شمارهٔ ۶۱
در میان ما و او شد حسن بی پروا نقابتابش خورشید بر خورشید شد پیدا نقاب
روز محشر روی او از هیچ کس پوشیده نیستمی شود خجلت به چشم عاصیان فردا نقاب
آسمان در فکر دیدارش سراپا دیده شدتا مبادا افکند از روی مه سیما نقاب
خوشتر از دل نیست جای ذکر جانان هوش داردختر رز را نباشد بهتر از مینا نقاب
تا نپوشی چشم از جان، گوهرت ناید به دستدیدن او را به ما شد دیدهٔ بینا نقاب
وسمه ننگ است ابروش را سرمه عار دیده اشدلبری را بسته از رنگ حنا بر پا نقاب
اشک ما اکثر حجاب دیدهٔ ما می شودهمچو موج بحر گاهی بر رخ دریا نقاب
مبدأ درمان و درد خویش می دانیم کیستحکمت حق را نباشد بوعلی سینا نقاب
عارف از آگاهی دایم سعیدا عارف استیا غیر دوست باشد بر دل دانا نقاب