گنج

شمارهٔ ۵۸۰

۹ بیت
ز خویش برده مرا چشم باده پیمایینگاه بر طرفی رفته و دلم جایی
چسان به کار دگر رو کنم که کس نشنیدبه دست دور زمان غیر جام و مینایی
همین نه جور و جفا کار دلبری است و بسکه گاه ناز و عتاب و گهی دل آسایی
رسیده است به جایی نزاکت طبعمکه چون نسیم ز خود می روم به ایمایی
چو تار و پود محبت به عمر پیچیده استمراست بر سر زلف تو طرفه سودایی
گرفتم آن که نماید جمال خود لیکنکه راست طاقت نظاره ای تماشایی؟
ز رنگ و خوی تو پیداست هر که را چشم استکه آفتاب نهادی و ماه سیمایی
چه غم ز درد دلم گر خبر نمی گیریهمین بس است که در جمله حال، دانایی
چه مور و پشه که در کارخانهٔ عالمبه کوی عشق ندیدم کم از سعیدایی