شمارهٔ ۲۶ - در حکم و معارف و مواعظ
مرد که بر کند دل ز صحبت نادانبر خرد افزاید و بکاهد نقصان
اندک اندک شود مصاحب دانامرد که بر کند دل ز صحبت نادان
حکمت لقمان طلب ز مکرمت پیرپیر شوی ای پسر ز حکمت لقمان
شاد روی از سواد اعظم کاملدر ده جاهل مرو که گردی پژمان
چون صدف بی فساد باش که گرددبارش نیسان در آن ل آلی غلتان
باران لؤلؤ شود چو رای صدف کردزهر شود در دهان افعی باران
ای دل عامی که سنگ میبری از کوهکوه گران پاره شد ز هیبت یزدان
نرم نگشتی بزیر پتک حوادثالحق سختی بدان مثابه که سندان
سندان در آتش ار نهند شود آبآب نگشتی ز تاب آتش حرمان
سخت تری ای جماد از تو نکوترپست تری ای بلندتر ز تو حیوان
حیوان به زان که پای بند طبیعتخاک به از هیکلی که باشد بی جان
هیکل بی جان اگر نه خاک همی شدتا که بروید بصورت گل و ریحان
بود جمادی جماد را چه شرافتبر گهر آبدار حضرت انسان
انسان باید شدن ز مردن مگریزاول از جان گذشتن آنگه جانان
جانان در دل چگونه پای گذاردرحمن ناید فرو بخانه شیطان
دل که در او نیست نور سر حقیقتخانه شیطان بود نه خانه رحمان
باید کشتن که چار مرغ خلیلنددر تنت ای مرغ خانه چارخشیجان
باید از مرغ خانه جستن و جستنشهپر باز سپید ساعد سلطان
ساعد سلطان مکان باز سپیدستچارم گردون مقام چشمه رخشان
مرغ نئی تابکی به بیضه کنی خوابمار نئی تا کجا بخویشی پیچان
پهلوی عنقا بگیر خانه که دائمبیضه عنقاستی بحوصله آن
جوجه عنقا درون بیضه عنقاعنقا در پشت قاف هستی پنهان
خواهی اگر ره بری به منزل سیمرغتوسن همت ز قاف هستی بجهان
روید بیضا طلب که بر کف دیگرمن نشنیدم عصا که گردد ثعبان
ثعبان گردد ولیک در ید بیضاچون ید و چونان عصای موسی عمران
ای پسر آزموده از پدران پندپند پدر را بگوش جان کن مرجان
مرجان خون خورده تا که گشته گران سنگخون خوری این گوهر ار فروشی ارزان
خونخور وخامش نشین و کسب هنر کنرنگ پذیر آب جو چو لاله نعمان
بدو حمل دانه باش در شکم خاکآخر خرداد آفتاب گلستان
چیست هنر یافتن حقیقت توحیدکسب چه آگاهی از طریقت عرفان
حکمت باید که مرد زنده بماندمکنت خواهد که سر بگیرد سامان
حیرتم افزاید از کسان که ندانندنقمت از نعمت و عقاب زغفران
روضه رضوان طلب کنند و فروشندحوزه توحید را بروضه رضوان
جمع بتوحید اگر نگردد اجزاتباشی باشی اگر بخلد پریشان
آنکه پریشان نیستی نبود کیستمن که بتوحید جمع دارم ارکان
دامان بر نیستی فشانده و دارمگوهر در آستین و گنج بدامان
امشب مهمان ماست آن بت زیبااز پی عز نثار مقدم مهمان
مرجان ریز ای دو جزع کشتی کشتیگوهر بارای دو لعل عمان عمان
سر بگریبان بسی ببردم زین رویسر زد خورشید وحدتم ز گریبان
سلطنت فقر اگر بیابی ای دلخاقان گردی به رای و کسری و خاقان
پایان هرگز بحشمتت نبرد راهسلطنت فقر را نباشد پایان
خیمه درویش اگر نباشد برپاطاقه نه طاق را بلرزد بنیان
بشکنی ار عهد خود پسندی بندیباشکن و زلف یار محکم پیمان
بسته آن موی گشت رسته ز ظلماتتشنه آن روی برد راه بحیوان
گشته شمشیر شوق جست ز مردنغرقه دریای عشق رست ز طوفان
گر بزدائی تو زنگ ز اینه دلبر تو شود فاش هر چه باشد پنهان
سیر کنی در سلوک وادی وادیاز در اسلام تا بکعبه احسان
احسان خواهی ز کفر و ایمان بگذریکقدم این پایه برترست ز ایمان
پای گذار ای ملک بملکت درویشکانجا باشد گدا و سلطان یکسان
مار بپوشد بمرغ جوشن داودمور ببخشد بمرد ملک سلیمان
صعوه نیندیشد از مهابت شاهینبره نپرهیزد از شرارت سرحان
از افق رفعت سمای الوهیدر تتق عزت سریره اعیان
برجیس از آفت و بال مبراابلیس از شدت کمال مسلمان
کوش و بجوی و مجوی آدم وقتیجنت و نیران تست طاعت و عصیان
ور طلبی جنت وصال حقایقباید زد بر بپای جنت و نیران
راه نیابد بغیر آنکه بمیردبر در شمس وجوب ذره امکان
گر ندهی در میان قلزم توحیدکشتی هستی بچار موجه طوفان
طوفان بارد سحاب شرکت بر سرنوح نئی ای پسر چرائی کنعان
یوسف مصر دلی و پادشه روحتا کی در تن نشسته ئی تو بزندان
رخت ز زندان تن چو یوسف پردازگیر بتایید بخت تخت ز ریان
شاهی و جان بارگاه و مصر حقیقتماهی و دل آسمان و قالب کنعان
فرد شو از شایگان کثرت بگذرجاه ترا بس گذار چاه باخوان
اهل طبیعت بشکل اخوان گر کندگرگ چه باشد تو باش ضیغم غژمان
ایکه بگرگ هوا نگشتی غالببر گله خویشتن نباشی چوپان
گرچه بچندین هزار سال ربوبیآمده پیش از ظهور هرمز و کیوان
در سنه الف و سیصد و یک هجریسی و دو سالست در خشیجی کیهان
گز افق وحدت وجود وجوبیکرده طلوع اختر صفای صفاهان
مادر توحید زاد طفلی بالغحکمت دادش بنام شیره پستان
بردش باب وفا بمدرس توحیددادش درس صفا مدرس ایقان
مدرس کوی یقین مدرس معشوقعشق سبق راز دار عشق سبق خوان
تا چه شود در ختام حاصل تحصیلتا چه شود عاقبت نتیجه اذعان
وحدت بینائی مشاهد شاهدتوحید آگاهی موحد برهان
این همه عز و علا و رفعت و اجلالذره من یافت ز آفتاب خراسان
حضرت شمس الشموس مرشد توحیدمطلع و حد و ظهر و باطن قرآن
حاسد من را پدر نباشد و مادرشاین پسر آورده از گروهی کشخان
بی پدر ار حاسد منست به نشگفتهست زنا زاده بر ولایت غضبان
قومی مر خویش را شناسند استاددر بسخن گو کجاست مرد سخندان
تا نگرد دفتر صفای الهیبر سخن ما سوی کشد خط بطلان
بیند در حرف حرف چامه من درجحکمت چندان و علم عرفان چندان
چندان کش در شمار شیفته ماندآنکه تواند شمار ریگ بیابان
حیف نباشد که یکدو بیهده گفتارعامی و اندر خور هزاران هذیان
هذیان گویند و در سخن بفرازندگردن گردون چگونه باشد گردان