شمارهٔ ۸ - وله ایضا
شب قدر ما آنزلف چنو شام سیاستروز را گر بودی قدر ز قدر شب ماست
آسمانست زمینی که نظر گاه منستکه بهر ذره که میبینم خورشید سماست
یار در خلوت من هر سر شب تا دم صبحهر دم صبح بمشکویم تا وقت مساست
گاه بر گونه ام آنروی چنو روز سپیدگاه در دستم آنزلف چنو شام سیاست
چشم من دل شد و دل چشم بیکتائی خواستدل و چشم من یکدیده و یکدل دو گواست
شاهدی بهتر از این نیست که در دست منستکه به یکتائی او شاهد آنزلف دوتاست
از دل ما طلب آن قبله که هر روی بر اوستطلعت دوست بود قبله و دل قبله نماست
دعوت یار مکن گر کنی ای طالب یارمگذر از دل بیدار که محراب دعاست
یار پیداست همی هی چه دوی سوی بسویاوست بی سوی و ز هر سوی که بینی پیداست
طفل وحدت به نزادست خطامام وجودمادر انکه نزادست موحد بخطاست
نیست جز دوست اگر هست ببالا و بپستپست اگر بیند بینای حقیقت بالاست
سست منگر بگل و سنگ و سفال و در و کویکه گل و سنگ و سفال و در و کو نیست خداست
نه بهر چشم عیانست بما خورده مگیرروشنست اینکه نه هر دیده که بینی بیناست
زرفانی که نه در صره سلطان و وزیرگنج باقیست که در سلسله فقر گداست
نه گدائی که بود دستخوش سیم ملوکآنکه خاک کف پای او اکسیر طلاست
نه طلائی که بود دستکش قید خلاصزر بی غش که خلوصش دل مرد داناست
قطره و دریا پیش دل داناست یکیقطره ئی نیست اگر باشد عین دریاست
عین دریاست که بگرفته سراپای وجودیک وجودست سراپای اگر سر یا پاست
شرط این غوص بود جستن از جوی دوئیگوهر وحدت موجود بدریای جزاست
بی کم وکاست وجودست بهر ذره که هستغیر او نیست همینست سخن بی کم وکاست
دو خدا نیست بخیر و شرشرنیست وجودخیر محضست که در وحدت هستی یکتاست
بر تن کامل او صاف خدا دوخته اندشمسع نعلین اگر باشد یابند قباست
تار و پود ردی عارف ذات احدیستجامه عامی پود هوس وتار هویست
تن که از تار هوی رسته و از پود هوسدرع او اسم حق و راکب و مرکوب هواست
عاد را کرد تلف مهلکه باد دبورنصرت احمد معراجی از باد صباست
آب اثبات خودی منبع او چشمه نفینان الا طلبی معدن او سفره لاست
زن در نیستی ای طالب هستی که عدمظلماتیست که در عالم او آب بقاست
همچو ما باش که بعد از سیران و طیرانسفر اندر وطن و زاویه بال عنقاست
پیکرم دائره دور و دلم نقطه عشقکه بود مرکز این دائره و پا برجاست
هر دو زانوی من شیفته محبوب منستکاین چنین تنگ گرفتم ببغل از چپ و راست
اینکه چل سال نسا را متمتع نشدمدر طواف حرم کعبه دل حج نساست
در منی رمی جمار من اوصاف خودیستعرفات من بیدای دل بی مبداست
حجرالاسود موجود سویدای منستسعی من از طرف مروه کثرت بصفاست
محرم خلوت سریم ز میقات وجودکعبه اهل حقیقت بحقیقت اینجاست
دل داناست حریم حرم خاص الخاصکه لطیفست و خبیرست نه صخره نه صماست
صخره صما باشد دل نادان که درشباشد از حقد و حسد بامش از کبر و ریاست
نکند منزل در تیه ضلالت دل پیرجسته از مصر هوی موسی با دست و عصاست
باستین نور خدا دارد این طرفه کلیمچون عصا بر کف آن دست که شرق بیضاست
ید بیضای کلیمست که دارد ببغلدل وارسته که در سینه چونان سیناست
ز ایمن دل که برو مضغه سمعست اسیرشجر طور و طوی بالا کز حق بصداست
دل خردست سزاوار و ساده احدیکه بپرداخته از فرش خودی عرش خداست
فرش این خانه ز دیبای بساتین بهشتکه سمیعست و بصیرست و بهی تر دیباست
خوش بنائیست برافراشته معمار قدمقصر دل عرش ستایشگر این طرفه بناست
هر چه ایوان و غرف دارد بنیان وجوداین بنا راست که دست احدیت بناست
دل من با همه آثار معالی که در اوستخاک گردیست که بنشسته بایوان رضاست
حضرت پنجم آن هشتم اولاد نذیرکه بود جد سه مولود و اء/ب هفت آباست
قادر مطلق و در کتفش شاهین قدرقاضی بر حق و بر دستش میزان قضاست
پسر هشتم و بر چار پسر باب نخستکه ز پشت پدران آمده و جد نیاست
گر ز آباش نگارند بهی تر پدرستور ز ابناش شمارند نکوتر ابناست
کیست سلطان سرای احدیت دل غوثدم عیسی کف موسی که درین بام و سراست
ای خداوند سلاطین گه دولت فقرفقر من بنده بپایان شد هنگام عطاست
هر چه هستیست کجا فر و بهای تو بودهمه سرگرم لقای تو و آن فر و بهاست
هر چه موجود کجا نور و ضیای تو دمدهمگی ذره اشراقی آن نور و ضیاست
هر چه در حیز امکانست آثار وجوبهمه در بندگی این حرم و این مولاست
بخراسان تو این مرد عراقیست غریبایکه هم نشو من از لطف تو و هم منشاست
آن نهالم که مرا دست تو در باغ وجودکشت و پرورد بتائید تو در نشو و نماست
دست دادی که بدان زد دل من باب طلبتا بایدون که نشیمنگه دل فقر و فناست
راهبر عشق تو مقصود تو برهان وصولسر توحید که آورده مرا از ره راست
نکند چون و چرا کس که تن پیر مرادجای حقست و دلش بیرون از چون و چراست
بنده فانیست در او آری من نیستم اوستبنده جائی نبود سلطان خود در همه جاست
بحر دانش متلاطم شد و بر اوست مدیرچرخ بینش که بر او گونه توحید و ذکاست
فلک بینش چرخیست که بر منطقه اشبیحد و حصر چو خورشید فلک اخترهاست