شمارهٔ ۲۰ - فی مراتب القلبیه و التجرد عن عوالم الناسوتیه
ای آتش عشق ای دل نوانمای آفت جسم ای بلای جانم
از دست تو با جان دردمندمدرشست تو با جان ناتوانم
ای شعله بی دود مشعل دلدود از تو برآمد زد و دمانم
ای آتش کانون سینه مناز پوست رسیدی باستخوانم
افروختی این پیکر نژندمدر مغز دویدی و در روانم
ای شیر قوی زور بر باریمن مور ضعیفم نه پهلوانم
افکندی ازین نیم جان هستیاز بسکه زدی پنجه در کمانم
بامور کنی رنجه دست و بازومن خود نه زمینم نه آسمانم
ای اژدر چوپان دشت ایمنفرعون نیم موسی زمانم
هی از دهن آتش دمی بکینمهی تفته کنی از دم و دهانم
ای پرتو قندیل دیر باطنمن شمع تو را عنبرین دخانم
اجزای دخانی بجزو نوریمستهلک و من رفته از میانم
ای زند زرادشت سر پنهانمرموز ترا یار باستانم
من زند نخوانم هگرز و دائمپا زند ترا پیر زند خوانم
ای ورطه بیم و ره هلاکتگم شد بدیار تو کاروانم
زین خوان خطرناک اگر گذشتمصاحب خطرم مرد هفت خوانم
شهباز مرا بود پر دولتچون بال گشودم ز آشیانم
گفتم ننشینم بجای دیگربر ساعد سلطان بود مکانم
ناگاه فتادم بسخت دامیچونانکه نه نامست و نه نشانم
ای فتنه آسیمه سر فکندیآخر ببلائی ز ناگهانم
بودم شه ملک صلاح و تقویصد فضل و هنر بود پاسبانم
دیوان حکم بود زیر حکممیکران خرد بود زیر رانم
تا کرد بفقر و جنون و مستیدستان تو در شهر داستانم
بر هیچ نداد آن کم از گرانیامروز بهیچ ار دهد گرانم
سودای تو در سر دویدو بگرفتدر سینه چنو مام مهربانم
گفتم که بدامان ما در ایدراز دست دد و دام در امانم
غافل که بچنگ هژبر غضبانیا در دهن اژدها دمانم
سودی که شد از علم و فضل حاصلآسیب سر از فتنه زبانم
گفتم که ددند این گروه دانیمردود ددان دنی از آنم
گفتم که سنانست گفت عامیزد عامی ما سخته باسنانم
در وحشتماز این کران و کورانایکاش نگردند بر کرانم
ای عشق تو بودی گریزگاهمای حصن تو گشتی نگاهبانم
پروردیم از قوت جان بطفلیگستردی از آلای خویش خوانم
چون شد که بخونم کشی بخواریایدون که بزرگ ویل و کلانم
بل تا که ز هستی کمیت همتبجهانم و خود را ز غم جهانم
بگذار که یابم رهائی از خودوین جان بغم مانده وارهانم
با رفرف روح از سواد امکانتا ساحت شهر وجوب رانم
زین فقر نهم زین بر اسب دولتتازم بسر گنج شایگانم
سلطان شوم اندر سرای روشنتا چند در این تیره خاکدانم
در باغ الهی کنم تفرجکافسرده از این باغ و بوستانم
خورشید شوم بر سمای وحدتدر سایه محبوب دلستانم
میدان مکان تنگ و سیر را منبا صاعقه و برق همعنانم
این آخور ما و اخر مکان رامن فارس میدان لا مکانم
درویشم و در کشور تجردسلطان ینال و شه طغانم
دارای بری از زوال و نقصانعرفان و حکم ملک جاودانم
چون بر به کمان سخن نهم تیرگردون نتواند کشد کمانم
در سوختن پرده علائقچون شعله که افتد پیر نیانم
جولان منصه شهود دلبر رخش یکی گرد سیستانم
خنگم جبروت آزماید از تکنادیده بر رانش خیز رانم
بیرون ز جهان و چو کون جامعخود جامع مجموعه جهانم
بگذشته ز اسمایم وز اعیاندر عین مسمی و در عیانم
در بایدت ار جذب کن که بحرمزر شایدت ار کسب کن که کانم
بر خویش نبندم ز خود نگویمگوینده خدا بنده ترجمانم
سر سریان هویت اوظاهر شده از کسوت عیانم
از کان کماهی زر الهیکی مرد زر و جامه و دکانم
کردست سرایت بجان و بر دلسر بر زده از کلک و از بنانم
مرغ ملکوتم خروس عرشمتوحید شهودی بود از آنم
آیات معارف ز عرش وحدتنازل ز الف تا به یا بشانم
موسی نیم اما بمدین جانبر گله مقصود خود شبانم
عیسی نیم اما همای خورشیدفرخیست که پرورده ماکیانم
از آب حیات بهشت حکمتسر سبزتر از شاخ ضیمرانم
ای طفل طریقت که نکته نوشیبنیوش که من پیر نکته دانم
در عشق بمیر و فنای توحیدگر زنده نگشتی منت ضمانم
بین صحو و مقامات پند پیرمگو باش بصورت اگر جوانم
در سیر مه از این مه کیانیوز گردش این گنبد کیانم
بی آب ترست از سراب ظم آنآنی که برون از زمان و آنم
آب ار نخورد گوهر تجلیاز طبع چنو قلزم روانم
شستم چو لب از شیر مام شستمبر عرش دل و دست میزبانم
بی منت تن بی مرارت جانبر مائده عرش میهمانم
در حجر نبوت بود مقامموز ثدی ولایت بود لبانم
طفل پدر عقل و مادر نفسلابل پدر این و ام آنم
طفلم بطریق محمد و آلیعنی پدر پیر کن فکانم
در گوشه عزلت خزیده در شرقتا غرب چنو صرصر بزانم
در گلشن توحید و باغ عرفانچون سرو که بر گل چمد چمانم
من بنده صفایم که مغز جان رااز مشک گرامی تر و زبانم
بسیار گرانست و نغز مفروشارزان به کس این پند رایگانم