گنج

شمارهٔ ۸۹

در خرابات مغانم جا بس استاز دو عالم ساغر و مینا بس است
کیست آرد طاقت نظاره اشیک نگاه او به عالم ها بس است
شاهد همت بلندی های مادر نظر آن قامت رعنا بس است
چون دهم فردا جواب نامه رابی زبانی های ما گویا بس است
نیست مأوایی مرا جز بحر دلجای گوهر در دل دریا بس است
قامت او عرش را پامال کردعشق را معراج آن بالا بس است
از جنونم کون بر هم می خوردعالمی را این دل شیدا بس است
در نظر داریم دایم لعل یارشاهد ما چشم خون پالا بس است
در مذاق من سعیدا تا ابدذوق آن یکتای بی همتا بس است