شمارهٔ ۶
گداخت سیم وش آن شوخ سیمبر ما رابه پیچ و تاب درآورد آن کمر ما را
چو جام، گردش آن چشم پرخمار امروزز حادثات جهان کرد بی خبر ما را
چو گردباد به خود ای نفس، چه می پیچی؟چو آب برد لب خشک و چشم تر ما را
چه طالع است که هر گاه چون نگاه به غیرفکند تا نظر، افکند از نظر ما را
کمال بی هنری انتهای بی عیبی استکه خلق، عیب نسازند جز هنر ما را
علاج غفلت ما را که می تواند کردکه مونس رگ خواب است نیشتر ما را
چه غوطه ها که به یک قطره خون دل نزدیمکه تا گمان نکند غیر، بی جگر ما را
حرارت دل بی تاب و آتش شوقشفکنده است چو خورشید در به در ما را
ز خط و خال گناه است حسن روی ثوابکه نفع نیست ز سودای بی ضرر ما را
چه زندگی است سعیدا که از نظر چون عمرگذشت یار و نیاورد در نظر ما را