شمارهٔ ۲ - فی المعارف والحکم
درهم شکست زلف چلیپا راآشفته کرد سلسله ما را
صد حلقه داشت در هم بر هم زدآن هر دو زلف سلسله آسا را
مویست یا که فتنه چنگیزیبر قتل من نهد هله یا سارا
خون منست خورده لب لعلشدر خون من بعمد نهد پا را
آشوب چین ز نافه نزاد ایدرچین مادرست نافه بویا را
آن زلف نافه ئیست که میزایدآشوب چین و فتنه یغما را
بین خظ سبز و گونه گلگونشاز من مپرس علت سودا را
زانموی و این کشاکش دل طفلانپی میبرند سر سویدا را
دیباست روی و ماشطه مویشبا مشک داده تزیین دیبا را
در زیر مشک ما شطه دیبایشبر گل نهاده بنیان سیما را
بر رخ نهاده زلف و بصد دستاندیوانه کرده ئی دل دانا را
بر سرخ لاله چند همی سائیمشگ سیاه و عنبر سارا را
زخمست سینه من سودائیعنبر بگل چه میشکنی یا را
آن لعل بین که با گل و با شکردر می سرشته لؤلؤی لالا را
آموده کرده قند مکرر راآماده کرده شهد مصفا را
آئینه جمست رخت ندهمبدهندم ار تجمل دارا را
زاهد نماز بر گل زشت آردایکاش دیدی آن بت زیبا را
دارد فراز دو رده لؤلؤترکم دو برگ لاله حمرا را
بر طرف لاله سوری و بر سوریدو سنبل و دو نرگس شهلا را
گویم قیامت و نکند باورکس تا نبیند آن قدو بالا را
بر خیز تا بخلق بدین قامتپیدا کنم قیامت کبری را
موجود شد قیامت موعودمبدرود کردم این من و این ما را
از هست اعتباری خود رستمچون قطره ئی که بیند دریا را
بالا شدم ز پست چو بگذشتمنگذشته ئی چه دانی بالا را
ای پادشاه ملکت امروزینحکمت پژوه مکنت فردا را
عشق آزمای تا نشوی پنهانبگذاشتی چو هیکل پیدا را
مگزین بدولت ابد ای مفلساین ملکت دو روزه دنیا را
بگذاشت گنج و خواسته کیخسروبا خویش برد حکمت غرا را
زان سلطنت گذشت بدان کشیبین همت ملوک توانا را
با آنکه گبر خواند اسلامشننگ از تو ای مسلمان ترسا را
دین خداست وحدت و این مردمبت کرده اند کثرت اشیا را
توحید مبدء است و معاد ایدلضد معاد مشمر مبدا را
رسوات کرد گشتش وارون کناین گنبد مشعبد رسوا را
چونان خلیل آفل و تاری داناین آفتاب و اختر رخشا را
شد آفتاب وحدت دل طالعمر ثور را چه جوئی و جوزا را
اشراق شمس باطن اگر دیدیروشکر گوی دیده بینا را
ور کورزادی ای پسر این نقصاندان دیده رانه بیضه بیضا را
بی بال شو که با پر جان پریای پشه تا که بینی عنقا را
دل مرکب خدای بود زین کنآن رهنورد بادیه پیما را
تا من بپای مرکب دل پویماز نفس تا بمنزل اخفا را
وادی بوادی این ره بی پایانپویم چو باد صرصر صحرا را
بی فرسخست رفتن دل آریدل کی تند فیافی و بیدا را
رفتن ز پای خیزد اگر خواهدپوینده سیر ساحت غبرا را
معراج عشق را چو گشاید پرسیمرغ سرچه داند یا پا را
باز سپید شه چو کند پروازبندد بپر تمامت اعضا را
شاهین قدس دل چو هوا گیرددر زیر پر کشد همه اسما را
جولان دهد بجو الوهیتبال وجود مرغ هیولی را
از بام قصر اسم چو برخیزدبنشیند آشیان مسمی را
بگریزد از دوتائی تا گرددیکتا شهود شاهد یکتا را
تنها شود دل از تن برگیردپیوند بگسلد تن و تنها را
تن غرق بحرلا و دل عارفمر ناخدا سفینه الا را
نبود سلوک ساحت الا یتنا کرده سیر بادیه لا را
ز استاوزند سر نزدت وحدتبسیار زند خواندی و استا را
زند اوستای ز اهرمن و یزدانبرخیز و شر دوداند منشا را
فرقان احمد از فر یزدانیفرسود جان اهرمن آسا را
ای سالک ار بمسلک توحیدیبستای خاک یثرب و بطحا را
ای مرده ضلالت و بیهوشیشاگرد هوش باش مسیحا را
موسی شنیدی و شجر و وادیوان آتش و تکلم و اصغا را
از سوز سینه و دل انسان بیننار و درخت و سینه سینا را
انسان نه چند صورت بیمعنیانبان بلغم و دم و صفرا را
دیو نسخته گو بمگو آدماین چند بی حقیقت عجما را
خربندگان طینت ظلمانیطفلان لهو و لعب و تماشا را
دل پادشاه حکمت و عرفانشچتر و لواست عرصه هیجا را
دشمن قویست بر سر سلطان زنچتر و لوای معرکه آرا را
تا دل بنیروی خرد افشاردپا دست برد پایه اعدا را
ارکان کوه نفس فرو ریزدچون نور جلوه قله خارا را
خون جنود جهل بیاشامدچونانکه طفل شهد مهنا را
غوغای سگ چو بیند برتوفدآزادگی پسندد غوغا را
خود بین خدای بیند اگر بینداعمی سهیل را و ثریا را
دهقان مرده هیچ شنیدستیجنبد هوای افسر کسری را
هست این خودی حجاب خدا بشکنخود را چو پور آزر بتها را
در بطن مام کون جنینی کتآموده خون حیضش احشا را
بار دوم بزای ز خون خوردنآماده باش نزل مهیا را
ناسوت را بهل ملکوتی شوشهباز دولتی کن ورقا را
دنیی بیفکن ار طلبی عقبینیز ار خداپرستی عقبی را
زن نیستی ز شهوت نفسانیبگذر که مرد بیند مولا را
خیزد دوئی ز آخرت و دنییحق در خورست وحدت تنها را
از خود گذشتنست خدا دیدنیک ره ز خویش بگذر عمدا را
ای قطره منی هله شو فانیدریای ژرف بی تک و پهنا را
پیوند ازین هیولی و اینصورتبگسل گسیل کل کن اجزا را
نه آنکه کل و جزو کنی باورمعلول ختم و علت اولی را
کن دفع علت خودی ار خواهیبر درد شرک خویش مداوا را
حرفست ظرف معنی و کی گنجدحق ظرف را و قلزم مینا را
تعلیم گیر و درک معانی کنتهمت منه سلاله سینا را
شوپست بلکه نیست که بنیوشیدر پستی این دو نکته والا را
دنیی ز نیست شوی کش آتش زناین جوزن غراچه رعنا را
عقبی است جای حور ولی نتواندادن بحور مقصد اقصی را
از خویش و غیر خویش مکن داورمتراش شبه داور دارا را
تو مرغ عرش و احمد معراجیطی کن مهالک شب اسری را
این هشت آشیانه مینو رااین هفت بیم خانه مینا را
ز انفاس عیسویست گرامی ترای پور پند پیران برنا را
ای مرغ جان بباغ جنان پر زنزن بر پر این چکامه شیوا را
از گفته صفا بصف حورابر گو چو برکشیدی آوا را
قلاده ل آلی لاهوتیآورده ایم گردن حورا را
زان پس عروج کن ز ملک بر بنداحرام آستانه طه را
برحسب حال خود بدرختمیبگشای قفل خاتم گویا را
کای آفتاب شهره بدارائیبردار ذره من دروا را