گنج

شمارهٔ ۱۱

تا شانه شد مشاطه گر آن زلف عنبربیز راپامال شد مشک خطا در زیر پا شبدیز را
با زاهد بیمار دل برگوی ز افلاطون خمصحت شود گر بشکند با جام می پرهیز را
گردون اگر بر هم خورد خورشید دیگرگون شودمگذار تا پیچد به هم آن زلف پرانگیز را
در صحبت چون و چرا کم گوی سر عشق رازینهار با خامان مده جام می لبریز را
شام سعیدا صبح شد از پرتو یک جام میروزش نکو هرگز نشد آن زاهد شب خیز را