گنج

شمارهٔ ۱۲ - در نعت و مدح حضرت ختمی مرتبت رسول اکرم

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ار۸۹ بیت
بلاله ماند آن گونه چو باغ بهارکه از دو سمت بگیرد دو زاغ در منقار
دو زاغ تیره بیک لاله دوروی نشستولی فزود بهر روی صد هزار نگار
فکند بار بر آن لاله کاروان ختنهزار توده مشک ترش میانه بار
خطاست بار نهادن بناتوان و بدلچه بارهاست از آن مشگموی لاله عذار
بمشک ماند آن موی و مشک ناب چکیدز ناف آهو بر خاک در زمین تتار
بتم که توده مشک تتر ز لاله تررمانده است دو آهوی مست را بکنار
بغیر گونه آن خوبروی در سر زلفکه دیده تابد خورشید روشن از شب تار
شبی که تابدش از طور نور همچو کلیممرا دلیست از آن نور در میانه نار
دلم که بلبل این باغ بود بی گل وصلکشید از غم سر زیر پر چو بوتیمار
بدور نرگس آن غنچه شگفته ز بادکشید باده و شد باز جبرئیل شکار
بنور ماه زند دور عقرب و نزندکه ماه روشن و آن کور و پاسبان بیدار
درون سینه بدل زد هزار نیش فزونبروی ماهش موی چو عقرب جرار
ز نیش عقرب او زخمهاست بر دل و منهنوز پیچم بر خویشتن ز عشق چو مار
بران سرم که گر افتد بدست بوسه زنمهزار بار بر آن هر دو زلف غالیه بار
کسان رهند ز آزار در تسلط دوستمرا تسلط معشوق میدهد آزار
بیک نگاهم صد درد هشت بر سر دردخدای حفظ کناد آن دو نرگس بیمار
درآمد از در و من رفتم از میانه چنانکبخانه من دیار نیست غیر از یار
گمان نبود کزان آفتاب شرق شهیشود بکلبه مسکین تجلی انوار
به چشم من نبود کس درین سرا همه اوستبه خانه‌ای که بود یار نیست کس را بار
جز آنکه بار دهندت که رهبرند و دلیلروندگان ره فقر احمد مختار
شه سماک و سمک داور مدیر فلکامام ملک و ملک مالک ملوک دیار
نخست فیض که از ذات بیزوال احدنمود جلوه محمد بود بلا تکرار
مدیر خلق بود خاکپای ختم رسلتبارک الله از این خاک آسمان کردار
مدار شمس ولایت بدست ذره اوستکه ذره در قطبست آفتاب مدار
نخست رفرف رفعت که تاخت تا حد ذاتکه بیحدست رسول خدای بود سوار
زهی جلالت قدر محمدی که یکیز بندگان در اوست حیدر کرار
مبارزی که بشمشیر انتقام کشیدبرزم در جلو شرک آهنین دیوار
ز بیم نیزه اختر ربای مه شکرشحصار کرده ز انجم سماک نیزه گذار
ز سهم ناوک پران او ثوابت پیربگرد خویشتن از آسمان کشیده حصار
ولیک غافل کش صفدران ز چرخ کمانبچشم چرخ نشانند تیر تا سوفار
ستاره سوخته آتش ولای ولیستنشسته بر سر خاکستر فلک چو شرار
مجره منطقه عقد اقتدای نبیستکه آسمان بکمر بسته است چون زنار
بنای شرعش محکمتر از قوائم عرشکه شرع قائمه عرش را کند ستوار
خیال او ملکوتست و عقل او جبروتصفات ذاتش لاهوت قدس ذات قرار
ز ذات او بنگویم که اوست سر قدمبصورت احدی ساری است در اطوار
ز قلب او نزنم دم که چرخ یاوه شوداگر بزاویه قلب او دهند قرار
چو کرد اختر مسعود شاه قصد صعودز آخشیجان شد بر براق عقل سوار
دواند تا بنهایات خطه جبروتپیاده گشت از آن خنگ شبرو رهوار
نهاد پای طلب در رکاب رفرف عشقگرفت جای بر آن برق سیر صاعقه سار
چنان بتاخت که از طمس و محق و محو گذشترسید تا بمقامی که ماند از رفتار
نماند عقل درو وصف گشت از او مسلوبفنای ذاتی او در نبشت این آثار
رسید بر ره هموار روشن احدیسپس که طی کرد این راههای ناهموار
بگوش اولمن الملک زد مهیمن فردشنید باز که لله واحد القهار
بچشم سرمه مازاغ کرد و غیر ندیدتمام یار شد از بند نعل تا دستار
خدای شد سپس آمد بسوی خلق فرودنه بر طریق تجافی چو ایزد دادار
ز فرق اول تا حد فرق بعد الجمعنمود چار سفر قطب ثابت سیار
رساند حد کمالات ختم را احمدبحد بیحد و باقیست تا بروز شمار
بگرد راهروان طریقتش نرسندعقول قاهره هفت گنبد دوار
بهار شد هله ساری زند نوای طرببرقص قمری بر سرو کبک در کهسار
بهار نغزودم صبح و بزم باغ بهشتمخواب ترک من ای گونه ات چو باغ بهار
ترا بتف رخ چون آفتاب و آتش میمراست مغز چو آئینه زیر زنگ خمار
دلم چو آینه کن زافتاب می قدحیبیار ماه من ای آفتابت آینه دار
هزار لحن بدیع از هزار گوشه باغرسد بگوش یکایک چو لحن موسیقار
تو نیز از گلوی بط بریز در دل جاممئی ببلبله چون بلبلان زیرک سار
پیاله لعل کن از سوده عقیق که منبپای ریزمت از لعل گوهر شهوار
گرم سوار کنی بر رکاب باده کنمهزار رشته گوهر بساعد تو سوار
ازان دراری کش سفته ام بمثقب فکرنکرده طی براری ندیده روی بحار
تمام بکر و بدیع و ثمین و نغز و لطیفز بحر طبع برآورده و کشیده بتار
نگاهداشته از دزد و باد و آتش و آببخاک احمد ختمی م آب کرده نثار
خدایگان حقیقت نگاهبان وجودعلیم سر هویت معلم اسرار
بدیع سنج معارف بدیهه گوی حکمبلیغ بالغ امی و جدجد و تبار
مجردی که درو عقل پی زند از غولمؤیدی که درو عشق گم کند هنجار
مشرعی که ز لا حول او بوادی هولز دار شرع نمودست دیو فتنه فرار
بساربان قرن داد پاسبان درشمهار محکم نه بختی گسسته مهار
بپاسبان حبش داد کشور ملکوتبباغبان عجم داد جنت دیدار
گداخت او جسد ما سوی ب آتش عشقز طرح روح نمودش زر تمام عیار
صوامع ملکوت از عباد او معمورکه بر عمارت قدسست سر او معمار
از اوست موزه وحدت بدکه خرازاز اوست عطر ولایت بطبله عطار
مرید منبر ارشاد من رآنی اوستترانه ئیکه ز منصور خاست بر سر دار
لوایح ار نی گوی کوهسار حریستتجلیی که بموسی رسید در کهسار
نوای نغز مز امیر احمد عربیستبمغز کوه که داود داشت در مزمار
قد قیامت و میزان استقامت اوستقیامتی که بمیزان عدل باشد کار
فضای کعبه اسناش آفتاب مطافهوای کوی تولاش جبرئیل مطار
غمش بسینه صاحبدلان دمنده چو گلدمش بدیده بیحاصلان خلنده چو خار
مقیم کشتی الاش رست از طوفانشهی که لاش نهنگیست کائنات او بار
بزیر رایت او اولیا گروه گروهبظل راء/فت او انبیا قطار قطار
سر آن قطار نهندش بر آستان لابددل این گروه نهندش برایگان ناچار
زمام امر تمام وجود در کف اوستکه اوست بارگه جود را مهیمن بار
من و ثنای تو من در حد و تو نامحدودچگونه سنجد میزان قطره مر قنطار
ولی میانه آتش چگونه نخروشمز سوز درد نه جای سکون نه پای فرار
چگونه دم ز عبودیت و فنا نزنمببند سلطنت عشق قادر قهار
دوچار عشقم و ناچار از اطاعت امرچو من مبادا بیچاره ئی بعشق دوچار
گدای فقرم اما مراست سلطنتیازین گدائی و این فقر بر ملوک کبار
گرم نشاند سلطان بباز ننشینمکه خاکسار تو دارد ز باز سلطان عار
من ار صفای توام باشدم ز دولت ننگکه بندگان صفای تواند دولتیار
وجود صرف ببازار وحدت تو گذشتبغیر عشق متاعی نیافت در بازار
بداد هستی موجود و نقد عشق خریدبدار هستی جز عشق نیستی دیار
مدار دور بعشق محمدست و علیو یازده خلف از نقطه تا خط پرگار
بذات احمد ختمیست ختم کل امورکه اوست اول هر کار و آخر هر کار