شمارهٔ ۹
حکم سخن ندادم هر دم زبان خود رابیهوده وانکردم قفل دهان خود را
در این چمن چو بلبل صد نیش خار خوردمچون غنچه وانکردم راز نهان خود را
هر کس قدم بیارد این خانه خانهٔ اوستدایم چو خود شمردم من میهمان خود را
یکسان حساب کردم آینده را به ماضینگذاشتم تفاوت هرگز زمان خود را
قد خمیدهٔ ما کاری نکرد آخربسیار آزمودیم زور کمان خود را
هر چند خاکساریم عالی است همت مابر صدر کس ندادیم زان آستان خود را
برداشتم سعیدا دل را ز دین و دنیاکردم به عشق، سودا سود و زیان خود را