شمارهٔ ۲۸ - وله ایضا
ایکه خواهی در ولایت شهر یاری داشتندر طریق فقر باید خاکساری داشتن
خاکسار فقر شو تا شهریار جان شویایکه خواهی در ولایت شهریاری داشتن
اسب تن پی کن که نتوان یافت پایان طریقای رفیق از استر و اسب سواری داشتن
آن گل بی خار در گلزار دل مپسند لیکدیده ئی بایست چون ابر بهاری داشتن
آب رحمت زاسمان جان بجوی آوردنستخون دل از ناودان دیده جاری داشتن
ترک آن ترک حصاری گیر کز این نه حصارنگذرد پوینده از ترک حصاری داشتن
خاک شو ز آلایش تن پاک شو کان یار رادل نکرد ادراک نور از طبع ناری داشتن
زخم محکمتر زن ای غم کازمودم بارهاکار دل بهتر شود از زخم کاری داشتن
ای طلبکار ولا کن بردباری در بلازیر بار دوست باید بردباری داشتن
گاو نفس از مرغزار تن ترا گردد شکارگر توانی زور شیر مرغزاری داشتن
مرغ دولت را که دارد پرش شاهین بدامآورند از شهپر باز شکاری داشتن
رستگاری خواهی از دنیا پرستان رسته باشرستن از این قلتبانان رستگاری داشتن
از خودی بگذر خدائی کن ببین بهتر کدامروز روشن داشتن یا شام تاری داشتن
جلوه دادن اختر ادراک گردون خودیستآفتاب معرفت را در تواری داشتن
خرم آن طائر که باز عشق کرد آنرا اسیرگشت مرغ باغ عزت بعد خواری داشتن
بعد خواری داشتن گشتن اسیر باز عشقخنده ها مانند کبک کوهساری داشتن
این قفس پرداختن ناسوت را کردن رهازیر پر لاهوت را ارغون ماری داشتن
یار را دیدن نهادن پای او بر چشم دلاین عجب نبود ز یاران چشم یاری داشتن
دل شماری نوح و توحیدست دریای محیطشرط این دریای بی ساحل شماری داشتن
یا شماری داشتن یا بحر را بردن بکامبحر بی پایان شدن گنج دراری داشتن
باید ار منصور باید بود در دار فنابر سردار ار برندت پایداری داشتن
سر فرو ناوردن از امید بر چتر ملوکبر در فقر و فنا امیدواری داشتن
شاه اورنگ تجرد باش کاندر فقر نیستپادشاهی از عبید و از جواری داشتن
باید ار خواهی شود روئین تن چرخت غلامآتشی بر دل چو دست سیمیاری داشتن
آتش زر دشت پخت اسفندیار خام رانیست آسان سطوت اسفندیاری داشتن
زور را بگذار و زاری گیر من خود بارهاآزمودم بهتر از زورست زاری داشتن
ناف آهوی ختن شو عود مغز روح باشفاسدست این مشک با عود قماری داشتن
دل کزو عطر مشام الله بمغز جان رسیدکی تواند منت مشک تتاری داشتن
تا بپای او نمیری پیش آنروی چو ماهگر شوی خورشید باید شرمساری داشتن
زنده ئی در پاش مردن قطره ئی دریا شدنحق شدن با حق نشستن حقگذاری داشتن
با خدا همخو شدن بیرون شدن از مغز و پوستتا بمغز از پوست حکم دوست ساری داشتن
در شگفت از تن پرستانم که با مردان راهناگزیر ستند در ناسازگاری داشتن
آهوی توحید را از مرغزار معرفتصید کردن طعمه نادادن فراری داشتن
مصطفی را خصمی بو جهل خود برهان جهللا مکان پیمائی و گردون سپاری داشتن
بوالحکم گو باش منکر یاور احمد خداستعیسویت نیست از مشت حواری داشتن
خر چه داند قدر عیسی دد چه داند جبرئیلباغوی غوکی سر بانگ هزاری داشتن
آن صحاری کش مهارستی بدست دیگرانز ابلهی باشد مهار آن صحاری داشتن
پیش صاحبدل بود بی آب تر از خاک خشکاز حد هندوستان تا مرز ساری داشتن
از حد هندوستان تا مرز ساری ملک نیستپادشاهی نیست ملک اعتباری داشتن
ملک ملک فقر و دین و دولت دور از زوالدولت توحید و دین هشت و چاری داشتن
مرتضی و یازده فرزند آن بحر وجوددین بحار جود جاری در براری داشتن
جز حقیقت هر چه باشد من نخواهم داشت دوستنیست طور حق بباطل دوستداری داشتن
از جهت بیرون بود معراج انسان مدیراین نه معراجست معراج بخاری داشتن
ذکر و فکر اختیاری سد راه معنویستچیست دوزخ ذکر و فکر اختیاری داشتن
زر نباید داشت از بهر نثار راه دوستروی چون زر باید و اشک نثاری داشتن
گر ثبات کوه داری دم زن از فقر و فناجمع ضدینست فقر و بیقراری داشتن
فقر را محکمترستی پایه از بنیان کوهکوه را در فقر بخشند استواری داشتن
گونه درویش را از خون دل باید نگارنیست درویشی سرانگشت نگاری داشتن
یار را چشم خماری نیست در خور روی یارکی توانی دید با چشم خماری داشتن
شکل انسانیست مر اقلیدس ما را دلیلنیست در تحریر ما شکل حماری داشتن
گاو پندارند بی شکل حماری مرد رااین ددان در بودن و کامل عیاری داشتن
جاهلی گر ضد معنی یافت این شکل از خریستشکل کارست این نه شکل نابکاری داشتن
شکل امرست اینکه بی شکلست و بیمقدار لیکدر تنزل یاردی بر هر دو باری داشتن
شکل نفسست اینکه ذاتش در تجرد مختفیستلیک فعلش خوی مائی طبع ناری داشتن
نیست شکل ننگ و نادانی که شرم آید مرااین تشکل داشتن تا شرمساری داشتن
صورت ار گوئی بپیش عامه فهمد روی و مویپیش دانا چیست صورت خلق باری داشتن
زشتر شکلیست در خشک آخور آخر زمانهم سر خر داشتن هم بی فساری داشتن
شکل ما از شکل بیرونست شکل وحدتستکی رسی بر شمس با شکل ذراری داشتن
شکل ما شکل سلیمانست بر روی بساطکی توانی دید با این دیوساری داشتن
مار یا طاوس باش ار نیستی شیطان چه سودسینه طاوسی و دندان ماری داشتن
کرد آدم را بری از سروری طاوس و مارشد هوی را بنده از کردگاری داشتن
بگذر از این مردم ناسخته کز نابخردیستسیرت انسان نهادن دیو ساری داشتن
خوی انسان گیر چون حشرت بخوی غالبستخواهی ار در محشر اینصورت که داری داشتن
خوی انسان علم الاسماست کاندر اسم ذاتمیتوان ذات صفا را زینهاری داشتن
زینهاری داشتن ذات صفا در اسم دوستشاد حالی شاد کامی شاد خواری داشتن
از ازل بودن ابد را سیر کردن با خدایآنچه معلومست پیش علم باری داشتن
روح اللهیست در انسان کامل کارسازاین دگرها زنده از روح بخاری داشتن
زنده از روح بخاری روح حیوانست و هستشرط انسانی دلی زین روح عاری داشتن
چنبر چرخ فنا را بر سر نه آسماندور دادن سیر دور بی مداری داشتن
مست گشتن از می خمخانه توحید ذاتبی لب و بی کام و بی خم میگساری داشتن
سنبل از آن زلف چیدن نقل ازان لب خواستنباده زان ساغر زدن بی سوگواری داشتن