شمارهٔ ۱۱ - بهاریه در مدح حضرت شاه اولیاء علی بن ابیطالب صلوات الله و سلامه علیه
مرا ای هوای بهار معطرتویی یا به مغز اندرون نافه تر
بهاری تو یا از بهاری علامتبهشتی تو یا از بهشتی پیمبر
بهاری بهشت ز آیینه پیدابهشتی بهارت به اندیشه مضمر
تو آئینه و باغ پر نقش مانیتو صافی دل و راغ پر صنع آزر
ز صافی دلت صنع آزر مجسمز آیینهات نقش مانی مصور
زمان با تو خورشید هر هفت گردونزمین با تو جمشید هر هفت کشور
سلیمان زمان و تو تخت سلیمانسکندر زمین و تو تاج سکندر
توئی افسر خاک و باران نیسانکه میبارد از ابر لؤلؤی افسر
تو گردون از گرد و از ابر صافیبگردون گل و لاله خورشید و اختر
توئی کان و پیروزه صاف سنبلتوئی بحر و اشکوفه شاخ گوهر
نئی گنج قارون و چون گنج قارونبدامان ترا سیم و در آستین زر
ز برگ سمن سیم صافیت بیحدز اوراق خیری زر ناب بی مر
تو کو هستی و سبزه کان زمردبکان لاله لعل یاقوت احمر
هوائی و آبی که در دست داریبخاک ار چکد روید از خاک آذر
گل سرخ بر آذر تفته ماندکه با آب دست تو از خاک زد سر
تو صافی ترستی ز برق مصفاازیرا درخشی ز ابر مکدر
ز ابر مکدر درخشنده شیدادرخش منی یا هوای منور
هوائی منور تر از نور ایمانز ابری مکدرتر از جان کافر
ستاند ز دریا چو دامان مفلسفشاند بصحرا چو دست توانگر
نم آب چون یافت تقطیر لؤلؤکه لؤلؤی لالاست آب مقطر
گرازان و تازان چو پیچنده افعیخروشان و جوشان چو ارغنده اژدر
هم از اژدرش ببر خونخوار حیرانهم از افعیش شیر ناهار مضطر
بباز سیه ماند این ابر نیسانچون ریزد ز منقار خون کبوتر
ز منقار این ادهم ار خون نریزدچرا کرد گلگونه خاک اشقر
بود بی تن و دشت را داده جوشنبود بی سرو کوه را داده مغفر
بتن جوشن دشت دیبای رومیبسر مغفر کوه کالای ششتر
نه مارست و او راست از برق دنداننه مرغست و اوراست از باد شهپر
چنو مار پوید ز وادی بوادیچنو مرغ پرد ز کشور بکشور
بخاریست گر بحر بر شد بگردونفرو ریخت لؤلؤی ناسفته در بر
ز لولوی او سیم محلول ساریز فرغر بدریا ز دریا بفرغر
رخ آب کاندر شتا بود آهنزره گشت و باد بهاری زره گر
زره گر از آن گشت باد بهاریکه گردید باران نیسان ز ره در
بهار من ای روح را مایه دلدرین ابرواین سایه روح پرور
شرابی چو خورشید خاور ز مینابساغر کن ای رشک خورشید خاور
از آن می که پرتو بخورشید بخشدچو افکند پرتو ز مینا بساغر
قدح آفتاب کف پور عمرانشراب آتش خرمن پور آذر
شرابی که گر عور بر آستانشنهد سر نهد تاج فغفور و قیصر
شرابی که گر کور بیند بخوابشدهد بینش ار چشم کورست مبصر
می آسمانی ز خمخانه دلکه انوارش از آفتابست برتر
مسخر کنم ملک هفت آسمانراکه هست از قضا هشت چیزم مسخر
گل و لاله و سنبل و سوسن و میسر زلف و رخسار و بالای دلبر
دو چیز دگر داده عشق تو ما راکه داراش منصور باد و مظفر
بیانی که ماند بفرقان احمدزبانی که ماند بشمشیر حیدر
علی شهر تجرید را برج و باروعلی چرخ توحید را قطب و محور
علی شخص ایجاد را قلب و قالبعلی بحر اوتاد را فلک و لنگر
علی بازوی علم را زور بازوعلی لشکر حلم را پشت لشکر
علی صاحب امر و فیاض مطلقعلی نشر اول علی حشر اکبر
صراط وجودست و میزان بر حققوام معادست و قیوم محشر
ز هر نقص و هر عیب ذاتش مبراز هر فقد و هر جهل جانش مطهر
همو صاحب انبیای مقدمهمو سید اولیای مؤخر
با حباب چون روح بر جسم نافذولی خصم را بر رگ روح نشتر
همو قطب اقطاب دور ولایتمدیر مدار محیط مدور
همو نور انوار ادوار هستیکه باشد بهر قلب و هر سر و هر سر
دلش صاحب صورت عین ثابتکه در اوست هر آنچه باشد مقدر
دمش نافخ نفخه روح قدسیهم از اوست عیسی هم از اوست غادر
مقام کمالست و معروف عارفنعیم وصالست و بر کفر کیفر
دل آسمانست درویش این رهسر آفتابست بر خاک این در
شفق چیست از فرقت خاک کویشز چشم فلک رفته آب معصفر
فلک چیست پوینده ئی ساحتش رابزین مرصع نجیب مشمر
پدر خواند این طفل بیدار دل راکه زائید در کعبه زان پاک مادر
سه فرزند در آخشیجان سفلیبرین هفت آبای علوی سه خواهر
نه چرخست با خاک راهش مساوینه بحرست با کف رادش برابر
نخستین خرد ز استانش مثنینهم چرخ در آستینش مستر
هلال اشهش را رکاب مجددفلک رفعتش را گدای مجدر
نه بی امر او ابر بارد بصحرانه بی حکم او برگ جنبد ز صرصر
بگلزار علویست نسرین و سوریبباغ الهیست سرو و صنوبر
همو عیسی عصر و گردونش ماء/ویهمو موسی وقت و دریاش معبر
بود قنبرش مالک ملک هستیکه سلطان هستیست مولای قنبر
آناالله بردار گویند و در خونتعالی بدین شان که گوید بمنبر
اناهوزند من ر آنی سرایدکه این پادشا هست نفس پیمبر
غزال از غضنفر زند پنجه با آنرود با ولایش بکام غضنفر
درین کوی بادست ملک سلیمانکه هر مور باشد سلیمان دیگر
درین وادی از سنگ ره گر نیوشیمزامیر داود دارد بخنجر
اولوالامر موجود و ذوالعرش باقیامیر عدو بند و سلطان صفدر
بمن تاختن کرد عشقش ز شش سودل افتاده چون مهره اینک بششدر
دل من بنور لقایش مزینگل من ب آب ولایش مخمر
بدان ذات قائم بود کل هستیکه هستیست اعراض و آن ذات جوهر
هم او صاحب طور و نار تجلیکه شد مرشد موسی از شاخ اخضر
ز لاهوت بگذشته این باز سلطانکه جو بقاراست جولانش در خور
که ذاتست و در ذات دارد تکاپوکه بحرست و در بحر باشد شناور
سر اوست مجموعه سر اسماءدل اوست مقصوره اسم موثر
شود گه براهیم و در آذر افتدبراهیم را گه رهاند ز آذر
گهی رهبر خضر و موسای رهروگهی همسر خاتم و روح رهبر
شه قطب و غوث صفای صفاهانکه سلطان منامست و ملجای چاکر
مرا ای خداوند تکمیل برهانز نقصان این قوم بی دانش و شر
ز توحید عاطل ز تجرید عاریز تکمیل ناقص ز تعلیم ابتر
نه شرع و نه عرف و نه علم و نه عرفاننه آدم نه حیوان نه فربه نه لاغر
یکی خورده صد لاغر و گشته فربییکی کشته صد سید و گشته سرور
ز حکمت مبرا ز عرفان معراپر از کینه و کبر و زفت و تناور
مرا وارهان زین شیاطین انسیبدانش زبون و بدنیا ستمگر
قسم میدهم بر تو ای نور یزدانبنور ابی القاسم دادگستر
بیزدان اعلی بذات محمدبسر ولایت بزهرای اطهر
ب آن یازده حامل عرش اعظمب آن چارده نور پاکیزه منظر
دل من ز زنگ طبیعت جلادهمرا زین خران دنی فعل واخر
قضای ترا امر در ظل فرمانسمای ترا چرخ در زیر چنبر
ندای تو در گوش این چار ارکانردای تو بر دوش این هفت پیکر
نفاد ترا برق دنبال توسننفوذ ترا دهر بر خط پر گر
ستاره است تیر تو آن کور بیناسهی سرو رمح تو آن سامع کر
سر شرک زان آسمان مکوکبدل کفر ازین بوستان مشجر
بکش یا مسلمان کن این چند مشرکبه هم درنورد آری این مشت همگر
تویی غافر الذنب فیما تقدمتویی قابل التوب فیما تأخر
و استغفرالله من کل ذنبو من ذنب نفسی والله اکبر