گنج

شمارهٔ ۱۹ - فی کمالات النفسانیه و مراتب الانسانیه

وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)قافیه: انم۵۶ بیت
وحدت جمعم نه لامکان نه مکانمبرتر ازین هر دوام نه این و نه آنم
رسته ام از این مکان و کون و مرکبفرد بسیطم محیط کون و مکانم
کی نهم اندر قفای کام جهان گاممنکه سرا پای صد هزار جهانم
پیشتر از آنکه طور زاید و موسیبر گله عقل و نفس و وهم شبانم
می نخورد جز که بر نشانه توحیدتیر شهود ار جهد زشست و کمانم
آن بری از حدود نقطه سیالدائره و مرکز و مدیر زمانم
بسکه بلندم نکرده باز ز هم بالمی نرسد دست آسمان بمیانم
شمسم و ذراتم این ثوابت و سیارماهم و این آفتاب و ماه کتانم
قطبم از آن ثابتم بمرکز تجریدروحم از ان در مجردست روانم
فانیم و باقیم بماء/من سرمددهر و زمان در پناه امن و امانم
صرف وجودم نه صورتم نه هیولیوحدت بی صورتم نه جسم و نه جانم
در ره عشق امتیاز پیر و جوان نیستتا چه کند عقل پیر و بخت جوانم
یک سرو چندین هزار سر ربوبییک تن و دریا و گوهر و زر و کانم
فارس فحلم چنو که قائد توفیقتا در صاحب زمان کشیده عنانم
رستم وقتم نبرد دیو هوی راحِکمتِ برگستوان و ببر بیانم
نور احد کرده از جهات تجلیبر من و زان جلوه از جهات جهانم
از یمن دل و زیر رایحه اللهبجهاند از کوه تن چو برق یمانم
بود بطفلی دلم بزرگتر از عرشنور تجلی بزرگ کرد و کلانم
ایدون عرش عظیم و مشرق بیضاشهست سهامن بدل چو چرخ کیانم
باغ نهال هدایت سلف از کلکرشد خلف میوه درخت بنانم
من نه بخود زنده ام هویت ساریستساری در روح و سر و نطق و بیانم
باز شهم بال میزنم بهوایشیا شهم و همچو باز در طیرانم
می پرم از بدو تا نهایت بیحدطائر بیحد و بدو و ختم و کرانم
اول و آخر یکیست اول و آخرخواهی پیدای من ببین و نهانم
من نه بخسرو مقیدم نه به درویشخسرو و درویش هر دو در همیانم
گنج احد غیب و در شهادت مطلقهست مفاتیح غیب زیر زبانم
این نه زبان منست و زمزمه منحرف تو همصحبت لبست و دهانم
سامع و گوینده اوست من همه هیچمآمد و برد از میانه نام و نشانم
اوست من از فیض بخت سرمد آن ذاتسرمدم و دهرم و زمانم و آنم
آنم از آنم بعین نقطه سیالدر ازل و لایزال پاک روانم
زاده ام از لامکان بصورت و در سیرمن پدر پیر لامکان و مکانم
کرده ز شش سوی روی دوست تجلیبر دل و جانم نه بل بخان و بمانم
سر و عیانم بعین آینه اوستآینه چبود خود اوست سر و عیانم
زنده بامرم نه بلکه آمر ساریخلق نه بل امر زنده از سریانم
سیرت و سانم بود بمسلک توحیدصرف وجودست سر سیرت و سانم
نافه ناف غزال چین تجلیعطر مشام اللهم نه مشک و نه بانم
ملک من از نفخه صعق هله فانیستمملکت کل من علیها فانم
صاف نشاط دل من از خم اسماستساقی باقیست ذات پیر مغانم
در زده چندین هزار جام و ز اولتشنه ترم خشک مانده است لبانم
می نپسندد ببر باری عطشانشان ولی الله علی الشانم
گر به نبینم بچشم دل رخ مقصودنیستم انسان بی بدل حیوانم
کر به نبوسد لبان من لب مطلوبطفلم و از ثدی غفلتست لبانم
خاک بدم آتش ودادم بگداختآب روانم کنون و باد بزانم
باد بزانم ولی بگلشن توحیدآب روانم و دل بجوی جنانم
قافیه تکرار شد مرا طلب ای چرخآنکه تو میگردی از قفاش من آنم
والی مصر دلم که هست طبایعسبع عجاف و عقول سبع سمانم
سبع سمانم بعکس رؤیت ریانخورد عجاف خیال و وهم و گمانم
دولت کامل رسید و ساحت دل راملک خدا کرد و کرد ملکت بانم
گفتی شو نفی تا زنی در اثباتگشتم چونان و مدتیست چنانم
دست دلم زد در ولایت شمسیشمس ولایت درآمد از در جانم
یکران کز آسمان بخاک نهد نافدر تک توحید از مهابت رانم
رانم چونانکه جبرئیل بماندکو بزمینست و من بکاهکشانم
سدره فرو دست زانکه منبر صدرشبر سر طینست و من بر از سرطانم
صرف صفای جریده ره جاناننیست تعلق برای و روی بجانم
شمس کمالم نه آفت و نه افولمباغ بهشتم نه بهمن و نه خزانم
صعوه نیم شاهباز سدره نشینمبنده نیم پادشاه ملک ستانم