گنج

شمارهٔ ۵۷۸

قافیه: ویی۷ بیت
ز بس این تن پرستان کرده خم گردن به آسانیز جا برخاستن گردیده مشکل از گران‌جانی
مبر امید خود را نزد ابنای زمان ای دلکه موج بحر نومیدی است ز ایشان چین پیشانی
به هر تار سر زلف تو بستم دل ندانستمکه آخر نیست یک مو حاصل از این جز پریشانی
ز فرمان تو بیرون می‌رود در آستین دستتمکش منت ز دوش خویش و تن در ده به فرمانی
دل سنگین او از گریهٔ من نرم خواهد شدکه از آه تر من سبز شد یاقوت رمانی
«بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت»شبی با این قضا بزم چنین من در غزل‌خوانی
سعیدا سال‌ها جان کند تا امشب به کام دلمرید حافظ شیراز شد از خویش پنهانی