شمارهٔ ۱۰ - وله ایضا
بگل سوری ماند رخ آن ترک پسرکه سپارند بدو غالیه لاله سپر
سپر لاله کند غالیه آن ترک و خطاستمن ندیدستم از غالیه بر لاله سپر
گونه اش خرمنی از لاله خود روی بزیرطره اش دامنی از نافه آهو بزبر
سنبل از مشک سیه کاشته بر سیم سپیدنرگس از جزع یمان ریخته بر لالهتر
دو سیه خال دو هندوبچه ماه سواردو سر زلف دو جراره بیژاده شکر
همه را زلف گرهگیر دلارام و مراستبر دل و بر جان از زلف دلارام خطر
گه ب آب افتد و در آتش و در آتش و آبنرود تا نرود جان بقفا دل باثر
خم زلف و قد بر رفته بچوگان و بتیرلب لعل و زنخ ساده بیاقوت و گهر
لب او دارد آمیخته با شکر و شیروین شگفتست که نگذاردش از شیر شکر
کمری دارد چو نموی و از انموی غمیستبر دلم بار که کوه افتد از آنغم ز کمر
دهنی دارد چون ذره و در سینه مراستدل تنگی که ازان ذره خورد خون جگر
همه گویند بخورشید همی ماند و مندر شگفت از نظر مردم کوتاه نظر
کی شنیدستی خورشید که از زلف سیاهبنهد بر سر گلبرگ طری مشک تتر
یا بیفروزد از شاخ شجر آتش طوررخ و قد آتش افروخته و شاخ شجر
باز گویند بمه ماند و زین گفت پریشمن خورم چون شکن طره او یک بدگر
ماه کی دیدی چنبر نهد از قیر بشیرماه کی دیدی افسر زند از مشک بسر
یا چو ترک من سرگرم شود از می نابخواند از گفته من نغمه توحید از بر
گوید ای ذات تو سر صفت و فعل و اثرای هیولای تو آراسته کل صور
ای جناب جبروتی که بناسوتی و بازاز تو در بر ملکوتست و بلاهوت اثر
ذات بیرنگی و هر رنگ که هست از تو پدیدشخص یکتائی و هر جمع که هست از تو سمر
گر تو پنهان شوی این کون و مکان هست عیانچون تو پیدا شوی از کون و مکان نیست خبر
حضرت جامع ذات احد و عین کثیرسر علم تو قضا صورت علم تو قدر
ظاهر و باطن باطن همه عقل و دل پاکپدر و مادر این نه صدف و چار گهر
عرش انعام تو هر سینه که در اوست فؤادفرش اقدام تو هر دیده که در اوست بصر
بسکه نزدیکی پنهانی و این نیست شگفتکه بنزدیک بصر می ننماید مبصر
همچو ماهی که ب آبستی جوینده آبیا سمندر که ب آذر بنداند آذر
تو همانشخصی کت ملک و ملک ظل دوپایتو همان بازی کت کون و مکان زیر دو پر
تو همان شاهی کت عقل و هیولای وجوددو غلامند زهی زین دو مبارک جوهر
اکتناه تو بود بیرون از درک ملکانکشاف تو بود بالا از عقل بشر
بشر آنجا که توئی گر رسد از خویش رودآری از خویش رود پشه چو آید صرصر
هست لاهوت ترا پای بفرق جبروتکه محیطست باسمای تو تاپای ز سر
حضرت جمع وجودی که مفاهیم صفاتهست در او همه ممتاز چو عود از عنبر
واحد اول اقلیم ازل ملک الهکه بشر راست درو راه اگر کرد سفر
سفر ثانی در سیر من الله الیهکه ولایت را تکمیل صعودست و سیر
سیر سالک همه در اسم صفت باشد و ذاتغیر آن اسم که بر ذات بود مستاء/ثر
اسم مستاء/ثر ذاتی که بجز ذات خداینبرد راه کسی گرچه بود پیغمبر
زین فرا ترا حدیت که تجلیست بذاتذاتر اللذات این جای وجوبست و حذر
حذر ای عارف از نفس خدا گفت خدادر نبی عقل نبی یافت بدین نکته ظفر
ظفر از عقل نبی بود و کمالات ولیکه بمجهول کسی راه نیابد بفکر
رفرف خواجه درین سیر شود بی پروازکشتی نوح درین بحر شود بی لنگر
آن هویت که بود ساری در غیب و شهودبرتر از اینهمه آنی تو و از هر دو بدر
هم برون از دل و هم در دل اصحاب قلوبهم نهان از سر و هم در سر ارباب هنر
هر چه هستی تو و بالذات از اینجمله بریغیر در پرده نهانست و تو از پرده بدر
همه نقش رخ زیبای تو از غیب و شهودخودتوئی نقش چه ایفرد برون از حد و مر
خلو داری تو بذات از همه ای کرده بذاتکسوت کثرت از غایت توحید ببر
ظاهری در همه ای باطن این چار ایوانباطنی از همه ای ظاهر این نه منظر
باطنی در چه ز بس ظاهر در عین ظهورظاهری برکه که هم ظاهری و هم مظهر
خودتوئی غیر تو در دیده من نقش برابغیر ذات توهبا غیر صفات تو هدر
نیست جز عارف توحید و تو زیبنده تاجنیست جز بنده سر تو سزاوار کمر
سر درویش ترا تاج لقد کرمناستکه نهد پایش بر تارک خورشید افسر
رسته از پست و ز بالاست بلی مرد خداستکز جهت جسته به بی سو نه فرو دست و نه بر
پسر آدم خاکی و نه خاکست و نه بادنیست از آب و برونست ز حد آذر
لامکانست و مکان چون عرض او جوهر پاکآسمانست و زمین چون شجر و اوست ثمر
نوبر هستی هستی همه یکباغ کهنپسر انسان آن باغ کهن را نوبر
در زمین نیست ولی هست زمین را مبنیدر سما نیست ولی هست سما را محور
در زمان نیست ولی هست زمان را دائردر مکان نیست ولی هست مکان را داور
داور امکان مجموعه ملک و ملکوتکه بلاهوت مقامستش و ناسوت مقر
نه ببحرست ولی حکمش جاریست ببحرنه ببرست ولی امرش ساریست ببر
نه بتلوینش تمکن نه به تمکینش مقامشمر و دریا آزاده نه دریا نه شمر
پسر آدم نفس فلک و عقل ملکهر دو پستند و بود بالا این طرفه پسر
پسر احمد شاهنشه اقلیم وجودکه بود خسرو اسماء الهی لشکر
کارفرمای قضا حضرت انسان که بذاتهست او اکبر و انسان کبیرست اصغر
ولی مرشد سلطان صفا قبله کلشمس هشتم که بود ذات نخستش خاور
قطب عالم شه جان مرشد توحید رضاکه سلاطین را باشد بطریقت رهبر
در تک ذره شمسش سپر افکنده برابآفتاب فلک از عجز چنو نیلوفر
سک او در هنر اردست دهد با روباهروبه ماده شکست آرد بر ضیغم نر
هر کجا ذره او در سر شیدست دوارهر کجا روبه او در دل شیرست خطر
نظر لطفش بر خاک فرو بارد جانفره قهرش از چرخ فرو آرد فر
ای کماندار کمان ازل و قوس ابدقسی نه فلک از قوس کمال تو وتر
وتر قوس تو حاوی به محدد ز عظمصبی شیر تو بر عقل معلم ز کبر
صعوه شیر تو همبازی باز ملکوتبنده سفل تو همبازی نیروی قدر
پیشگاه تو قوی مایه تر از ملک مثالحشم و مملکتش بی عدد و پهناور
بر خلیل تو از آن فیض مقدس که تر استاز دل آتش سوزنده دمد سیسنبر
پیشتر ز آنکه تو بر تخت شهی پای نهیسر بخاک تو نهاد از عظمت اسکندر
گر نیاورد ز ظلمات بدست آب حیاتکف خاک تواش آورد ز ظلمات بدر
میزبانی تو و من بی خبر از راه درازمیهمان آمده تو پادشه و من مضطر
از جبالیکه بدی ریخته چون نیش گرازدر هوائی که بدی تفته چو کام اژدر
ریگهایش همه فتاک چو حد پیکانخارهایش همه سفاک چو نیش نشتر
غیر ذی ذرع بیابانی منزلگه دیوبی سر و بی بن صحرائی آبشخور شر
بامیدی که مگر از طرق فقر و فناز غنا و ز بقای تو کنم آبشخور
آب حیوان دهم و زنده کنم هیکل خاککسوت روح بپوشم بتن خاکستر
سر آن وحدت اطلاقی کز قید بریستفاش گویم که یکی هست و جزین نیست مفر
مظهر او توئی ای مظهر و ظاهر همه اوغیر او نیست اگر هست قل الله فذر
ظاهرت را پی تولید نمودند قیامهفت علوی پدر و چار خشیجی مادر
باطنت ای تو بباطن پسر سر ظهورمادر وحدت ذاتست و بنه عقل پدر
ای سحاب کرم و جود بگردون وجوداز یم رحمت برکشت صفاریز مطر
تن زنم من تو تجلی کن تا جلوه کندسر توحید چو خورشید سما وقت سحر
بهمه خلق تو بنمای رخ و قامت یاروانسر زلف که هست از دل و از جان بهتر
زینهار ای پسر سر من این نغز نشیدبمخوان جز ببر معتقد دانشور
بمگو سر مرا جز بر جویای خداکه تو در خوابی و سیر این اثر جوع و سهر
که تو در پست همی غلتی و این نکته بلندکه تو با پای همی پوئی و این جلوه بپر
که تو وابسته عاداتی و ما رسته ز قیدما بسر منزل فقریم و تو در کبر و بطر
یا نبی ارکب معنی بود این کشتی نوحتا کنی بر قدم نوح ازین بحر گذر
پسر نوح نئی تکیه مکن بر فن خویشتا نمانی بدل مشرک و جان کافر
بصفا بنگر و اسرار معارف بنیوشگر نه از باصره ئی اعمی وز سامعه کر