شمارهٔ ۶ - فی الحکم و المعارف
جز دل عارف شجر نور نیستموسی ما را هوس طور نیست
سینه ما مهبط انوار هوستپست تر از ایمن مشهور نیست
بیخودی ما زخم وحدتستمستی ما از می انگور نیست
دوری و نزدیکی خود در سپارتا بخدا از تو رهی دور نیست
زود نهان شو که شود آشکارآنکه ترا بی نظرش نور نیست
شاد شو از غم که ز سودای عشقهر که ندارد غم مسرور نیست
جام ازل جرعه مست خداستدر خور افسرده مخمور نیست
پیش موحد که نترسد ز دارکیست درین دار که منصور نیست
طوف هوای احدیت کندشهپر شاهین پر عصفور نیست
خلوت توحید مقام ولیستپادشه ار آید دستور نیست
وجد من از نغمه داودیستاز دف و نای و نی و طنبور نیست
در نظر من که خرابم دلینیست که گنجینه منظور نیست
کوی خرابات بود خانه ئینیست درین کوی که معمور نیست
چرخ سلیمان الوهیتستوادی دل مملکت مور نیست
کشته این معرکه در خاک و خونمرده این مقبره در گور نیست
دشتخوش پنجه محمودیستاین قمر منشق مسحور نیست
بستان پیداست که صاحبدلستسر خدا از دل مستور نیست
گنج معارف دهدت رایگانعارف دلباخته مزدور نیست
گنج فراوان و گهر بیشمارچنگ بزن دیده ات ار کور نیست
تا بنخواهی ندهندت نثاردادن ناخواسته دستور نیست
پای بنه بر سر گنج ای فقیرگو نتوانم که نهم زور نیست
عور شو از مطلق اوصاف تنجامه جان خر سلب عور نیست
ساحت دل مهبط وحی خداستتیره تر از باطن زنبور نیست
خرقه عارف ردی کبریاستجامه حق اطلس و سیقور نیست
عرش نشیمنگه شاهین ماستابن طیران در پر طیفور نیست
خسرو گنجینه جان در دلستگنج دل و جز دل گنجور نیست
باغ بهشتست دلم کاندروجز رخ آن آفت جان حور نیست
معتدلست آنچه بهار دلستباغ مرا بهمن وبا حور نیست
مشرق انوار ازل سر ماستصبح ازل را شب دیجور نیست
لوح دل ماست کتاب مبیننیست درو حرف که مستور نیست
دار شفای مرض ما سواستلیک بحمدالله رنجور نیست
جنت ماهوست که بر قصر خلدهمت صاحب دل مقصور نیست
صاحب ذکریم و خداوند فکرغیر خدا ذاکر و مذکور نیست
نیست ز جمهور برون یار لیکدر خور گنجایش جمهور نیست
بیرون از رحمت او هر چه هستنیست بجز شرک که مغفور نیست
عذر پذیرنده گه اعتذاراوست ولی مشرک معذور نیست
هستی بر فطرت توحید زادجبر چه باشد کس مجبور نیست
کون و مکان آینه ذات اوستژرف نگر آینه آکور نیست
آینه پنهان و خدا آشکارجز هو باذره و با هور نیست
غیر خدا نیست که در چشم ماستقاهر بی پرده و مقهور نیست
نیست دوئی امر و اولوالامر راغیر یکی آمر و ماء/مور نیست
طوف تن کامل کن هفت شوططائف کل سعیش مشکور نیست
خاک گدای در درویش فقرجز گهر افسر فغفور نیست
جز دل صاحبدل صاحب نظرگوهر کان و در در دور نیست
گلبن باغ جبروت بقاستزاغ درین گلشن ناطور نیست
حشر الی الرحمن سریست ژرفکیست که با رحمن محشور نیست
قادر و مقدور یکی دان ولیقادر در حیز مقدور نیست
جزو کند آری آهنگ کلور نه کسی نیست که در شور نیست
در سر درویش بود سر یاردر دل پر کینه مغرور نیست
نیست مثاب ز وحدت بریستمعتقد شرکت ماء/جور نیست
بر اثر یافه منکر متازنیست مرا نکته که ماء/ثور نیست
سر که بود بیخبر از طور عشقدر خور او جز حد ساطور نیست
محو خدا را نکند مرگ ماتصهو صفا را صعق صور نیست
جذبه مرا داد می زنجبیلنشاء/ه امروز ز کافور نیست
نغمه نای من روح اللهیستراهوی و چینی و ماهور نیست
شعبه من عرشی و قهاریستترک و نشابورک و مقهور نیست
گوهر گنجینه من دولتیستکان بدخشان و نشابور نیست
سلسله گردن جان کن مپاشنظم ل آلی در منثور نیست
قافیه مجهول شد از چند جاشد بکسم کشمکش و شور نیست
ما بر معروف و تو مجهول بینهستی بر دید تو محصور نیست
کون عدم بود و چو موجود شدنیست بجز واجب و محذور نیست
طبع سخن معتدل معنویستسرد و ترو یابس و محرور نیست
فارس بیرنگ ببیرنگ تاخترفرف وحدت کرن و بور نیست