گنج

شمارهٔ ۳۰ - در شکوه از قطع مستمری خود و نکوهش ظلم گوید

وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)قافیه: ان۹۵ بیت
از پی تشکیل حل ز عقد خراسانحل مشاکل کنم بطرزی آسان
آسان گویم که گر بگویم مشکلیکسر مشکل شود حدیث خراسان
مشرق خورشید آسمان حقیقتاینک در زیر ابر ظلمست پنهان
عالم او مرتشی ایالت او پستمجمع اوباش جمع و ملک پریشان
سیرت و سان را نهفته از دیو آدمگردن در آن آختست و ساخته حیوان
شهر رضا هادی ولایت مطلقگشته ضلالت سرای غول بیابان
غول درو کدخدا و دیو درو میروالی شیطان جنود والی شیطان
قصر ایالت بدست مظلمه آبادکاخ عدالت بپای مفسده ویران
مفسده بی خرد نشانده بدامنمظلمه را دیو و دد نشسته بدیوان
ملک جمست این جم از میان شده غائباهرمن خیره سر نشسته بایوان
داد سلیمان نهاد بر کتف باددیو دغل حاکم بساط سلیمان
انسان در او نشسته بر پر عنقاگشته خراسان چو قاف و سیمرغ انسان
باغ بقا را نرسته ورد بساحتمام وفا را نمانده شیر به پستان
عرش خدا را که سجده برده ملایکگشته ز نائی نعوذ بالله دربان
عدل در این بوم هم که طویله عنقاعلم برین مرز هم قبیله نسیان
مقصد ابدال گشته مرتع جهالوای برین قوم اوفتاده بخذلان
آب حیل جاری از جوانب این ملکدریا دریا و خشک چشمه حیوان
جهل چو ابر سیاه گشت و برین خاکظلم فرو ریخت همچو قطره باران
عالم ارکان شهر یک دو سه غر زنعامل دیوان شاه یکدوسه کشخان
این دو سه کشخان برون ز عدل و ز انصافاین دو سه غر زن بری زدین و ز ایمان
رشوه بدار القضاست عدل مزکینقد بدارالحکومه قاطع برهان
هر چه مصور شود بصورت اشیاءهست گران داد و دین و دانش ارزان
دین بفروشند و زر ناسره گیرندکافرم ار این دو فرقه اند مسلمان
دادن جان چون چنو تغذی ناهارریختن خون چو آب خوردن عطشان
عطشان چونست خورد خواهد چون آبریختن خون بخاورستی چونان
تیشه ظلم و ضلالت متعدیریشه ملکت ز بیخ کند و ز بنیان
پایه ظالم بر آب باشد و غافلتولیت ناکس و ایالت نادان
عامل ظالم رود بخانه مفلسچونان کاندر نبرد رستم دستان
از زبر دوش هشته عیبه جوشناز بر زانو نهاده دامن خفتان
جان شکر و جای نان ز سفره ایتامپوست کند جای جامه از تن عریان
جامه عریان کنند و نیست بجز پوستنان یتیمان خورند و نیست بجز جان
خون امامست بی خرد چو خورد آبجان گرامست بی ادب چو خورد نان
دادگرا ای خدای خلق تو بنمایکشف مر این امر بر شهنشه ایران
دادگر ملک و عدل پرور گیتینورده آفتاب و سایه یزدان
قطب سلاطین ارض ناصردین شاهتاجور خان و رای و کسری و خاقان
پایان هرگز بحشمتش نبرد راهسلطنت قطب را نباشد پایان
عدل و هنر خورده بایسارش سوگندفتح و ظفر بسته بایمینش پیمان
جان نهد او را بشهریاری گردندل کند او را بپادشاهی اذعان
باشد شاها کمال خصم تو مردنمرد چو گر خواست زنده ماند عدوان
خواست ورای کمال پایه و شد پستزانکه ورای کمال باشد نقصان
گله تست ای ملک رعیت و حکامگرگ بهم گله تو خواهد چوپان
دست تو انسان جود را قد و بالاکلک تو نظم وجود را سر و سامان
خارستم را بکن ز بیخ که ماندبا گل عدل تو مملکت بگلستان
بر سر عدل ار قبول را نهی انگشتچرخ کند طاعت تو از بن دندان
علم چو قطب آسیاش چنبر نه چرخعدل چنو مرکزست و دائر امکان
سینه خصم آسمان و تیر تو کوکبرمح تو سرو و دل اعادی بستان
ظل ترا دست نور بر دل خورشیدطفل ترا پای قدر بر سر کیوان
ماه بایوان تست مسند درویشچرخ بمیدان تست درخم چوگان
تیر تو آب و تن منافق کاغذتیغ تو پتک و سر مخالف سندان
کاخ ترا آسمان کمینه درگاهگوی ترا آفتاب هندوی فرمان
چشمه رخشانی ای شهنشه آفاقاین وزرای تو ابر چشمه رخشان
گوهر عمانی ای خدیو جهان دادوین وزرایند دزد گوهر عمان
شخص ترا از سمای رفعت و اجلالاختر اقبال پادشاهی تابان
زین وزرا و ولاه بی خرد و هوشسر ولایت بروس رفت و ب آلمان
شه بچه ماند ببوستان حقایقرسته ز خلق اندرو شقایق و نعمان
گرد و بر بوستان درنده بسیارساحتش از گل پر از جواهر الوان
زاندر گلشن که دسته دسته بود خارگل نتوان برد ب آستین و بدامان
خار دل ای پادشاه دولت بر کنتا پس این نشاء/ نیز باشی سلطان
بنده عرفان رسد بدولت باقیباقی لغو است و ژاژ و یافه و هذیان
حکمت لقمان خوش است تاج سر شاهکز زر و گوهر به است حکمت لقمان
خسرو دانش پژوه و پادشه ماستافسر و اورنگ او ز عقل و ز ایقان
ای ملک ارکان ملک شه متزلزلحفظ تو باید که تا بپاید ارکان
سنگ بد آئین شکست لؤلؤی شهوارگوهر عدل تو کو که بدهد تاوان
والی ملکست مرکب و دگلی کردراکب مرکب که گوی برده ز میدان
گویش چوگان پرست و مانده گرفتارگوی سپید مؤیدیش بچوگان
فارس یگران نشین ملک همان استزین کفل ساده ران والی یگران
دانی شاها وزیر کیست در این مرزشوهر راضی بفعل ام الخاقان
زین زن وزین شوی کار ملک تبه شدام الخاقان زنست و شوی علیجان
ماری بادم و حیله بازی روباهموری با چنگ ترکتازی سرحان
میر و رعیت خراب واو شده آباداو بطرب غیر او سراسر پژمان
بر خراسان ز خون دل هله دریاستکشتی ملکش بچار موجه طوفان
ای ملک ای ناخدای کشتی کشورکشتی ما را رسان بساحل احسان
گوی بصدر آن سر صدور سلاطینپادشها ای سر ملوک جهانبان
ملک خراسان خراب گشت ز بیدادداد کند ملک را عمارت ویران
خان محاسب بنان دوله که گویندبابش فضل اللهست باشد بهتان
بابش باشد نفوذ بالله کش کلکزد بسر رزق ماسوی خط بطلان
فضل خدا کس بدین صفت نشنیدستسیرت شیطان بود بصورت رحمان
قسط بباطل زدند بر قلم برباری معلوم شد فضیلت این خان
خورد بمکر و حیل وظیفه ما رابا دو سه خر کره خان فربه سرخوان
قسمت دیوانی صفای حکیمستداند محمود پور صاحب دیوان
کرد به اسم صفای شاعر و بلعیدجز من پنداشت شاعری‌ست به ایران
کیست ندانم صفای شاعر رازیتازه برون کرده سر ز ثقبه نسوان
خود مثلست اینکه پر بگیرد و پروازشب پره چون آفتاب گردد پنهان
شاعر و آنهم صفا و آنگه جز مننیست اگر هست هان بباید برهان
کاش ز سر تا بپای جمله صفا بودنان مرا از چه گشته گربه انبان
کردی ای خان بی خرد تو بدرویشآنچه نکرده است با گدا سگ و دربان
قطع نمودی وظیفه من و بگذشتماند ترا از من این وظیفه بگیهان
نی تو بمانی نه حرص و آز تو وین نظمماند چندین هزار قرن بدوران
فضله شیطان ظلمتی هله خود رافضل الله خواند و نوری و سر اعیان
واسطه رزق اوست روزنه پستپست چه بالای معدنست و سر کان
از کفل ساده گوی فضل و هنر چیستکلک کفالت دهد بطفل دبستان
از غرضست این نشید نغز مبرابیرون از شک و از شوائب نقصان
باشد خورشید آسمان تجردسر زده از مشرق صفای صفاهان
ار جو کاین آیت معانی خواندباطن توحید بر موالی تهران
شاه بزرگیرد این ل آلی حکمتگرش نیوشد که کامل است و سخندان