شمارهٔ ۷۵
به طوف کوی تو آن شب که دل ز جان برخاستبه یاد وصل تو از مرد و زن فغان برخاست
برای آن که کند بوسه آستان تو رازمین نشست به تمکین و آسمان برخاست
غبار نیست در این راه بلکه این گردی استکه از فشاندن عصیان عصیان برخاست
به ذوق نشئهٔ احرام طوف مرقد توعصا فکند ز کف پیر چون جوان برخاست
چو روبروی حریمت شدم به استقبالیقین ز باب سلام آمد و گمان برخاست
شفاعت تو اگر دست ما به حشر نگیردز بار معصیت از خاک، کی توان برخاست؟
ز بار منت گردون کسی شود آزادکه همچو سرو به تعظیم گلرخان برخاست
به ذوق خویش سعیدا ز کوی یار نرفتکه هچو آه ز دل های ناتوان برخاست