شمارهٔ ۲۷ - در حکم و معارف و نعت قطب اولیاء حضرت علی بن ابیطالب علیه الصلوه و السلام
ایدل ار خواهی بسر آهنگ افسر داشتنکشور تجرید را باید مسخر داشتن
در طریق اهل معنی سلطنت را شرط نیستبا وجود کشور تجرید کشور داشتن
ننگ زیور دار ایدل زیور ار خواهی که هستزیور اهل حقیقت ننگ زیور داشتن
نا قلندر باشد آن رهرو که در طی طریقپای بند او شود موی قلندر داشتن
کشتن شهوت پر روحست و در معراج عشقشاهباز عشقرا شرطست شهپر داشتن
باز روحت چون کبوتر گشت و میگفتم رواستدر پایم دوست میباید کبوتر داشتن
باز بال این کبوتر را مکن شهوت مرانراندن شهوت کبوتر راست ابتر داشتن
پای در شهر بقا بنهادن و فرماندهیستخاک اقلیم فنا را افسر سر داشتن
آنچه بی رنگی کند در سیرسی رنگ وجودرنگ ارژنگی نگردد سنگ آزر داشتن
ایکه خواهی داوری از خط داور سر مپیچداوری باشد سر اندر خط داور داشتن
ایکه از خر داشتن نازی بعزم دار مرگگر مسیحی رخت تن بایست بر خر داشتن
پیش اهل درد بهر سرفرازی خوشترستنالش سر داشتن از بالش پر داشتن
اعتدال دوست را ننگست چشم از عاشقانزلف چون شمشاد و قد چون صنوبر داشتن
بلکه دارد چشم آن کز عشق آن ابروی کجراستی مانند ابرو پشت چنبر داشتن
کم نگر بر اختران بر آسمان دل برآیچیست کوری چشم بینائی ز اختر داشتن
اختر توحید اگر تابید بر چرخ وجوداختر از هفت آسمان بایست برتر داشتن
اندر آنکشور که خورشید حقیقت طالعستکاریکذره ست صد خورشید خاور داشتن
نفس اگر لشکر کشد با عقل نفس دیگرستعقل اگر دارد بسر سودای لشکر داشتن
در جهاد نفس من کردستم این کارای پسرترک سر کردن سبق گیرد ز مغفر داشتن
نیستت فرزندی این چار مام و هفت بابای برادر خواهی ار قدر وسه خواهر داشتن
میتوانی گر گذشتی زین شش و پنج و چهارهفت گیسودار گردونی بچادر داشتن
دل نبندد هر که بر زلف شئون مرآت جانمیتواند با رخ جانان برابر داشتن
رسم دلبر داشتن را آزمودم سالهاستباید از این آب و از این خاک دل بر داشتن
کافر عشقست آنکش پیش آن بت روست پاکاز مسلمانی گذشتن عشق کافر داشتن
سر آن خط مشوش را کسی داند که دیدبایدش مجموع درس عشق از بر داشتن
ایدل ار بر گرد مردان حقیقت بین رسیدیده تحقیق را باید منور داشتن
فتنه صورت مشو مرد خدا بین را تواندید رو از کام خشک و دیده تر داشتن
ایکه چشمت از انانیت حصاری به ندیدهمتت ایمن نشست از حصن خیبر داشتن
کی توان کندن پی تسخیر این نفس یهوداین در خیبر مگر بازوی حیدر داشتن
مظهر اسم الهی راز دار عقل کلآری آری اسم را رسمست مظهر داشتن
قصدمن زین اسم اعظم حرف ولفظوصوت نیستاین مسمای معانی را مصور داشتن
بل بود اسمی که مشتقست ز اوصاف قدیماسم مشتق چیست دانی وصف مصدر داشتن
نیست فرق مظهر از ظاهر بحکم اتحادمیتوان دیدن ولی با راء/ی انور داشتن
هر که خواهد ایمنی از فتنه یاجوج نفسبایدش عقلی چنو سد سکندر داشتن
سد اسکندر چه باشد روی دارای وجوددیدن و آئینه جان را منور داشتن
کیست دارای وجود کامل کافی علیستکانچه گویم در حقش بایست باور داشتن
سر که خود را پیش پای حضرت او داشت خاکننگ دارد بالله از دیهیم قیصر داشتن
پای کو ننمود کف خویش از این رهگذرعار دارد استوا بر تخت سنجر داشتن
راست ناید بر صحیفه هیکلی سطر وجودجز تنی مسطر رگی چون خط مسطر داشتن
در کتاب دل نظر کن نقش روی نفس کلتا توانی سر این صورت بمنظر داشتن
هر که بو جهلست گو بر معجزاتش بین که نیستکار سلمان چشم اعجاز از پیمبر داشتن
با خلوص و صدق شو تا بوذر و سلمان شویسهل نبود قدر سلمان و ابوذر داشتن
در ظلال پرده قدرش ندیدن عرش راستعقل را در پرده غفلت مستر داشتن
پرده غفلت چه باشد از در انعام اوچشم بستن چشم اَز این در به آن در داشتن
از طبیعی خواستن سر الهیات راستاز مزاج کاسنی امید شکر داشتن
باوجود خم ز ساغر داشتن چشم شرابباوجود بحر روی خود بفرغر داشتن
فخر امکانیست بر سلطانی و سلطانی استبندگی بر درگه سلطان قنبر داشتن
ای که اهل آذری بر آذر عشق آر رویبهر آذر خوی کن طبع سمندر داشتن
قدرت درویش او گر وقر بدهد کاه رامیتواند کوه را چون کاه لاغر داشتن
گر برو به روی بدهد تا نماید ضیغمیننگ روباهست رو بر ضیغم نر داشتن
کوه را گو پیش حلم او ز دعوی رسته باشعلم را در علم باید سنگ دیگر داشتن
برگزیدن این و آن را بر با و باشد شبیهبر شبه آوردن و همسنگ گوهر داشتن
کس شبه همسنگ گوهر کی کند پیش حکیمکی عرض را میتوان در حد جوهر داشتن
گر نباشد قطب گردون وجود اولیاءآسمان کی میتواند قطب و محور داشتن
اولیا را گر نباشد پادشاهی چون علیچون توانند از مه و خورشید چاکر داشتن
گلشن توحید را باید گل صدق و صفاتا تواند شیر را در بیشه مضطر داشتن
گل همان بهتر که بدهد بر غضنفر چشم زخمنی رخی تابنده چون چشم غضنفر داشتن
این گل صدق و صفا در گلشن توحید ماستاز خلوص جان باین روح مطهر داشتن
نقطه ئی از علم توحیدش دبیر چرخ پیرشرح نتواند دهد با هفت دفتر داشتن
هفت دفتر چیست این آن نقطه باشد کاندرودائره ایجاد را یارند مضمر داشتن
فاقد کل میتواند در ظلال عقل اونفس را در عین بی برگی توانگر داشتن
گفت احمر بین جنبیکم لکم اعدا عدواین کلام الله را نتوان محقر داشتن
اژدر نفس ای برادر خفته بر بالای گنجگنج خواهی باید اول وضع اژدر داشتن
گنج پر گو گرد احمد اژدر آنرا پاسباندفع اژدر کردن و گوگرد احمر داشتن
اهل نفسی از تو شش وادیست تا اخفای دوستخویش را چون مهره می نتوان بششدر داشتن
اسب تن پی ساز و با رفرف سواران شو رفیقطی نگردد این طریق از اسب و استر داشتن
جان من نه پای در باب تولای ولیتا توانی این عدو را در پس در داشتن
این ولی عصر این اکسیر اعظم این امامخاک شو تا زر شوی این کشتن آن بر داشتن
نفس نتواند شمار خویش از خیل عقولجز که از همت ره انجامی مشمر داشتن
ای ره انجام وجودت عقل در سیر صعودناطقستی نفس ما بر عشق رهبر داشتن
از پی اثبات ذات خویشتن ذات تراکرد ظاهر خواست حق برهان اظهر داشتن
خطبه خواندن مر خطیبان را بنام تست پایبرفراز بام این نه پله منبر داشتن
با فروغ آفتاب همتت ما را خطاستتکیه بر خورشید گردون مدور داشتن
عام کی داند ترا کش در نظر پایه ولیستدست بر عمرو و توانائی بعنتر داشتن
از نصیری پرس سر این که گوید آن خدایعرش را یارد فرود و فرش را برداشتن
ای ولی الله اعظم صدر عرش کبریاگر ترا بیند ترا خواهد مصدر داشتن
ای وجودت حشرا کبر هر که حشر اندر تو یافتفارغست از انتظار حشر اکبر داشتن
ای قیامت فانی اندر قامتت با این قیامنیست قائم حجت حشر مکرر داشتن
ای بهشت عدن روحانی که اشعار صفادر مدیحت بر بهشت آموخت کوثر داشتن
آسمانم باز با سلطان فقرا فکند کاربعد چندین سال با صد حشمت و فر داشتن
حشمت من را درین دانست اینجا آمدنصدق آوردن دل و جان ثنا گر داشتن
گفت نتوان گوهر توحید آوردن بدستجز دلی در بحر عرفان آشناور داشتن
از شهود و غیب مطلق در مظاف آن و اینبا وجود کون جامع مخزن زر داشتن
مخزن زر داشتن نبود بود در خاک شوراز عطش جان دادن و دریای اخضر داشتن
ای ظفرهای ترا در پنج حضرت امتدادمیتوان ما را بامدادی مظفر داشتن
ایکه خواهی شعر گفتن شعر ناگفتن بخواهشعر گفتن نیست چون رزق مقدر داشتن
کسب کردن باید و دانستن سر علومصحو معلوم و قوانین مقرر داشتن
تا توان گفتن دو بیتی را که گر بیند خبیرصورت او را تواند سر مخبر داشتن
نه دو زحف از چار بحر آوردن و از ابلهیابتری گفتن ملقب احذ مضمر داشتن
گر نداند نیز نام اخذ و قبض آنهم رواستنقطه را ناخوانده لاف خط پر گر داشتن
تا سپهر لاجوردی رنگ با کف الخضیبثابتست اندر سر تیر دو پیگر داشتن
جسم احباب تو چونان صورت سعدالسعودباد تقویمش بفال سعد اکبر داشتن
فرق اعدایت بزیر تیغ مریخ ار تواننحس اکبر را نشیب نحس اصغر داشتن