گنج

شمارهٔ ۵ - فی المعرفه و الحکمه و الموعظه

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اب۹۳ بیت
شب گذشته مرا دست عشق نصرت یابز روی شاهد مقصود برفکند نقاب
شبی چو مار که بر گنج چار گوهر پاکتنیده از دهن قیرگون سیاه لعاب
کشیده زنگی شب قیر چاهسار زمینکه موی شوید و رخساره زین سیه دولاب
فلک چو خیمه زنگاری و دو قطب در آنمساوی و تد خیمه و مجره طناب
بچاه غرب خور و ماه در افول و محاقستاره پردگی و پرده ستاره سحاب
بخواب بود مرا بخت در سیاهی شبنمیگشود گر آن ماه مست دیده ز خواب
گشود شب در صبح آفتاب طلعت یارکه آفتاب ز انوار اوست فتح الباب
سیاه موی برویش شب کشیده بروزسپید روی در آن آتش دمیده ز آب
خطی چو کشتی خضرا بروی قلزم نوردهان چو درج ل آلی و لب چو در خوشاب
بر آشیانه ئی از مشگ ناب باز سپیدنهاده بیضه سیمرغ زیر پر غراب
دو زلف بر دو بناگوش و تارک زنخشز مشگ دائره ماره است بر اقطاب
سواد طره او آسمان آینه گونفروغ گونه او آفتاب عالمتاب
لبش عقیق مذابست و عقود گهرخطش زمرد سوده ست بر عقیق مذاب
بگونه بر خم طبطاب ماند آن سر زلفدر آن خمست دل من چو گوی در طبطاب
سپید سیمبر و نافه سیاه بمویز نافه سنبل برسیم گشته زلف بتاب
خیال مویش باریک و خشک کرد مراکه من نهال برومند بودم او لبلاب
عذاب من همه در وصل آن بهشتی رویمقررست و شگفتست در بهشت عذاب
الا مه من در قتل من شتاب مکنمرو که بیتو بخونم زمانه کرد شتاب
سپهر آب مرا داد از جگر چون خونستاره خون مرا ریخت بر زمین چون آب
گل و گلاب نیاید بکار باغم عشقرخ تو چون گل و باران چشم من چو گلاب
دل من آینه آب داده است بزنگلب تو شکر آمیختست با عناب
شنیده بودم سیماب زاید از شنگرفندیده بودم شنگرف ریزدی سیماب
دواند دیده شنگرفی اشک سیمابیبروی من که بود چون سبیکه زر ناب
ز زرد گونه من گیر ارتفاع نجومز دست درد که ماند بسطح اسطرلاب
جناب میکده گردون گلوی می زده غربخم شراب کهن شرق و آفتاب شراب
سوار عشقم و از باده ام رکاب تهیستغلام میکده می بر سوار ده برکاب
پیادگان بطریق فنا قدم ننهندکه خون راه رواست اینکه میرسد برکاب
نجات نیست کسی را که کشتی خردستکه بحر عشق بود بی کنار و بی پایاب
نشانه است فنا ایدل اربقا طلبیمنم کمان و توئی تیر و عشق پر عقاب
بگیر در هدف نفی خانه تابن پرچنو که تیر خورد بر نشانه در پر تاب
چو عور گشتی از جامه صفات خودیخدای پوشد از ذات خویش در تو ثیاب
ببحر عشق نمودم من آشنا وز دیدشراع کشتی دانش شکست در گرداب
حجاب شاهد من بود هستی من و عشقرسید و هستی من بر دو کرد کشف حجاب
خدای دیدم و بس در کتاب جمع و وجودکه کس ندیده ازین خوبتر بدهر کتاب
مزن بدست سیه کار جان من در دلتو صید رو به و دل غاب شیر شرزه غاب
تو خشک مغزی و این ملک مشک خیزتترتو تر مزاجی و این مرز آبگون سقلاب
در خدائی مگشای باب هستی خویشکه میگشایدت از این گشاد باب تباب
در تباب زند شهر را خراب کندکسیکه تکیه کند از تمام شهر بباب
مزن دری که نباشد در مدینه علمو یازده خلف آن باب فیض را بواب
شهان لم یلد و خسروان لم یولدکه آخرین ولد بالغند و اول باب
مبند دل تو ز امری بملک دنیی خلقکه ملک دنیی چون جیفه است و خلق کلاب
مکان عقل فلاطون لا مکان آمیختبخاک فاعتبر و امنه یا اولی الالباب
سپهر نقد مراکم عیار دید و ندیدقیاس من کرد از آفتاب و از مهتاب
ز آفتاب وز مهتاب چرخ بی خبرمکه آفتاب من از شرق وحدتست بتاب
بساط کثرت چون نسج عنکبوت و تو خامدر آن فتاده چو در نسج عنکبوت ذباب
جنود نفس تو با عقل در طراد و نبردفرشته تو و دیو تو در طعان و ضراب
مراست سینه چنو مجمر و هواست در آندمنده آتش و در آتشم دلیست کباب
ز عشق دوست که پنهان و آشکار من اوستکه سر غیبش ساریست در شهود و غیاب
مر از آب خرابات داد آب حیاترساند از تک چاه عدم بجاه و ب آب
خراب کرد و بنا کرد زاب و خاک دگرتبارک الله یکدست فضل و اینهمه آب
مرا که نغمه داود بوده در وادیبلای عشق چو ایوب کرد در محراب
ندیده بود دلم مکتب معلم عشقچو دید دید که در اوست صد هزار آداب
فری برین دل کز طره دید طلعت دوستمرا فکند ز راه خطا بکوی صواب
فری بفر همایون و بخت مقبل منکه آفتاب ندارد چنو طلیعه و تاب
دلم تصرف دنیای بکر زشت نکردکه دیو نفس مرا عقل داده بود سداب
جهان طبرزد و جلاب کودکست و بودکبست و حنظل پیران طبر زد و جلاب
غم زمانه مخور در شباب با غم پیرکه پیر کرد مرا غم بعنفوان شباب
گرت بود سر بخت جوان به پیر گرایچنو که دزد گراید بکوه در بشعاب
مجو مناصب و القاب پادشاه ولیگذار پای بفرق مناصب و القاب
که ذی مناصب و القاب قلتبا نانندکشیده پوست انسان بگوش و دم دواب
بیا که بنده خر بندگان مملکتیبکوی دل که بود مالک قلوب و رقاب
مچر ز ارزن عصفور باز معرفتینشین بساعد سلطان و خوان لب لباب
ولاه خلق شبانند و خلق گله چه شددر اینزمانه که گر کند و رهزن و قلاب
اگر ز مزرع شاهست حاصل غفلتتوان گریست برین کشت ظلم چون میراب
گر از ولاه بود نی ز شاه وای بشاهکه پاسبانان در رحمتند و شه بعذاب
کمان ظلم بدست زمانه است تو شاهبگیر در هدف عدل خانه چون نشاب
شهی که بنده درویش پادشاه دل اوستچنین رسید بگوش از سروش غیب خطاب
بدل کند دم تیغ و سم سمند ملوکسراب را بمحیط و محیط را بسراب
نه در تصرف جاهل که افسرست و سریربنطع ملک چنو مهره و دین ملک لعاب
خدیو باید نقاد و داد بخش و حکیمببار عدل نه نباش و ناکس و نقاب
سزای افسر سلطان عدل گوهر علمعدالتست نه خر مهره های جهل مجاب
مرا گهر شد خر مهره های جهل و چه سودکه برد مردم گوهر شناس را سیلاب
سخن چو تیر و سر انگشت جان کمان و نشانصماخ گوش دل و آستین طبع قراب
قراب تیر من از آستین طبع منستکه هم سئوال مرا من دهم بطبع جواب
سخن چو عیسی خلاق طائر همتچو احمدست کزو شد ابوتراب تراب
مقام احمد محمود پایگاه ولیستکه در معارج قوسین را نهاده بقاب
گرت ب آب قدا فلح نگشته نفس زکیمکدرست که پوشیده کسوت قد خاب
مپوش کسوت قد خاب خواجه تصفیه کنتو یوسفستی و این خویهای زشت ذئاب
بقبر قاقم و سنجاب تست خاک و کفنتو اشک و آه کسان کرده قاقم و سنجاب
ز تنگ جای لحد اجتناب ممکن نیستاگر جناب زمینی و گر سپهر جناب
تو خود گوزنی و آمال شیر آخته چنگتو گوسفند و امانیست گرگ تیز انیاب
دلست بر سر دریای فتنه کشتی نوحچو نیست کشتی نتوان گذشت از دریاب
دل آسمان صفا واردات سر وجودجنود نفس شیاطین و عشق تیر شهاب
بران بتیر شهاب این جنود شیطان کیشکه کیش شیطان کفرست و کفر نیست ثواب
رسی بسر ربوبیت از گدائی فقرکه هست بنده این در مربی ارباب
مرا مسبب اسباب بی سبب ره خویشنمود و نیست سبب جز مسبب اسباب
کسی نمرده ب آب حیات دل نرسدکه هر که مرد درین ره مؤیدست و مصاب
چو برق خاطف بگذشت از صراط وجوددل موحد و مشرک مقید احقاب
منظمست خرابات و کن فکان مختلبنای میکده آباد و کائنات خراب
دلست طوبی ارباب دل که آیتشانخدای گوید طوبی لهم و حسن م آب
بود ذهاب و ایاب وجود در کف دلوجود بخش ذهابست و روحبخش ایاب
که نفخ صور سرافیل عشق رایت اوستطراز پرده او آیت فلا انساب
تو از صحابه دل باش تا بچشم یقینکنی مشاهده سر سید اصحاب