گنج

شمارهٔ ۲۱ - فی الحکمه والموعظه

مراست عمری چون آفتاب بر لب بامتو راست رویی چونان به سرو ماه تمام
بیا که شامم با روی توست روز سپیدکه بی تو روز سپیدم بود معاینه شام
فرشته همپر مرغ دل فریفته ئیستکه چون تو سروی دارد بخانه کبک خرام
بهشت خلوت آن خواجه ئیست کز فر بختنشسته بر سر تختست پهلوی تو غلام
ملک شکار کمند ملوک بند بند بتیستکه چون تو دارد صیدی اسیر چنبر دام
ز آفتاب تو نیکو تری و نیست شگفتکه آفتاب ندارد دو زلف غالیه فام
مراست روئی چون زر پخته زانکه تر استبری سپیدتر و ساده تر ز نقره خام
که دیده سروی از سیم و بار او از دلبجز دل من و قد تو سرو سیم اندام
بچشم و لب بنواز ای ز دست برده مراکه می پرستم و این پسته است و آن بادام
مدام مستم از آن هر دو چشم باده پرستبمن نگاه کن ای دیدن تو شرب مدام
دم سپیده و فصل بهار چون تو بتیببزم از چه نگیری حجاب و ندهی جام
مشام جان من از جانبی که طره تستکند ز باد شمیم بهشت استشمام
مگر گذشته‌ای ای باد گفتم از در دوستنه بلکه دارم از دوست گفت با تو پیام
چه گفت گفت که جانرا نثار کن که دهمبیک نگاهت عمر دو باره ئی بدوام
کنون که آمدی ایجان نورسیده بدستچرا نبخشی جانی ز نو بگردش جام
می وجوب ز خمخانه قدیم بیارکه بر موحد و مشرک حلال گشت و حرام
بجام سوختگان ریز این شراب که نیستمیی که پخته خم خداست در خور عام
باهل فضل چشان صاف معرفت که بودبزرگ موهبت و کوچکست ظرف عوام
باهل معرفت انداز سایه ایسر طورمگوی سر حقیقت بپیش مردم عام
گمانشان که توئی در غمام و من بیقینکه آفتاب توئی هر چه غیر تست غمام
بر آن سرند که پنهان توئی و خلق پدیدبدید بین و بدرک عوام کالا نعام
توئی وجود که پیدائی و تمام عدمبر خرد نبود امتیاز در اعدام
نظام کون و مکانرا زمام در کف تستبدین قیاس که بروجه احسنست نظام
تجلی تو بود رب کارخانه امرکه کارخانه امرست از تجلی تام
تو را تعین اول که موطن احدیستبنام غیب غیوبست بی نشانه و نام
مقام واجب بالذات و جای خوف و حذرحذر کنید که اخفاست این ستوده مقام
مگر تجلی ذاتی لمن یشاء الحقزند بکوه و شود پاره پاره از الهام
تجلی دومت و احدیت اولیستکه واحدیت دوم بدو گرفت قوام
مقام امن ربوبی بهشت عدن صفاتطربسرای الوهی تمام فوق تمام
فضای عالم لاهوت و مبداء/ جبروتلوایح ملک و ملک را سر اقلام
سیم تجلی فیض مقدس ساریوجود منبسط ذوالجلال و الاکرام
سمای حاوی گردون خلق و امر بدیعزلال جاری بحر مدارک و افهام
چو آفتاب ز شرق جلا دمید و گرفتسمای روح و تمام اراضی و اجسام
حقیقتی که نهان بود در حجاب ظهورقدم بعرصه تعیین نهاد از ابهام
بیک اضافه اشراقی از ظهور تو دادز عقل تا بهیولای کون را اعلام
بر موحد موجود نیست غیر خدایدرین حکایت سر بسته نیست جای کلام
توئی که هستی و هرگز نبوده جز تو کسیبهستی تو بود هر چه هست و نیست تمام
بهایهوی تو حتی الرمال فی الفلواتبجستجوی تو حتی العبید للاصنام
بملک فقر گدایان دولت تو کنندز مالکان رقاب ملوک استخدام
بسر عشق رخت سجده برد عرش و رواستکه عرش باشد ماء/موم و سر عشق امام
بپر جود تو پرواز کرد طیر وجودبجو صافی وحدت ز باز تا بهمام
ولیک باز نشیند بساعد سلطانهمام پرد از صحن خانه تا لب بام
دلم بمردن بیدار شد ز خواب گرانکه مردگان تو بیدار و کائنات نیام
سنام کوه کند سیر ناف گاو زمینتو گر بذات کنی جلوه کوه را بسنام
ز جلوهای جلالیت گر بمور رسدبپای پیل کند زور و پنجه ضرغام
کفت مصور تصویر صورت ازلیز کلک لم یزلی در مشیمه ارحام
ب آستین هیولی ز نفخ صورت غیبدمید روح مقدس بعضو و عرق و عظام
درین میانه بانسان واجب التعظیمکه هست مظهر کل از وجود جمع سلام
مدیر نقطه سیال سیر قوس صعودکه بر ترستی از قاب هر دو قوسش گام
مدار دور حقیقت مدیر دار وجودمد بر ملکوت و مقدر اقسام
دلش صفات ازل را حقیقت موصوفدمش دوام ابد را طبیعت مادام
سرای سر هویت سمای شمس قدمصریح روح معیت صراط حق انام
سماط رزق ولایت سماری عظمتبقلزم قدم و عین قلزم قمقام
مجددی که ازل را نمود وصل ابدب آن دائم و باقی باوست روز قیام
دل منور او حشر اکبر ارواحتن مطهر او عرش اعظم اجسام
ز خوان فقرش روزی برند و ریزه خورندفرود و بر ز مهیم گرفته تا هوام
ز عدل اوست که بازی کند بچوب شبانبدشت گرگ و کند حفظ مرتع اغنام
سوام و شیر بیک مرغزار و شیر عرینز بیم سر نزند پنچه بر سرین سوام
بدار دنیی و عقبیست ذات او قیومبرزق صورت و معنیست دست او قسام
بامرو خلق اولوالامر باقی موجودبه بدو و ختم خداوند مفضل منعام
بصورتش نرسد دست انکشاف عقولکه عقل راست هیولاش منتهای مرام
امام قائم موجود و مهدی موعودکه اوست هادی سیر و سلوک اهل مقام
سر بشرشه اثنا عشر حقیقت کلولی مطلق موجود خاص و رحمت عام
بچشم اهل عنایت عیان چو نور وجودبه یمن و یسر و بتحت و بفوق و خلف امام
نه چشم سر که برونست شه ز حد حواسبچشم سر که بود چشم راستین و کرام
پدید باشد خورشید یار کاهل شهودبیقظه بینند آنرا که دیگران بمنام
منام چیست دمید آفتاب صبح ازلز مشرق دل بیدار و فا نه من نام
مسافران هله هبو و قود کم قدطالمعاشران هله موتوقیا مکم قدقام
الا حقیقت معشوق و دولت باقیبکار عشق تو من بنده کرده ام اقدام
صفای سر توام جان نهاده بر سر دستسر مرا بسر خویش سای بر اقدام
مرا ببر بمقامی که اندرو تو مقیمنمای روی و بمن ده دو چشم خویش بوام
که تا ببینم روئی که هست در هر رویکه تا بیابم کامی که هست در هر کام
بحق عصمت مشکوه سر غیب بتولمرا بخویش دلالت کن ای امام همام
کشیده تیغ خدائی بدست امرو بودز فرقت تو دل خلق تنگتر ز نیام
بکش حسام و بکش منکران سر وجودکه آبروی وجودست زان کشیده حسام
لوای نصر ازل زن ببام قصر ابدبپادشاهی منصور و دولت پدرام