شمارهٔ ۱۳ - در منقبت حضرت حجه عصر عجل الله تعالی فرجه
آن زلف باز دولت خورشید زیر بالشهندوی سایه پرور در زیر زلف و خالش
کی آفتاب گویم روئی که بر نتابدخورشید آسمانی با ابروی هلالش
از فرط خوبروئی زد راه عقل پیرمطفلی که نیست بیرون از هفت و هشت سالش
میمست غنچه او جان پای بند میمشدالست طره او دل دستگیر دالش
دیدی مرا و گفتی آشفته حالی آریسودائی غم عشق آشفته است حالش
افکند تیر عشقش اسفندیار روئینآری تهمتنست این پرورده است زالش
دل پیر عقل داند من را و دوش دیدمطفلی که بر نیایم امروز با خیالش
جان و دلیست ما را این هر دو در کف اوجان خسته کمندش دل بسته دوالش
از جود همچو ساقی طبعش ملال گیردمن پیش او دهم جان تا ننگرم ملالش
از مور میگریزم زین ضعف چون ستیزمبا آنکه میگریزد شیر نر از غزالش
رندان می پرستند مست می الستشدردیکشان مستند آلوده زلالش
این صید را نگیرد شیری که نیست چنگشاین بام را نپرد مرغی که نیست بالش
عشقست این میفتید در حبس و دام و بندششیرست این مخارید چنگال و دم و یالش
تن خواست تا نهد سر از دل بپای دلبربین آرزوی ابتر و اندیشه محالش
در سینه اینکه داری سنگ و گلست و جانانجان و دلست مفریب از سنگ و از سفالش
بتخانه هوی را مجلای دوست دانیوائینه ات مکدر بی جلوه جمالش
من ز اشتغال رستم با عشق دوست بستمخوشا دلی که باشد با دوست اشتغالش
بندش سلاسل دل تیغش حمائل جانگر میکشد مباحش ور میکشد حلالش
در زخم سینه ره کرد تیر زره شکافشوان زخم را تبه کرد مشگ زره مثالش
مرغ ار شوم اسیرم در چنگل عقابشروی ار شوم خمیرم در پنجه جلالش
بگرفتم آنکه گشتم جبریل چون نمانماز مرکب بلوغش وز رفرف کمالش
این سیرداند آنکو داند م آل انسانانسان شدن نداند تا داندی م آلش
بافرق چون بگویم اسرار جمع جمعشاین نغمه را نوازم در پرده وصالش
رخش جدل برانگیخت جان بنده جدالشآواز النشورش فریاد القتالش
سلطان وحدت آمد با آنکه اوست یکتالاهوت از یمینش ناسوت از شمالش
شنگرف ریز دازدم زنگار گون حسامشخورشید سوزد از تف سیماب گون نصالش
چون آتش وجوبی تفتد بسوز امکاناین پنیه زار چبود با برق اشتعالش
پتک فنای مطلق کوبد بفرق گیتیویران کند قفارش وارون کند جبالش
آب زبان تیزش زین نه کمان بشویدمریخ و تیغ کندش تیر و زبان لالش
بر چشم شرک تازد پیکان شرک سوزشبا فرق کفر سازد خایسک کفر مالش
من پیش ازان دهم جان کان شاه جنگ جویدترسم که تنگ گردد از قتل من مجالش
آن قالبی که قلبش از عرش اعظمستیگر اوفتد نپاید عرش عظیم هالش
قلبش که صور صبحش صبح قیامتستیپوشیده حی قیوم تشریف لا یزالش
گر پیشتر بمیرم از موت زنده گردمنقلست موت عارف نقدست انتقالش
قد قیامت دل هرگز دوتا نگردداز قامت اولوالامر پیداست اعتدالش
قطب مدیر کامل غوث محیط اعظمسلطان سر که امرست بر ملک و بر مثالش
از شهر شاه خوبان عزم شکار داردامروز صید صحرا فرخنده است فالش
قوس ازل کمانش بالای دوست تیرشجسم فلک گوزنش جان ملک مرالش
با آنکه غیر عشقش موجود نیست آوخاز قلب زود رنجش در بود بد سگالش
بشری که بد سگالان دارند قلب منکوسمن کوس مینوازم در بام و جد و حالش
آمد شه حقایق در کف کمند توحیدگردن نهید گردن در بند امتثالش
با آنکه عرش اعظم هست از جهات بیروناز هر جهت که بینی فرشست از طلالش
با آنکه هر چه دارند خاقان و قیصر از اوستخاقان دهد خراجش قیصر دهد منالش
بر صدر پاسبانی گر بنگری برین درخورشید را توان دید گرد صف نعالش
درویش بی سر و پاش گر سلطنت سگالدافسر دهد طغانش ملکت دهد ینالش
گر کوه را بینی بی موی دوست بینیاز مویه همچو مویش از ناله همچو نالش
در پیشگاه عشقش عقل ار چه پای پویدبا آنکه حیلت او نگذشته از سبالش
عشق آتشیست مضمر نه آسمانش مجمرخورشید و ماه و اختر افروخته ذگالش
بشکست حقه چرخ وا کرد عقده دلدست قضا شکوهش شست قدر فعالش
دجال چون گریزد از کارزار مهدیشیر عرین چو غرد قربان شود شگالش
گاوست خویش پرور از بهر عید قرباندجال گاو مهدی عیدست در قتالش
دل شهر بند وحدت گنج جلال سلطانکوپال فقر بر کف عشقست کوتوالش
پیداست روی جانان اما بپیش چشمیکز توتیای ما زاغ دادند اکتحالش
نخلیست آسمانی خرماش لا مکانیطوبی لک ار نشانی در باغ دل نهالش
واصل مشو که واصل در سیر نیست کاملیعنی بوصل زن چنگ در زلف اتصالش
بی جسم و جان و دل شو با دوست متصل شوفانیست قطره تا هست از بحر انفصالش
تو جان جان جانی از مرگ جسم مگریزجان تو نیست فانی مندیش زارتحالش
رمل و رماد باشد دنیی ز هر دو بگذربر باده ده رمادش بر آب زن رمالش
دیوی کریه منظر هم کفر و هم جنونشزالی سیاه پستان هم عطسه هم سعالش
جان باش تا نبینی هرگز شکنجه تنروح القدس نباشد اندیشه نکالش
باز یقین زند پر در جو قاف عنقاشک است زاغ زن سنگ بر بال احتیالش
باز سپید شه را از این قفس رها کنکز طبل باز سلطان باز آیدی تعالش
شب ها ز دولت خویش بی طعمه کی پسنددکز عقل تا هیولاست پرورده نوالش
چرخ دل صفا را از ابر کرد صافیزان روست مطلع الشمس مرآت مه صقالش
بیضای دست موسی سر زد ز آستینشعشق آتش مثالیست دل طور بی مثالش
در چشم نیست مویش با جسم نیست خویشنه نفس او عدویش نه عقل او عقالش
برهان اوست روشن توحید اوست پیداپیداست سر وحدت حق نیستی همالش
دل مرکزست و جانش پرگار مرکز دلنه پای در دواد و نه دست در سؤالش
چون نیستان شکر از مغز خویش قوتشجسمی نزار و جانی از شهد مال مالش
تابیده آفتابش از مشرق تجلینه آفت هبوطش نه فتنه وبالش