گنج

شمارهٔ ۸۰

چون دل دلیل نیست تن و [دل] برابر استآبی که [تشنگی] نبرد گل برابر است
[جایی] که بحر وصل به گرداب [بیخودی] استجام شراب و مرشد و کامل برابر است
مردی که [خو] به وادی حیرت گرفته استصحرا و باغ و جاده و منزل برابر است
گر خیر از برای عوض می کنند خلقپس در طمع کریم به سایل برابر است
عالم اگر شوی تو به «العلم نقطة»دانی که مرکز حق و باطل برابر است
شاه و گدا چو مرد مساوی است زیر خاکبر اسب یا پیاده به منزل برابر است
با توست یار، لیک سعیدا تو غافلیدریا همیشه با لب ساحل برابر است