گنج

شمارهٔ ۱۶ - در نکوهش و مذمت دنیا و اهل آن و معارف و حکم در حالت ضعف و ناتوانی فرموده است

وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)قافیه: انم۱۰۶ بیت
بگرفت باز درد گریبانمزن دست ای حکیم بدرمانم
سختم فشار داد بهم بستاناز چنگ شیر شرزه غژمانم
باریک تر ز مویم و این اندهبر دل نهاده قله شهلانم
این درد فربه و تن من لاغرخواهد ز بیخ کند و ز بنیانم
پتکی مدام بر سر من کوبدسختم چنانکه گوئی سندانم
آموست هر دو چشمم وزین آمودریاست آستینم و دامانم
زین اشک همچو لاله نعمانیاز گونه رست لاله نعمانم
چو گرد کرد بسکه بسود از رنجاین آسیای گنبد گردانم
زد دودمان هستی من برهمنز تن کشید دست نه از جانم
با درد دوست پنجه نیارم زداو جمع و من ز عشق پریشانم
از دست آن دو طره خم در خمدیوانه ام که درخور زندانم
موئی بهم شکست مرا و ایدونکوهی قدم نهاده بمیدانم
با کوه آهنین به نپردازمنه آتشم نه آژده سوهانم
عشقست کوه آهن و من کاهیدر زیر کوه آهن پنهانم
دستان بکوه رنج که رنجاندآخر نه من ز دوده دستانم
با عشق چون در افتم و چون کوشماو ماه و من معاینه کتانم
با یشک شیر پنجه زنم حاشاببر ار شوم بدرد خفتانم
ای دست عشق پنجه زدی با منای سیل فتنه کردی ویرانم
دیوانه وار خانه تدبیرمکندی که کرد خواهد دیوانم
شد سالها که بهمن و دی آمداردی بهشت آمد و آبانم
آبان واردی و دی و بهمن همنه سود من شدند نه خسرانم
با دست عقل پیرو دل داناطفلی نموده سخره دستانم
زد راه عقل پیر مرا طفلیپیرم نه بلکه طفل دبستانم
طفل طریق هرمز و کیوانراتسخر کند نه هرمز و کیوانم
چرخ ار شوم چو گوی کند باورزو تر زند بپهنه چوگانم
پستم ولیک کس نکند همسرباخان و رای و کسری و خاقانم
کاین قوم صعوه اند و من از رفعتباز سپید ساعد سلطانم
با شاهباز صعوه نگوید کسصاحبدلم نه رایم و نه خانم
مورم ولی بدولت فقر اینکصاحب سریر ملک سلیمانم
مویستم و بکوه زنم پهلوبل کوه را بسنبد پیکانم
ارکان کوه تن که بت دنیاستبرکندم و قوی شد ارکانم
فانی شدم بعشق و شدم باقیزین پس نه ابتداست نه پایانم
جستم ز قطره در کنف دریابرهان من ل آلی غلتانم
از انبیا گرفته دلم صفوتابنای این معارف برهانم
جوع و سهر شدند همی رهبربر عرش دل بخوابم و بر خوانم
ایدر بخوان پادشه دولتمن بنده در حقیقت مهمانم
از کوزه شهود بود آبماز سفره وجود بود نانم
قوتی که میرسد همه ازاینمنزلی که میسزد همه از آنم
کی چون مشایخم بدکان اندرمن آفت دو کونم و دکانم
من مرد عزلتم چه همی تازمنه مفتیم نه عامل دیوانم
نز صوفیان لوت خور مفلسبر کف عصا و بر کتف انبانم
نه بهر صید عام همی بندمبر خود که من خلیفه بهمانم
بهمان که بود خود که فلان باشدمن خود درین محاکمه حیرانم
سازد طواف دنیی و بر دستشدامی که من مشاهد یزدانم
ای صاحب ولایت کل تا کیدر پرده پرده در شد تبیانم
ای مهدی خلافت این امتدستی بپایمردی انسانم
تا زین کنم تکاور وحدت راوین کوه را بکوبد یکرانم
بحرست باطن من و من نوحمتن کشتی و معارف طوفانم
قوم قوای من همه مستغرقدر بحر و من بطوع و بطغیانم
اصحاب سر من همه در کشتیمن ناخدای کشتی ایشانم
این قوم را برحمت لاینفیفانی کنم که صورت رحمانم
این کفر را بحکمت قرآنیایمان دهم که مؤمن قرآنم
ابلیس خود بسر مسلمانیتلقین کنم که نیک مسلمانم
او مظهر مضل و منش هادیاو مشرکست و من همه ایمانم
بر آدم من ار نشود ساجدگردن زنم که دشمن شیطانم
فرعون نفس خویش بپردازممن با عصای موسی عمرانم
در نیل نفیش افکنم از هستیثابت کنم که صاحب ثعبانم
اسلام را گذارم و ایمان رابر کفر و خود بمنزل احسانم
دانائیم بحد شهود آمدمیبینم آن لطیفه که میدانم
سامان غیبی و سر لاریبیدارم که گفت بی سرو سامانم
این اطلس کهن بودی کوتهبالا مرا از یرا عریانم
ویران کوی فقرم و آبادمآباد گنج عشقم و ویرانم
منت نهاد بر من ازین دولتمن زیر بار منت منانم
تن تو سنست و راکب جان گویدخواهم شدن پیاده و نتوانم
دل گویدش که رام منست آنسانکز حلقه دو کونش بجهانم
تن کی شود محیط دل عارفاز من شنو که مرکز عرفانم
دریاست خاطر من و بر دریاتن ابر و علم و عرفان بارانم
دیوان خدای دولت وحدت رادر ملک نظم صاحب دیوانم
با این بزرگ فن بچه نامستیبی خویشتن صفای صفاهانم
این حشمت از کجا هله ای سالکدرویش پادشاه خراسانم
این پایه شهیست فروتر نهبالا ترم بدین در دربانم
ظلمات کرده طی نه چو اسکندراو مرد و من بچشمه حیوانم
یاری بدین جمال و جلال ایدلآمد برون بپرده چه پوشانم
شمس الشموس پادشه هشتمقطب یقین و مرکز ایقانم
ای دل در وجوب زنی مهلامهلا که من بحیز امکانم
امکان جسمم ار تو بپردازیجان و دلم نه دلبر و جانانم
کونین تشنه اند و دلم دریاستدریاستم مبین لب عطشانم
عطشان ابر رحمت قیوممقیوم بحر قلزم و عمانم
کوی رضاست کعبه تصدیقمروی خداست قبله اذعانم
ای پادشاه دل که توئی مالکاز ملک روح تا رک شریانم
دیان من و لای تو فرمایددین منست گفته دیانم
گوید رضاست قطب شئون آریقربان این جلالت و این شانم
چون ذره ام ولیک بنفروشدچرخم ب آفتاب که ارزانم
با شید عشق ذره اگر تابدآنم نه بلکه شید درخشانم
ایوان صورت صمدم زانروهست آفتاب صورت ایوانم
فرمانروای سلطنت باقیدر کوی فقر بنده فرمانم
از بحر و کان چه میطلبی مگذراز من که در بحر و زرکانم
در قلزم فنای ولی از سرتا پا بخون نشسته چو مرجانم
در جنت نعیم بقا از پاتا سر ز روح رسته و ریحانم
گر قصدم از منست انانیتاز نعمت شهود بکفرانم
من خود نیم خدای بود نائیبل اوست نای و نغمه و الحانم
او با زبان من نه خود او گویدمن زین خودی نژندم و پژمانم
بر عامه چامه ام بمخوان کاین قومدیوند و من ز دیو گریزانم
فرقان بدیو خوانده چه غم پورادیو ار گریزد از فر فرقانم
گفتم بعامی آنچه سزد و ایدوناز آنچه گفته سخت پشیمانم
برد گوهری بجامه سلطانیکش خلق و خوی گوید دهقانم
بد گوهرم هزار شبه بنددگوئی که من بمصر و بسودانم
غافل که من کنون که بشرقستمچون آفتاب مشرق تابانم
سعدست طالع من برجیسمصدرست اخر من کیوانم
از خاور ار بباختر آرم رویروی آورند اعین و عیانم
من هور و پست و بالا گردونممن عید و ملک و دولت قربانم
یا ابر رحمتم که همی باردباران نه بلکه بارش نیسانم
اندر دهان مار دمان زهرمدر بوستان چو لاله بستانم
پنهان نیم ظهور نمیداننداین ابلهان پدیدم و پنهانم
من ترجمان نقطه تحت البااو در حجاب حکمت یونانم
از حد درک خویش کنند ادراکمن پیل و این پلیدان عمیانم