شمارهٔ ۲۹ - فی الحکم والمعارف
مرد که بر کند دل ز آرزوی تنمرد همانست غیر او همگی زن
آرزوی تن طراز زن بود ای مردنیستی ار زن مخواه آرزوی تن
مرد بمیدان بود مبارز و بر زینصورت مردست مرد خانه و بر زن
کرد بسر استوار مغفر مردانمرد نکرد ار ز معجر زن جوشن
حربه زن سوزنست و در بر خفتاننیزه رستم بود بکار نه سوزن
بیژن جان در چه طبیعت و چه راستاز دل سنگین بسر نهاده نهنبن
از سر این چاه تیره سنگ چنین سختسست نگیرد مگر توان تهمتن
دل بکن از شهوت منیژه دنیاای به چه افتاده از منیژه چو بیژن
گلشن علوی مقام قرب الوهیعرش جلال تو و تو مانده بگلخن
باز سپیدی نشین بساعد سلطانصعوه نئی کش حیات بسته بارزن
ارزن مرغ دلست دانه توحیدماء/من موسای روح وادی ایمن
ایمن سالک بود بسینه سیناآری دل را بسینه باشد مسکن
از شجر طور دل تجلی انوارگر زندی بر بکوه وقت دمیدن
کوه بلرزد بگونه تن موسیوقت ظهور تجلی دل روشن
دل نه مر این سنگ سخت سینه خاکیسنگ بسختی ز روی برده و آهن
جان نه مر این مرغ مانده در قفس جسمریزه خور خوان دیو و خانه اهرن
تا کی گوئی که بهمن آمد و دی رفتدل ببر از این شد آمد دی و بهمن
آب ز آبان مجوی و داد ز خردادز آمد و شدشان نه شاد باش و نه غمگن
چنگ مزن گردسان بدامن دنییتات بچنگ فنا نیفتد دامن
جو الوهی ندید و بام ربوبیمرغ کزین آب و خاک کرد نشیمن
ای دل سنگین پی حقیقت عامیریخته ئی گوئی از خماهن هاون
خانه رحمن نئی بدین همه سختیخانه شیطانی ای فشرده خماهن
گنج تو در زیر خاک و شهوت ناریتبر زبر گنج پاک اژدر ریمن
دوست پس در نشسته و تو گدای خویگنج باژدر سپرده خانه بدشمن
چند کنی همسرای امام تو کمپیرمعجزه انبیا بحیله جوزن
دوک بود در مصاف رمح عجائزآن رجال جیال رمح جبل کن
بینش اگر جوئی این حقیقت پیداستبرهان گر خواهی این خداست مبرهن
در دل پاکان جمال حق گل خود روستتخم که گفتت بشوره زار پراکن
خانه خالی ز بت مکان الوهیستسینه که گفت از بت هوای بیا کن
طره جانان بدست جانت نیفتدایدلت از موی آرزوی تن آون
تنت بود بام خانه دل و خورشیدتابدت ار بام خانه کردی روزن
زین شب و روزم نکرد سودی چندانکدرد سر خویش را بسودم چندن
دردسر جان ز تن بود هله سایمچندن تا چندتن بباید سودن
ای دل آزاده گر بقلب خلیلیسر بزن این چار مرغ دشمن رهزن
بشکن از تیشه مجاهده آنگاههمچو خلیل این بت هوی را گردن
نیست بتی چون تو سد راه تو خود رایار براهیم بت شکن شو و بشگن
مندیش ای بت شکن ز آتش نمرودبشکن کاین آتش از تو گردد گلشن
موسی بیضا کفی تو نفس تو فرعونعقل عصا نفی نیل و یار مهیمن
ای شده از مصر تن بطور معانیاژدر و فرعون و نیل تست معین
تا نکنی غرق نیل نفی هوی رازنهار ارنی مگو که میشنوی لن
عیسی وقتا جنود نفس بهیمیچند یهودند کار دید، و پر فن
بر فلک عقل شو چو روح و رها کندار و ز دارالامان خود کن ماء/من
ای پسر این دار دنیی آفت داناستز آفت رستن به ارتوانی رستن
ما می پستان او سیاه چنو قیرباغی ریحان او تباه چو راسن
دار یقین ناخوشیش و ناسره کاریشنیز نگوئی ز نابکار مبر ظن
گشتن گردونش کاسیای سر ماستبا سر ما کرد آنچه کرد بگشتن
زاد مر آن را هزار فتنه که دانستمادر دهرستش از همال سترون
اختر او آفتاب روزن نادانبارش او آبیار مزرع کودن
گردش او بر مراد یکدوسه کشخانشاه و امیر و وزیر و غرچه و غر زن
دست تبرکش زد این عجوز سیه کارکرد بدست از هلال دست برنجن
تا که برد دستبرد دست خدا رازال بدستینه کی تواند بردن
برق بخرمن زدم که سوزد و تابیدطلعت بختم چنو که ماه ز خرمن
کثرت ما برد و غافل آنکه بتجریدوحدت بختست و تخت و یاره و گر زن
آتش نمرود شعله ور بود امابهر خلیلست لاله و گل و سوسن
باد بود خصم عاد شرک و بتوحیدهست چراغ مرا فتیله و روغن
من ننهم دل بمهر چرخ و معاداشبا که وفا کرد این دو رنگ که با من
چشم نگوئی ز حد ناوک زوبینداشتن از چشم رستنستی روین
نقش تو قدسیست با دغل مکنش یارلاد میامیز ای رفیق بلادن
پرده این پیر پرده دار بپردازبیرون از پرده تا ببینی ذوالمن
مکمن سر تو دزد خانه اخفاستداری گوهر بکان و دزد بمکمن
روزی زین سر خبر شوی که تو دروادزد پریشان و خالی از زر مخزن
معدن فیروزه است و کان نشابوردزد دغل باز فتنه عامل معدن
شد که قارن ز گفت من متاء/ثرسخت ترست ایندل تو از که قارن
پند صفا را بگوش جان کن مرجانریشه تن را ز بیخ و از بن بر کن
تا فکنی رخت جان بمقصد اقصیشهر خدا بی زوال و محکم و متقن
شو ز خم لا مکان حقیقت انسانباده توحید ذات میخور و میدن
دفتر دانش به هم زن از ره تحقیقدر سبق ما نه ابجدست و نه کلمن