گنج

شمارهٔ ۹۰

حرف آن لب شنفتنم هوس استسخن از باده گفتنم هوس است
سر او را که اظهر است از شمسباز در دل نهفتنم هوس است
چون صبا خاک راه جانان رابه دم خویش رفتنم هوس است
عمرها غنچه خسب باید بودنفسی گر شکفتنم هوس است
پرده از روی کار من بردارگل داغم شکفتنم هوس است
در شب وصل، می به صرفه مدهمست با یار خفتنم هوس است
ای سعیدا ز حافظ امدادی«شعر رندانه گفتنم هوس است»