شمارهٔ ۲۴ - در حکمت و موعظه و نکوهش اهل دنیا فرموده است
بیان حکمت الصوم لیست سر سخنسپس که روزه مریم گرفته بودم من
کسیکه روزه مریم گرفت کرد افطارز خوان دولت دیدار دل بوجه حسن
کدام دل نه همان مضغه صنوبر فامکه سخت تر بود از سنگ در سراچه تن
بل آن لطیفه روحانی بلند مکانعیان بصورت انسان و سیرت روشن
تهی ز غیر خدا روزه دار روزه گشابروی یار که افطار اوست از دیدن
خدای فرمود الصوم لی باحمد پاککه جان زنده دلانش نیازمند بدن
شکم نمودن از نان تهی نه روزه اوستز غیر او دل خود کن تهی بسر و علن
تو احمدی باحد متصل شو از ره ذاتکه وحدتست وطن هان بگیر راه وطن
گرفت روزه که افطار اوست دیدن دوستز غیر دوست بپرداخت خانه و برزن
تو روزه دار بخون خدا کنی افطارمریز خون ولیش ای خدای را دشمن
ولی او بمثل سرو جویبار خداستحبیب او بصفت شاخ نخله ذوالمن
باره تعب این شاخ نخل یار مبربتیشه ستم این سرو جویبار مکن
همی نگویم پر کن شکم زنان حرامچنو که گردد بیت الحرام بیت حزن
طعام عرشی جوعست و آب عشق عطشنه آنکه تا بلبان آیدت برنج و لبن
برنج او همه عقلست و شیر او همه علمشراب وحدت او بی لبست و کام و دهن
ولیک گویم اعراض جمله مفترضندپی فزایش آن جوهر بزرگ ثمن
نماز و روزه عرض هر دو مفترض که همیکمال یابد ازین حادثات عقل کهن
تراست نفس چو ضحاک و شهوت و غضبشزهر دودوش ببالیده چون دو مار شکن
فکن بدیده افعیش ناوک آرششکن به کله تازیش گُرزهٔ قارن
چنو فریدون با گُرز گاو سار برآردمار نفس چو ضحاک تازی ریمن
مخور فریب و فسون سپهر شعبده بازکه کس نماند ز دستان این دو رنگ ایمن
مرا که دستش بر گونه گشت نیلوفرز دیده روید زان لطمه گران روین
تنم چو سوزن و چون رشته اشک متصلمز سوز دل که بتنگیست چشمه سوزن
تواتر شرر او چو مهر در کانونتقاطر بصر من چو ابر در بهمن
صفا مجوی ز باغی که ورد او همه دردوفا مخواه ز ملکی که مرد او همه زن
بسیرت زن مردان بصورتند و لباسزناف صورت آهو نزاد مشک ختن
کجا توانی شد آشنای قدس خلیلترا که باشد در سینه آن سترک وثن
خلیل وقتی اگر بشکنی به تیشه عزمبت هوی را کش سر نهاده ئی چو شمن
تو شاهباز بلند آشیان عرشی و بازچنو که فاخته طوق هواست در گردن
تو ای جم جبروتی بساط عالم پاکچو مور از چه درین خاک مانده ئی بلگن
در آ ز چاه طبیعت چو شاه مصر وجودترا که منطقه عقد اقتداست رسن
نئی تو بیژن ای زیر رانت رخش خردتهمتن خود مگذار در چه بیژن
سوار رخش خرد شو ز هفتخوان بدرایرکاب زن بدهان طبیعت توسن
تو بام خانه دل را تمام روزن کنکه آفتاب شهودت بتابد از روزن
که تا ببینی آئینه جمال خداستحقیقت دل اگر دور داریش ز درن
همی خدای کند جلوه از جمیع جهاتیکی شوند سهیل یمان و نجم پرن
همی بزاید توحید از مشیمه کونکه مام کثرت بر وحدتست آبستن
اگر نزادت زین مام طفل وحدت ذاتازین نزادن دانم چه خواهدت زادن
دوئی سیاه کند جامه چون شب ظلماتاگر بپوشد وحدت ز نور پیراهن
ز نور واحد یزدان پاک روز کثیرسیاه گردد چون روزگار اهریمن
چو در نوردد فراش امر فرش زمینره سرای عدم بسپر و بساط ز من
زند بملک شبیخون تجلی ملکوتمکان گریزد در لا چو دزد در مکمن
دو دست هستی موهوم ما سوای خدادر سراچه لا کوبد و گریوه لن
بغیر ذات موحد که اوست باقی و بسکسی نگردد توحید را بپیرامن
ز روی شاهد وحدت برافکنند نقاببکوری دل و چشم مخالف کودن
مخالفان را ره نیست در سراچه قدسکه راز دان نفرستد ببوستان راسن
موحدان را دل خانه حقیقت اوستکه آفتاب نماید بر آسمان مسکن
بخانه دل مرد موحدست خدایچه غم ز مشرک بگشاید ار بیافه دهن
اگر ز فقر بمیرد عدو چه باک مراکه گنج دارم در آستین و در دامن
اگر خدای کند جلوه پادشاهان رادهد ببنده توحید یاره و گرزن
چه غم ز تیر بلا لا آله الا هوستتن مرا گه باران تیر چون جوشن
ددان زنندم تهمت باتحاد و حلولنعوذ بالله ازین زشت شیمت و دیدن
بدانش خود نازل کنند درک ملوکازین عقیده ستغفار ازین خطا شیون
گمان برند که باز سپید ساعد شاهچرد ز روزی عصفور ریزه خوار ارزن
کجا که وحدت کو غیر تا حلول کندخدای در او این شرک بیکرانه و من
خدای داند اگر پر زند بغیر خدایچو اوج گیرد باز یقین ز خانه ظن
تو چون سمن کن صورت ز غازه کثراتبباغ دنیا بس کوتهست عمر سمن
اگر دو عالم دشمن شوند لاتیاء/سبجرم وحدت و از شرک دوست لا تاء/من
بباغ کثرت این راسن کثیف مبویکه هست گونه توحید چون گل و سوسن
مبین بقامت پست بنفشه کثراتکه قد گلبن توحید ماست سرو چمن
پرند وحدت ما جوهریست آینه فامکه از صفاتش صیقل بود ز ذات مسن
مرا که نغمه منصوریست در مزمارچه دهشت از زبر دار کم خداست مجن
نکرده سیر سر دار کی شود بیدارز خواب هستی این دیدگان دیده و سن
مرا که در بن عمان وحدتست مقامبزیر پای بود سنگریزه در عدن
اگر نه خیمه درویش بود سر وجودزمانه دوختی از بهر کائنات کفن
اگر نه نغمه توحید بود زیور گوشزبان هستی بود از بیان او الکن
یکیست شاهد و مشهود و آشکار و نهانجز آنکه هست بگلزار نیست در گلخن
بچشم حق بین غیر از خداست نقش دومکه دید احول یزدان که نیست ها اهرن
ببین بخرمن کثرت که روی وحدت ذاتازوست تابان چونانکه ماه از خرمن
نه همچو ماه و چو خرمن که غیر یکدگرندمن و تو غیر خدا نیست ای حجاب تو من
پی شناختن حق تو خویش را بشناسخدای خواهی غیر از خدای را بفکن
چراغ هستی ما راست روغن توحیدچگونه سوزد هرگز چراغ بی روغن
مرا که باده وحدت بجام سر صفاستچه غم که بهره ظلمانی است دردی دن
دل صفای صفاهان بزرگ خانه اوستکه بوی رحمن می آید از شمال یمن
ز آب و خاک یمن کس شنید بوی خدانه بل ز باطن اللهی اویس قرن
مرا دو دیده مبیناد با وجود خدایگر آسمان و زمین بیند و تلال و دمن
مرا وجود نماناد غیر وحدت اگرکند مشاهده در شوره زار و در گلشن
کسیکه صاحب این دیده نیست پیش فنابود چوخانه که در راه سیل بنیان کن
کسیکه صاحب این دیده آفتاب برینچو گوی باشد و قوس کمال او محجن
مرا بگوهر ایمان گمان بد مبریدکه شاه به ازین دانه نیست در مخزن
حرامزاده بود بد پسند گوهر پاکبویژه آنکه بود شاهوار در معدن
بحق وحدت بیچون که قبه ملکوتچو پایه دل من نیست محکم و متقن
خیال خلق چو دوک عجایزست و مرابدست عقل حسام ملوک شیر اوژن
اگر بجنبد تیغ تمام روی زمینبموی من نتواند شکست داد و شکن
مرا که در کنف امن و حدتست مقامحدود ملک مصونست از فنون فتن
ب آفتاب نیارد نهاد پنجه ز کالز شاهباز نتاند گرفت بال زغن
کسی که همره دیوست در گریوه اوطلوع کی کند آن آفتاب زهره ذقن
نشسته در دل من تا دماغ کرده پریشتبارک الله از آن دو طره رهزن
نماند از من جز هیکلی چو خط مدیرولی چو نقطه موهومش از درون آون
مدیر و نقطه دو موهوم گر نماند چه باکخدای ماند و بس لا تخف و لا تحزن
تمام او شد حتی الورید والشریانروان و جان و دهان و دل و زبان و سخن
امین سرم و ذات و صفات و فعل واثربدوست دادم و جز این نداشتم ماء/من
جریده گشتم و پرداختم قفس بهواشکه زندگانی عشاق اوست در مردن