گنج

شمارهٔ ۳ - در منقبت شاه اولیاء حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام

قافیه: را۷۵ بیت
دیدم شکسته طره مشکین راآن ترک خلخ و چگل و چین را
بر لاله کشته دامن سنبل رابر سرو هشته خرمن نسرین را
دل در برم طپید کبوترسانتا باز دید چنگل شاهین را
مویش بمشگ ماند و نشنیدمدر مشگ تر خم و شکن و چین را
رویش ببرگ لاله نعمانیخطش ببرگ لاله ریاحین را
سنگ و حریر را نبود الفتاز نو نهند خوبان آئین را
بنهفته در حریر بدان نرمیآن نازنین پسر دل سنگین را
از گل دمیده عبهر فتانشبی آب کرده عبهر مسکین را
بر زین نشسته غاتفری سروشبر سر نهاده آزر برزین را
جولانش ار بمسلخ عشق افتداز خون کشته آب دهد زین را
سروش ز سیم ساده و زو آوناز مشگ ساد دارد تنتیز را
مشگش بسیم تافته سوسن راسیمش ز مشگ یافته آذین را
شد مست آن دو عبهر و از ابروخنجر گرفت و از مژه زوبین را
بر جان و دل زد آنچه بیک نیروبی جان و دل کند تن روئین را
جادوی کافرست سر زلفشهم دل ز کف رباید و هم دین را
هندوی مقبلست سیه خالشاز آفتاب سازد بالین را
از خسف مه بکاهد و افزایددر خسف خط مه من تزیین را
خط بقا کشد بمه او خطبر ماه آسمان خط ترقین را
ماند براستی خم ابرویشتیغ کج مبارز صفین را
دست خدا علی که بامکان زدامر ولاش خیمه تکوین را
جز قلب و جز حقیقت او مشمرعرش برین و عقل نخستین را
جز خاکسار حضرت او منگرخورشید با جلالت و تمکین را
شیر علم ز باد عنایاتشاز شیر آسمان کشدی کین را
آب وجود بنده تکمیلشسلطان لامکان کندی طین را
آورد زیر بند سلیمانیآوازه ولاش شیاطین را
بر عورت مظالم بن متیرویاند باغ فیضش یقطین را
گردست مرتضی ندهد کدهدترجیع آفتاب مصلین را
چون امر بادران که بگردانددر بحر نیل زورق زرین را
انگشت احمد عربی کوبدبر خود ماه چرخ تبرزین را
مردی مباش شوی زن دنییکش عقل داد باید کابین را
بکرست این عجوز سیه پستانبکرست زن چو بدهی عنین را
بر رشته ولایت طه زندست و ببوس سده یا سین را
کس گر بپای پیر مغان میردزان خاک پای یابد تکفین را
آنمرده را که یار کند تکفینهم یار داد خواهد تلقین را
من دوش تا سپیده بتاب ایدرامشب بحیرتم شب دوشین را
کامم ز هجر تلخ تر از مردنباشد که بوسم آن لب نوشین را
امشب که بر لبم لب او باشدشکر دهم چه تلخ و چه شیرین را
شیرین کنم مذاق طلبکارانوان تلخکامی غم دیرین را
سنگی که پای بنده او سایددندان شکست رفعت پروین را
بر شاه چرخ چیره کند قدرشاز بیدقی که راند فرزین را
جذبش نشاندی بگه تمکینافسردگان نشاء/ه تلوین را
این اطلس کهن نکند جاهشبر جامه جلالت تبطین را
رمحش بروز معرکه گردانبر چشم چرخ ساید متین را
تیغش دم قتال بد راندگر تیغ کوه معرکه کین را
از صیت عدل شاه شکست از هممیزان چرخ بر شده شاهین را
آنرا که با ولایت او زایدزاید سپهر حبلی تحسین را
نافی که با عداوت او بردبرند ناف با او نفرین را
ای فتنه ولایت کل بر کناز باغ کون ریشه تفتین را
دست تصرف تو بعلیینتبدیل کرد خواهد سجین را
برسده تو چرخ دعا گویدجبریل سده پرور آمین را
بر سایه تو عرش کند تحسینبر آفتاب غیر تو تهجین را
خصم تو گر نبود نکرد ایزدبا عزت تو خلقت توهین را
اوصاف حق بعین تو شد پیداچندانکه نیست در خور تعیین را
آن ذات عین این و بری از حدذات بری ز حد شمرم این را
ذاتیست بی نهایت و بی مبداباشد عیان چه فایده تبیین را
شهباز عشق پر فکند پر بنداین صعوه تخیل و تخمین را
حصن ولایت تو فرو باردبر آسمان ترفع و تحصین را
خاک تو وام داده بگردون فروز آفتاب خواسته تضمین را
خورشید ضامنست از آن داردبر طین چو وام داران تو طین را
بی دیده علی نتواند دیدچشم وجود دیده حق بین را
خنگ تو کرده آخور زرین خوروز محور ممدد خرزین را
گفتی مگو خداست تعالی اللهاین گفته بزرگ نو آئین را
ای داده کبریات خداوندیسلمان فارسی شه بهدین را
هرمور کش تو زور دهی از پرمغفر درد بتارک زوبین را
ای کعبه صفا که کند خسرواز سنگ آستان تو شیرین را
عشق من و حدیث تو افسون شدافسانه های ویسه و رامین را
تکرار و شایگان خفی منگرکن شایگان عنایت دیرین را
اردیبهشت کن دی مشتاقانای داده اعتدال فرودین را
لطف تو گر بطاغی و بریاغیکوشد کند تسلی و تسکین را
خلد برین طاغی دوزخ راماء معین یاغی غسلین را
ای پیر عقل بین که درین دارمهمخانه کرده اند مجانین را
میزان قسط و عدل توئی یزدانسنجد بدین دو کفه موازین را
چندین چرا پسندی برجانماین چند روزه آفت چندین را
با آنکه من موافق توحیدمدر معرفت امام میامین را
از من توان زد ار تو دهی بازوبر سینه مخالف سگین را