شمارهٔ ۷ - در منقبت حضرت ثامن الائمه علی بن موسی الرضا علیه السلام
امروز باز گیتی در نشو و در نماستحشرست اینکه در بنه بوستان بپاست
اجساد سر زدند باشکال مختلفبا تا الف قیامت موعود گشت راست
سر زد ز خاک سبزه بشکل زبان مارزاب کبود رنگ که مانند اژدهاست
داود وار مرغ سلیمان بصرح کوهاندر ترانه ئیست کزان کوه پر صداست
از بسکه ابر ریخت گهرهای قیمتیسنگ سیه خزینه لؤلؤی پر بهاست
زر کرد خاک گونه ز گلهای رنگ رنگخاکی که زر کند نبود خاک کیمیاست
از سبزه ما سر زد و ناهید و آفتابدر حیرتم که دشت زمینست یا سماست
بر طرف جوی مینگری جملگی سهیلبر صحن باغ میگذری سر بسر سهاست
هر بر که ئی که بود بدی آهنین سلبامروز ز انعکاس شقیق آتشین قباست
باد از شمر زره کند از سرخ گل سپروز برق تیغ ابر چمن عرصه وغاست
پیکان نمود غنچه ز سوفار تا سنانسوفار او ز پیش و سنان وی از قفاست
گل گوش پهن کرده ز شاخ کج و خموشکز نای عندلیب نیوشد مقام راست
از بار گل دوتاست قد شاخ و مرغ صبحاز عشق این دوتائی در زیر و در ستاست
بستان عقیق روی و گلستان عقیق رنگوادی عقیق خیز و بیابان عقیق زاست
بیگانه است مرغ زانسان و من ز مرغهر نغمه ئی که میشنوم بانگ آشناست
از چشم خلق باشد پنهان خدا و منبر هر طرف که مینگرم جلوه خداست
بارنگ و بوی گل بود و نای عندلیتدر بوستان و باغچه و خلوت و سراست
در چشم من خداست باطراف بوستاناطراف بوستان نبود مشهد لقاست
دامان و جیب کرده پر از مشگ تبتیتبت اگر نخوانم من باغ را خطاست
مرغان بکار اصل مقامات معنویداود را رسیل بدون کمند و کاست
بلبل زند صفاهان صلصل زند عراقناروست در رهاوی سارویه در نواست
ملبوس لاله ژاله بسقائی سحابمفروش شاخ و بید بفراشی صباست
گلبن نهاده تخت زمرد بطرف جویگل بر نشسته بر زبر تخت پادشاست
ساری قصیده خواند در پیشگاه گلچون مرغ روح من که ستایشگر رضاست
فرمانده قدر ملک الملک دادگرشاه رضا که مقتدر ملکت قضاست
بگذشت دور جم هله زان جام خسرویساقی بیار باده که امروز دور ماست
ما بنده ولایت سلطان مطلقیمکی شاه ملک را بچنین رتبه ارتقاست
موریم و دستگیر سلیمان حشمتیماز ران بساط کرده و یکران ماهواست
گر دائر فضای ولایت کنیم سیرروحم مساوی طرب از روح این فضاست
باشد بنای پایه کاخ ولی امربر بام عقل اول کان اولین بناست
از گرد سم رفرف معراج رفعتشآئینه مه و خور گردون بانجلاست
بی دست پخت دار شفای کرامتشعقل سپهر پیر بصد درد مبتلاست
زین آسیای چرخ نجنبد بنای عشقچرخ آسیا و عشق ولی قطب آسیاست
شب نیست در طلوعش باشد تمام صبحخورشید این ولایت بر خط استواست
از عقل تا هیولی ماء/لوه سر اوستکز بندگی بخوان الوهیتش صلاست
شمس سپهر سایه خورشید مطلقستاو کیست آنکه صاحب این صفه صفاست
آب بقا ز خضر مجو از رضا طلبخاک در رضاست که سرچشمه بقاست
حاجی رود بکعبه و من در طواف دوستدر خلوتی که آن حرم خاص کبریاست
آن کعبه مجاز بود با ریا و کبراین کعبه حقیقت بی کبر و بی ریاست
تا چند در غطائی بفزای بر یقینخاکستر مکاشف حق کاشف غطاست
در ختم انبیا بود آنچ از خدای سردر خاتم ولایت از ختم انبیاست
نه آسمان بهیکل پرگار مستدیربر دور اینحرم که چنو نقطه پا بجاست
امر تمام هستی از غیب تا شهوددر کفه کفایت سلطان اولیاست
ذات قدیم یم گهر یم صفات ذاتگنج آن برد که مقتدر غوص و آشناست
روشنگر مجالی کثرتگه ظهورخورشید واحدیت از مغرب خفاست
ای آفتاب بر شده تا آسمان غیبتو آفتاب غیبی و هفت آسمان هباست
ای وحدت وجود که چندین هزار جوداز فیض اقدس تو باعیان ماسواست
فوق محدد از تو پر از ما سوی تهیستبرهان اینکه لا خلاء استی و لاملاست
عشق تو و مساوی آن شعله این سپندحب تو و معاصی آن برق و این گیاست
نعمای تست هر چه بنه سفره بر طبقآلای تست آنچه زده پرده بر ملاست
خاک ره تو ایمن با نور و با شجرمور در تو موسی با دست و با عصاست
نه صبح و نه مساست در آنجا که جان تستوانجا که پیکرت همگی صبح بی مساست
شرق وجوب و مغرب امکان ز شید شمسپیدا و روشنست که هم نور و هم ضیاست
ای قامت تو راست تر از قد رستخیزگر خوانمت قیامت کبرای کل رواست
قیوم محشرست قیام ولی امراو فانی است و در بر او نور حشر لاست
خلوتگه فنای الوهی مقام تستشاه بقاست انکه بخلوتگه فناست
ذات تو و صفات تو فانیست در وجودچون بنده گشت فانی حق خواست هر چه خواست
چتوان نمود درک ز من گر کنم سکوتنه گویمش خدا و نگویم کزو جداست
سری که نیست در خور هر درک واجبستگفتنش بار خاطر و ناگفتنش بلاست
ساکت شوم نگویم سر خدا بخلقگویم چرا نگویم حق راست را گواست
تو منبع علوم و دلت کشتی نجاتتو نخبه وجود و درت قبله دعاست
ایجاد را بحبل وجود تو اعتصامموجود را بسایه جود تو التجاست
جز روزی و لای تو درویش راه راگر خوان سلطنت بود از خوردن احتماست
حوریه جنانرا در این بساط سیرآهوی لامکان را از این چمن چراست
مسکین با یسار ترا سلطنت رهیستدرویش خاکسار ترا پادشه گداست
افسانه ات معلم پوران پارسیدیوانه ات مکمل پیران پارساست
هر قطره از بحار تو سرچشمه محیطهر ذره در هوای تو روشنگر ذکاست
مفتون خاک کوی تو با افسر و سریرمجنون عشق روی تو با دانش و دهاست
صهبای امتثال تو بی حدت و خمارگردون اعتدال تو بی شدت و رخاست
چشم عطای خاک ز هورست و هور چرخخاک گدای مور ترا چشم بر عطاست
گویم ثنای ذات تو و نز جهالتستدانم که حضرت تو برون از حد ثناست
عطشان شنیده ئی که نگوید سخن ز آبمستسقی ار بمیرد از آب در ظماست
گفتم ز وحدت تو و وصف کمال توکاین قوم بینوا و ترا گونه گون نواست
دامان و آستین و کنار تو پر گهرگم کرده گوهر خود یکخلق و در عناست
بی دست و دیر پای تو کی ابر را مجالبی امر زود سیر تو کی با در امضاست
بارایت تو هر که ز راء/ی دوئی بریستدر ماء/من تو هر که ز بند خودی رهاست
در روزگار هر که ز توحید آیتیجوید چو ژرف بینی در دفتر صفاست
تا لایزال هر که ز دولت نشانه ئیخواهد چه باز پرسی در خانه شماست
ای هفت تن نیای توده عقل را مدیروین نه پدر سلاله آن هفت تن نیاست
وان چار تن کیا که برایشان توئی پدراین چار مام کودک این چارتن کیاست
تو گوهر جلالی و آن هفت تن محیطتو جوهر جمالی و این چار تن جلاست
بی حضرت تو طاعت بیقدر و بیمحلبی خدمت تو دولت بیکار و بی کیاست
از پادشه غنیست گدای در ولیجز بنده کیست آنکه در این پادشه گداست
چندانکه بندگان ترا نیستی و فقرای پادشاه امر ترا دولت و غناست
چندانکه دشمنان ترا ضیق و انقباضدست وجود بخش ترا بسطت و سخاست
بردار ذره را که ترا ذره آفتاببنواز بنده را که ترا بنده پادشاست