گنج

شمارهٔ ۵۷۹

۷ بیت
میزان عدالت بودی دی زلف سمن ساییدیدیم قیامت را دیروز ز بالایی
چون خسته شود خاطر بوسم لب معشوقیچون درد سرم آید سایم به کف پایی
سنگ ره وصلش را چون سرمه بسی سودمهر آبله در پایم شد دیدهٔ بینایی
قربان تو می گردم تا هست مرا جانیمن ذره تو خورشیدی من بنده تو مولایی
هر لاله در این صحرا داغی است ز مجنونیهر گل خبری دارد از عارض لیلایی
هر ذره در این عالم از پرتو خورشیدی استهر قطره که می بینی آبی است ز دریایی
در ذیل نکونامان بسیار چو بسطامی استدر دفتر بدنامان کو مثل سعیدایی؟