شمارهٔ ۱۰
عشق عالمسوز ما بر هم زند تدبیر راجذبهٔ سرشار ما از هم کند زنجیر را
بسکه شورش در دماغ طفل ما جا کرده استباز در پستان مادر می کند خون شیر را
گاه در عین جلا بر شعله می پیچد چو دودمی برد از نالهٔ ما آه ما تأثیر را
نیست بیجا در شکنج زلف، دل را جستجوکعبه رو بیهوده کی سر می کند شبگیر را
کرد چاک سینهٔ ما قدر ابرو را بلندمی دهد زخم نمایان آبرو شمشیر را
سیر گلشن با می و شاهد کند کس را جوانورنه هر یک غنچه پیکانی است در دل، پیر را
می شود دل خون ز فکر خنجر مژگان اوسایهٔ آن زلف می پیچد به پا نخجیر را
چون رسد مژگان خونریزش مصور را به یادمی کند بیدار از خواب عدم تصویر را
در خیال کعبهٔ دیدار و راه مشکلشمی کند یک رفتن از خود کار صد شبگیر را
بند نتوان کرد ای ناصح سعیدا را به پندبارها دیوانهٔ ما کنده این زنجیر را