
ذات احدی کرد پدید این سه موالیداین چار زن حامله وین هفت تن شو
بالای مکان فوق زمان ذات ممجدکز نقص زمانی و مکانی‌ست مجرد
فرزند نبی جفت ولی طاق مؤیدطاق حرم عصمت او قصر مشید
آن شافعه کان رایحه کز خلد مخلدجویند نیابند جز از خاک در او
ذاتش سبب هستی بینایی و فرهنگعشقش به دل سوخته چون کوه گران‌سنگ
او پادشه است و دل سودازده اورنگآیینهٔ او سینهٔ پرداخته از زنگ
طی خلواتش نکند وهم به نیرنگبر کُنْهِ مقامش نرسد عقل به نیرو
هرگز نشنیدیم خدا را بودی امای ام الوهیین ای در تو خرد گم
باز آی که ما مردم افروخته انجمدر دیده نشانیمت بر دیدهٔ مردم
دل بی‌تو به جان آمد بنمای تبسمتا بشکفد از خاک گل و خندد خیرو
اوصاف خدا از تو هویداست کماهیعلم تو محیط است به معلوم الهی
ذاتت متعالی صفتت نامتناهیسر تا قدمت آینهٔ طلعت شاهی
خورشید گهی تاخت به مه گاه به ماهیبا گرد سمند تو نیارست تکاپو
من با تو به توحید دل یکدله دارماز عشق تو بر گردن جان سلسله دارم
من قطره که از بحر فزون حوصله دارماز بحر عنایات تو چشم صله دارم
من عشق تو را پیشرو قافله دارمتا بار گشایم به حریم حرم هو
ای پیش رواق تو به خم طاقهٔ نه طاقزیر فلک قوسی ابروی کجت طاق
بنمود چو خورشید که از مشرق آفاقاز شرق تو خورشید الوهیت اشراق
این شش جهت و چار عنصر به تو مشتاقچون عاشق دلباخته بر طلعت نیکو
ای بر سر شاهان زمین از قدمت تاجبر خیل ملک خاک سر کوی تو معراج
آنی که انانیت او رفته به تاراجآن قطره که گردید غریق یم مواج
بحری‌ست که می‌زاید ازو لجّه و امواجآبی‌ست که می‌روید از او عرعر و ناژو
ای ذات خدا را رخ نیکوی تو مرآتفانی تو به قول و اثر و وصف در آن ذات
نفی من درویش بود پیش تو اثباتبر حجهٔ قائم که بود شاه خرابات
حاجات مرا ای تو برارندهٔ حاجاتبسرای که از درد بود حشمت دارو
در هر صفتی اعظم اسمای الهیاندر فلک صورت نبود چو تو ماهی
عالم همگی بندهٔ شرمنده تو شاهینه غیر تو حقی نه ملاذی نه پناهی
محتاج توییم از ره الطاف نگاهییا فاطمه الزهرا انا بک نشکو
پیران خرابات که در فقر دلیلندبر کشت گدایان طلب لجه نیلند
رندان صفا پیشه که در قدس خلیلنددر لطف سخن همنفس رب جلیلند
پیش تو که سلطان دلی عبد ذلیلندبا آنکه حشمشان زده بر نه فلک اردو
ای پای تو پهلو زده خورشید سما رابر فرق من خسته بسای آن کف پا را
ای دست خدا دست صفاگیر خدا رااز دیده بیننده مینداز صفا را
ای آنکه بود از مدد دست تو ما راآرام تن و قوت دل و قوت بازو