گنج

شمارهٔ ۳۱ - در معرفت و حکم و منقبت شاه اولیاء علی مرتضی صلواه الله والسلامه علیه گوید

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ری۷۴ بیت
آمد دم سپید دم آن ماه لشکریتابنده تر بروی ز خورشید خاوری
زان پیشتر که سر زند از مشرق آفتابتابید در سراچه من ماه و مشتری
از سیم خام ساخته سروی سپید فامبالای سرو مشک تر و لاله طری
سوسن نچیده بودم از شاخ نارونسنبل ندیده بودم از مشک تاتری
نرگس که دیده سر زند از چنبر هلالیا آفتاب خاوری از سرو کشمری
جز طره سیاهش بر گونه چو ماهمن اهرمن ندیدم و در خانه پری
ماند ببرده حبشی در خط تتارآن طره تتاری بر روی بربری
هندو نشسته است بایوان آفتابجادو گرفته خانه اختر بساحری
سر زد ز شرق خانه این خاکسار یارخورشید صبحدم که کند ذره پروری
در چنبر بتاب سر زلف او ببندخورشید کارخانه این چرخ چنبری
بنشست همچو ماه که در خانه شرفپهلوی من که بودم بر ماه مشتری
مشکوی من معاینه شد دکه تتاراز بسکه ریخت مشک تر از موی عنبری
ز آنموی تا کمر که نهادست سر بکوهگر کوه باشد از کمر افتد ز لاغری
جان کی برد کس از کف آن ماه جنگجوکش لاله جوشنی کند و مشک مغفری
من تشنه حال و در دهن او زلال خضرمن تلخکام و در لب او قند عسکری
نازم بنقش صورت آن بت که پای زدبردست نقش مانوی و صنع آزری
انگشت احمدیست که زو ماه را شکافابروی یار یا بسپر تیغ حیدری
شاهی که بندگان در دولتش کنندسلطانی ملوک و گدایان مظفری
سلطان آسمان ولایت که لایزالبا اوست پادشاهی و با چرخ چاکری
از خاک کرد رایت محمودی آشکاراز گرد راه راهروان چتر سنجری
کرد استماع چرخ طنین ذباب اوبر پشت پیل هندوی از کوس نادری
ایدل ز هر گدا مطلب مکرمت که نیستدر شوره زار منبت گلهای احمری
دنیا دنیست نیست باقبالش ارتفاعدر زیر پای تست چه جوئی ازو سری
سر نه ب آستانه بار ولی امرای آنکه جست خواهی بر خلق سروری
ای بنده گدای در پادشاه فقراز خاکپای کن بسر شاه افسری
موسای وقتی آن ید بیضا دراز کنکوتاه کن فسانه فرعون و سامری
سنگی که پای تست برو دست حق زندبر فرق آسمان کند ار با تو همسری
پیچیده کوه بر سر خارای لعل گونپوشیده دشت بر تن دیبای ششتری
آمد گه ربیع و دم باد کیمیاستسنگ سیاه کرد ببر جامه زری
می خور بطرف سبزه که گسترد گل بساطتا باد مطربی کند و مرغ شاعری
بلبل بدیهه گوید با نطق بو نواسقمری قصیده خواند باطبع بحتری
آئینه ئیست جام جم ایدل که زو بپاستدر پیش سیل حادثه سد سکندری
اسکندری تو لیک ز آب حیوه دورمی خضر کش در این ظلماتست رهبری
زان باده ولایت مطلق کزوست صافمرآت آفتاب وجود از مکدری
بنشان نهال صدق که آرد ببار حقای مستمع که مدعیانند مفتری
بر کن درخت آز و منبت که ایندو صنواز بیخ جهل رسته و بار آورد خری
ای جد نه پدر ببر از چار مام طبعپیوند دل که نیست درو مهر مادری
این عنصر لطیف که گنجینه خداستدر سینه تو دل بکن از جسم عنصری
قطب تو دل تو دایره مرکز ولیبر دور مرکز خود بنمای پرگری
بفروش خویشتن که خریدی خدای راای بی خبر ز عالم این بیع و این شری
در کوه امر استقمت نیست سنگ کاهتازین پل دقیق تر از موی نگذری
باید هزار بار نهی پوست مار وارتا این حجاب ششدر نه توی بردری
جز دست مرتضی که زند مر حب تراگردون که آختی چو یهودان خیبری
عنتر کشست و عمرو فکن ذوالفقار امربگذار ایدل از سر عمروی و عنتری
سنگ عرض بریز که دریای معرفتدر راه تست و گوهر دریاست جوهری
نقاد گوهرست بمرصاد اقتصاددربار تست سنگ و بصد ننگ میبری
ور گوهرت بدست نیامد مبر سفالکاین بار می نیرزد هرگز بدین کری
برخور به پند من که بود آب خضر روحباشد کزین حیات خداداد برخوری
پر کن ز گوهر خرد انبان افتقارتا جای خس نماند در ظرف از پری
بهر نثار پای گدایان راهرودر راه حیدری بره انجام جعفری
سلطان عرش دل اسد غاب غیب ذاتکز قاب هر دو قوسش گامیست برتری
الحق که داد داد ولایت چنانکه دادپیغمبر مؤید داد پیمبری
سر رشته حقایق در دست امر اوستاینست پادشاهی واینست مهتری
ما بنده طریقت این خاک درگهیمبا دست پیش همت ما گنج قیصری
برگاه سلطنت ندهم خانقاه فقرعرش خداست خانه با این محقری
ما را چه اعتناست بتاج شهی که هستدرویش را کلاه نمد افسر سری
خاکی که پای ما بسر اوست کیمیاستای سر بباد داده پی زر شش سری
دست ملوک خاک شد و گرد و ره نیافتما را بعطف دامن دلق قلندری
در دور ناصریست ظهور کمال منبا اینکه بی کمال بود دور ناصری
محمود نیست دوره ما را ولیک هستبر تارک چکامه من تاج عنصری
محمود ماست حکمت غرای بی نیازمسعود ماست معرفت ذات تنگری
چشمم بروی شاهد و گوشم ببانگ چنگبر روی دست من سر آن زلف سعتری
من در خمار بودم و آن لعل میفروشمن تشنه کام و بر کف او جام گوهری
او داد من گرفته ز دم صاف تا بدردمن تر دماغ عطسه آن جام عنبری
میخانه خانه من و می در سبوی منبسم الله ای حریف من ار باده میخوری
ما خود صفای مست دل از دست داده ایمجز یار مانداند آئین دلبری
دادم بدوست دل که مرا جان دهد بعشقغافل که عشق سازدم از جان و دل بری
برد آنچه داشتم من از پای تا بسرپنداشتم که عشق تو کاریست سرسری
اول بجسم مرده دلان فیض روح دادبنمود عاقبت به رگ روح نشتری
ای پادشاه مطلق موجود کائناتکی بنده بر خدای تواند ثناگری
عشق تو گلشنیست که از آتش هواشبر خاک میچکد گل بشکفته از تری
روح تو بر اراضی عیان ماسواستخورشید آسمان وجود از منوری
کحل الجواهر بصر آفتاب کردجسم تو خاک ره سپر فدفد غری
بر آن روان چرخ مدار از ملک سلامبر این تن نهفته بخاک از خدا فری