شمارهٔ ۴ - فی المعارف و الحکم
کسیکه خلق هدایش دهد هوای خداهمانکسست که برد بتیغ حلق هوی
برد گلوی هوی بگذرد ز کوی هوسکسیکه باشد راه خدای را پویا
دلی که نشو و نمای هوی نهاد ز سربکوی عشق تواند نمود نشو و نما
کس ارب آب و هوای دیار عشق گذشتز آب بگذرد و آشنا کند بهوا
دهد سماری فرعون را شکست بنیلدلی که دارد در آستین ید بیضا
هوای نفس چو فرعون و نفی نیل بدندیار مصر دل و دانشست دست و عصا
ریا و کبر زند دین و داد را گردنبغیر عشق بود هر چه هست کبر و ریا
فنای فقر رساند رونده را بکمالکه نیست کامل جز رهنورد فقر و فنا
بسان کشتی نوحست هیکل توحیدجهان خراب ز طوفان شرک و او بشنا
بود دو کون بکردار کوه و نای وجوددر و بنغمه و مجموع کائنات صدا
خدای باشد پیدای آشکار و نهاننهان و در نظر اهل معرفت پیدا
چو آفتاب که گردید صبحدم طالعندید آنکه بخوابست یا که نابینا
ممیر تشنه که آبست نیست خاک و سرابز ما بجوی که مستغرقیم در دریا
کدام دریا دریای بی کرانه و تکتک و کرانه سراسر ل آلی لالا
تو مرد غوص نئی ورنه پر کنی بزمینهزار دامن لولوی شاهوار سما
تن تو دل شود و دل بدوستی دلبرچو خاک کز نظر پاک آفتاب طلا
نه بلکه خاک شود کیمیای زر عیاربدستیاری ارباب صنعت ایما
تراب را نظر عشق آفتاب کندجماد را سخن معرفت دل دانا
بهر چه بگذری ار بگذری ازان بدهندتو را به از آن یا زین علاقه بگذریا
بمرز ترک طبیعت بمان بچاه بدنچو بیژن دل دون از منیژه دنیا
منیژه بر سر چاهست عاشق تو و نیستتهمتنی که ز چه بیژن آورد بالا
ز چه در آی بتائید مالک تجریدبرو بمصر حقیقت چو یوسف والا
ممان ز کید زلیخای نفس در زندانبگیر تخت ز ربان مملکت به دها
نشین بتخت ولایت چو یوسف صدیقمگر رهانی این قوم را ز قحط و غلا
که دستبرد بسبع سمان ز سبع عجافچنان رسید که ریانش دید در رؤیا
عجاف جهل رسید و سمان علم چریدز مزرعی که بود آب او ز ابر بلا
چو قحط غله کنعان شدست قحط رجالرجال یکسره زن سیرتند و زن سیما
بمال و جاه مقید باسب وزن مغرورکه غره زن زشتست گر بود زیبا
مقوم درک اسفل هیولانیندیده قائمه عرش عشق و سر و خفا
مجاور قلقستان خطه ناسوتمعاشر حشرات طبیعت رعنا
معذبان الیم عذاب دوزخ بعدمسافران بعید دیار مهلک لا
نشسته در تعب آباد تن نه مرد و نه زنبدست و پای در این گولخن نه دست و نه پا
درین سرای ممان باز گیر زین منزلکه نیست ایمن از بارگیر بار قضا
بماء/ منی روکش در فضاست رفعت حقازین سراچه بی ارتفاع تنگ فضا
تو گوش عرش خدائی نیوش پند حکیمکه گوشواره عرشست گوهر اصغا
بیا و پیشتر از فوت خویش شو فانیز خود که در ظلمات فناست آب بقا
ز پند من مگذر بند عجز را بگشایز پای شخص طلب تا نیوفتی بخطا
فنای ذات تو معدوم را کند موجوددرین محاوره سریست بین کنم افشا
ثبات نفی شود گر وجود شد پنهانعدم وجود شود گر خدای شد پیدا
که بی خدای بود هر چه هست عین عدمچنو که صرف وجودست با وجود خدا
وجود مطلق ساریست در حقیقت کلکه در حقیقت اجزاست کل و کل اجزا
بشهر وحدت از جزو تا بکل همه اوستکه هست باقی و بی مختمست بی مبدا
مرا ستاره شمر خواند آسمان بشبیکه چون ستاره فرو ریخت دیده در بها
ز آفتاب حقیقت که سر زد از دل و دلز دیده ریخت بدامان من سیهل و سها
کنون ز دامن من ماه کسب نور کندکه هر ستاره درین نقطه است رشک ذکا
دمید گونه خورشید آسمان وجودز مشرق من و ما بی تعین من و ما
شما و ما و من و تست هر چهار یکیکه این چهار نهانست و آن یکی پیدا
شئون وحدت ذات خداست غیب و شهودکه نیست جای مر او او هست در همه جا
دل صنوبری من درخت طور و طویستمرا بسینه مانند سینه و سینا
رهائی من از بند غیر بند خودیستکه خودپرستی بندست و خود سریست بلا
ورای بند و بلا پرده سرای منستکه من ورای منیت ز دست پرده سرا
من آن کبوتر بام حقیقتم که طیورمرا ز کنگره عرش میزنند صلا
طیور عرشی بام تجرد احدیصلا زنند ز قاب دو قوس او ادنی
که ای منصه انوار آفتاب وجودخدای جستن جستن بود ز جوی فنا
بسمت مشهد موجود لیس الا هوکه هوست شاهد لاهوست شاهد الا
بغیر او نبود هر چه هست پست و بلندبود همانکه بود پست جان من بالا
ز دل بجوی نه از گل که دل سراچه اوستمگو سراچه بگو آسمان شمس لقا
چو کشت نخل دلم باغبان عشق دواندبریشه و رگ دل آب ربی الاعلی
بقا اگر طلبی کن طواف دایره واربدور دل که بود مرکز محیط بقا
ثنای وحدت دل گفت نطق و نادره گفتکه ذات وحدت بیرون بود ز حد و ثنا
سزای ماست ثنای حق و محامد عشقبدان و طیره که حق را و عشق راست سزا
بحق حق که اگر غیر حق بود مشهودبچشم من بسر سر که غیر اوست هبا
اگر بچشم صفا بنگری تمام حقستبغیر باطل اما کمست چشم صفا
لباس سلطنت کائنات کی پوشدکسیکه بر در میخانه دلست گدا
بزیر پر کشد از فرق تا بوحدت جمعچو مرد راه نشیند به شهپر عنقا
نه در طریقت این خامهای پخته هوسکه میپزند بدیگ هوای سر سودا
نبود دست که بنای وحدت ازلینهاد خانه دل را بدست خویش بنا
چو دید طرفه بنائیست نغز خانه گرفتدرو کنون دل یکتاست خانه یکتا
لباس کعبه دل دیبه ولایت اوستنبافت دست ازل زین لطیفتر دیبا
مهیمنیست درین بارگاه لم یزلیکه عرش اوست دل و فرش اوست ارض و سما
محمد عربی چرخ آفتاب وجودکه آفتاب وجودند هشت و چهار کیا
نشسته اند تمامی بصدر صفه دلچو حق بعرش که عرش خداستی دل ما
دو بال باید باز ملوک را که اگریکی بود نرسد باز شه ببرگ و نوا
خدای گفت که عرش منست دل آریولی دل من بر گفت من خداست گوا
دو بال خواهد معراج عشق نیز که چوندو بال علم و عمل نیست درد نیست دوا
بغیر دل نبود خانه خدای مزندر دگر که نمانی به تیه خوف و رجا
دلست کوی یقین اولیای تحت قبابز دل بجوی نه زین هفت قبه مینا