گنج

شمارهٔ ۱۵ - در تهنیت عید مولود ناصر الدینشاه

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ال۳۴ بیت
یکی مراست به مشکوی از سعادت حالبتی چهارده ماه و مهی چهارده سال
دو خال بر دو لبش چون دو هندوی مقبلدو زلف بر دو رخش چون دو جادوی محتال
به قد چو سروی و سروی چو ماه سیمین‌بربه رخ چو ماهی و ماهی چو لاله مشکین خال
چنانکه خامهٔ مانی و رندهٔ آزرنبسته‌اند بدین خوب طلعتی تمثال
چهار چیزش ماند به چار چیز همیبلی مناقشه را نیست راه در امثال
برش به سیم سپید و قدش به سرو بلندرخش به ماه منیر و لبش به آب زلال
دو چیز دارم من از دو چیز او دایمکزان دو چیز رهائی مراست امر محال
یکی ز هجر دهانش دلی چو چشمه میمیکی ز عشق میانش قدی چو چنبر دال
ز من خیال میانش نهشته هیچ به جایبه غیر جسمی و آنهم ضعیف‌تر ز خیال
به غیر مویش گر من همی برآرم دستبه غیر کویش گر من همی فشانم بال
پریش باد همه حال من چو زلف بتانسیاه باد همه روز من چو چشم غزال
ملال یافته خواهد ز من بپوشد رویاز آنکه گیرد آئینه را ز زنگ ملال
به دادخواهی غافل که دست خواهم دادبه ذیل همت والای شاه فرخ فال
سلیل راد محمد شه آفتاب ملوککه آفتاب ملوکست و کوکب اجلال
برادر شه جمجاه ناصرالدین شاهشه ملوک که شاهیش را مباد زوال
خدایگان سلاطین شرق و غرب که نیستبه شرق و غربش از خسروان عدیل و مثال
خدایگان خراسان و رکن دولت و دینکه گوهرش به کف‌ستی چو آب در غربال
شهی که رایت او راست همرکاب و ظفراز آنکه رایت او هست آیت اقبال
ز برق تیغش بر جسم چرخ در آذرز سهم گرزش بر جان کوه در زلزال
همه شجاعان گر شیر شاه پیل شکنهمه دلیران گر شاه شیر شکال
ز تیغ اوست که جوزا چو پیکر ذاتتنه از حقیقت خالی بل از تصور حال
بریخت عدلش گرگان فتنه را دندانشکست حفظش شیران شرزه را چنگال
به صدر جاه به جسم است آسمان جمیلبه چرخ گاه به چهرست آفتاب جمال
سران سراسر پیشش چو پیش آینه زنگمهان تمامی نزدش چو نزد نور زُکال
ز بس بزرگی و دانش به نزد اوست حقیربه روم اندر قیصر به هند و در چیپال
به هر طرف که کند روی از معالی بختبه تخت نصرتش آید دوان به استقبال
فتوت و کرمش جفت با بزرگ و حقیرسعادت و ظفرش یار از یمین و شمال
فتوت و کرمش را نکو سُرودندینه آفتاب مساحت کند نه باد شمال
ز ایزد متعالست این جلالت و جاهنکرده کار بیهوده ایزد متعال
خدای جاه و جلالست و شاه نتواندکند ستیزه کسی با خدای جاه و جلال
شهیست بالله کش قدر باشد و مقداربه چرخ عزت خورشید سان بری ز همال
ثنا چه خوانی به گذشته قدر شاه صفاهزار مرتبه زین هفت گنبد جوال
حضیض و بالا در زیر فر اوست بگوهلال و بدر بود تا به نقص و تا به کمال
رخ محبش تابنده باد چو نان بدرتن عدویش کاهیده باد همچو هلال