شمارهٔ ۶۰
عشق پرشور است و ما پراضطرابیار بی رحم است و ما بی آب و تاب
دوش زلفش در خیال من گذشتتا سحر شب مار می دیدم به خواب
چشم او را در نظر آورده اممی توانم کرد عالم را خراب
می روم از هوش و می گوید دلمیا شراب و یا شراب و یا شراب
قصد جان دارد بت عیار منکافری را می کشد بهر ثواب
شام گفتا صبح می آیم برونای خدایا کی برآید آفتاب؟
می پرستی از جوانان عیب نیستطرفه ایامی است ایام شباب
جملهٔ آیات قرآن نازل استاز برای مدح آن عالی جناب
از می عشق آنچه می خواهی بنوشهیچ کس را نیست دست احتساب
این غزل بر وزن بیت مثنوی است«خشم مردان خشک گرداند سحاب»
خود دعای خود سعیدا می کندشاه ما بادا ز جانان کامیاب