شمارهٔ ۹ - وله ایضا
فارس فحل منم حکمت یکران منستاز ازل تا بابد عرصه میدان منست
اینکه میتابد از شرق ازل با فرو نورآفتاب خرد عالی بنیان منست
وینکه میتازد بر چرخ ابد بی پر و پایشاهباز دل و دل دستگه جان منست
دل من دستگه جان من و نیست شگفتاین سرائیست که سر منزل جانان منست
وحدت مطلق بر تارک من ظل همایمملکت مملکت و سلطان سلطان منست
رشته سلطنت مملکت وحدت جمعهست در دست فقیری که پریشان منست
چو نشینند گدایان طریقت ببساطخاتم دولت در دست سلیمان منست
دل نگین حلقه تن را و خدا نقش نگیناندرین حلقه دد و دیو بفرمان منست
نفس اماره بود دیو بساط جم دلچونکه شد راضیه مرضیه رضوان منست
گشت در نشاه من نور حقیقت پیدااینکه پیداست بهر چشمی پنهان منست
آنکه سودایش در هیچ سری نیست که نیستدر سرای سر سودائی حیران منست
آنکه قرص مه و خورنان سر سفره اوستهمه شب حاضر بر ماحضر خوان منست
میزبان من و سلطان ولایت همه اوستمیزبان من چندیست که مهمان منست
مالک مصر منم مصر تن و نور وجودیوسف مصر که عمریست بزندان منست
وه چه زندان که ملک بنده زندانی اوستمالک ملک ملک یوسف کنعان منست
درد زد خیمه باطرافم و اوقات چهلرام و کوشنده که من گفتم درمان منست
از بدن کاست که افزاید بر روح رواننتوان گفت که این کاسته نقصان منست
کوه فرسود مرا پتک حوادث به نسودکوه را سخت تر از سندان سندان منست
سر توحید سلامت که اگر جسم بکاستروح شد فر بی و این فتح نمایان منست
تن همی کاهم تا روح بماند فربیروح پاینده که بدو من و پایان منست
غیر این باتن دیگر بودم کسوت روحکه مبدل نشود صورت یزدان منست
اطلس چرخ بود کوته بالای مراصفت ذات لباس تن عریان منست
من همی گویم و این من نه من امکانستبل وجوبیست که آن سوتر امکان منست
اوست بر صورت من پیدا یا خود همه اوستمن نیم هستی اگر باشد تاوان منست
جز خدا نیست که شد جلوه گر از هر چه که هستدوست پیدا بشهود من و برهان منست
گر بدیوان مکافات وجوبی نگرندخون امکانی در گردن دیوان منست
هفت دریا نشود موی مرا نیم بهاگوهر وحدت حق در تک عمان منست
می نیرزد بکف خاک من آبادی کوناین چه گنجست که در خانه ویران منست
نتوان دید بدان بی سر و سامانی منکه سر چرخ طفیل سرو سامان منست
کیست انسان من آن جلوه روحانی دلکه بعرش دل من صورت رحمن منست
صورت رحمن انسان سویدای ولیستنفس من گر ننهد گردن شیطان منست
ولی الله من آن هشتم اقطاب وجودکه فضای حرمش منزل احسان منست
من صفاهانیم اما بخراسان ویمعقل حیران من از کار خراسان منست
هفت سالست که از خلقم در عزلت تامساحت گلشن من کنج شبستان منست
دل معلم متعلم من حق واهب علمسر زانوی من ایخواجه دبستان منست
دفتر معرفتی جنت جاوید و دراننکت حکمت باری گل و ریحان منست
همدم خلوت من مرشد توحید رضاکه تولایش در عهده ایمان منست
ابر او بر سر من بارد و از رحمت اوکشتزار فلکی سبز ز باران منست
چون توانم شدن ای خاصان همصحبت عاممن چو روحم سخن عامی سوهان منست
عام را بوی حقیقت نگراید بمشامعطر خاصست که در طبله ایقان منست
قد او رسته ز باغ دل افلاکی منمن چو خلدم قدا و طوبی بستان منست
بر زر ناسره کثرت مغرور مباشزر توحید بری از غش درکان منست
گرد کثرت کند ار اطلس گردنده سیاهآنکه آلوده نخواهد شد دامان منست
آن گریبان که از او سر زد خورشید مرادچو فرو رفت سر مرد گریبان منست
سود من بر سر این سوق خریداری اوستور بکونین فروشندم خسران منست
ای شه پرده نشین پرده در انداز که خلقهمه بینند که عرش تو بایوان منست
آنکه هرگز نپذیرفته ز تغییر زوالعهد حسن تو در عشق تو پیمان منست
تو خداوندی و من بنده گنهکار فقیردامن عفو تو و پنجه عصیان منست
تو ببخشای که منان منی هستی منگنهی باشد و من دانم کان آن منست
چون نبخشی که تو اللهی و من عبد ذلیلمن نیم جمله توئی این من خذلان منست
نیست غیر از تو درین دار اگر هست کسیور کسی نیست توئی هستی برهان منست
من که باشم که گنهکار شوم شخص توئیظل شخصست که بر هیکل الوان منست
ظل چه وذی ظل غیر از تو بتحقیق فناستحکم توحید ترا اذعان اذعان منست
من صفای در سلطانم و بر دیده منخاک این راهگذر کحل صفاهان منست
غافل آنان که بتوحید مرا سخره کننددرکشان مسخره حکمت و عرفان منست
کاش خوانند ز تنزیل قل الله فذرتا نپندارند این عنوان عنوان منست
گفت من گفت نبی گفت نبی سر نبیصدق دعویرا هان برهان فرقان منست
در نبی گفت و فی انفسکم هو معکماین معیت را عینیت بیان منست
نیست بشکفته بجز یک گل سوری در باغوان گل سوری بر طرف گلستان منست
نیست موجود بجز یک کس در دار وجوددر سرو در دل و در سینه و در جان منست
لامکانست و برونست زار کان جهاتآنکه در شش جهت و در چار امکان منست
نیست آسان سخن وحدت من سر خداستمشکلی نیست که بتوان گفت آسان منست
بس گرانست مپندار خزف خرده مگیرمفروش ارزان این پند که مرجان منست
صدف صاف شو ای نفس که این عقد لآلرشحاتیست که از بارش نیسان منست